آزادی و مسئولیت

وقتی صحبت از مسئولیت است که معترف باشیم کسی که عمل یا تکلیفی به عهده­اش گذاشته­ایم، آزاد است؛ زیرا کسی که به جبر بشری مقید است، مسئولیت ندارد و مجبور، هرگز مسئول نیست: اگر کسی سنگی به طرف ما بیاندازد، سنگ را مسئول شکستن سر خود نمی­دانیم، اگر چه واقعاً این سنگ سرمان را شکسته است؛ زننده مسئول آن است.

بنابراین یکی از فضایل اگزیستانسیالیسم اعتراف به آزاد بودن انسان است؛ بر خلاف ماتریالیسم در قرن ۱۹، ماتریالیست­های دیالکتیکی یا ماتریالیست­های مطلق که انسان را مجبور به جبر تاریخی یا جبر طبیعی یا جبر غریزی می­دانستند. (شریعتی، ۱۳۸۹، ۲۵)

اگزیستانسیالیست­ها می­گویند که انسان بازیچه خودش است و خودش می­تواند با سرنوشتش هر گونه بازی کند. بنابراین بزرگ­ترین مسئولیت انسان، مسئولیت ساختن انسان بودن خودش یعنی ماهیت خودش است، که با اعتراف به آزاد بودن انسان میسر می­شود.(شریعتی، ۱۳۸۹، ۲۶)

سارتر می­گوید: آزادی، مستلزم مسئولیت است. بودن در یک موقعیت، که هستی حضور انسان در جهان است، به معنی احساس مسئولیت فرد در شیوه بودن است، بی آنکه این مسئولیت سرچشمه هستی خود آن فرد باشد. من بگونه­ای ناگزیر مسئولم، زیرا غایت­های من که تنها از آن منند، موقعیت مرا تعیین می­کنند. من با این موقعیت زندگی می­کنم، نه اینکه آنرا تحمل کنم؛ من آگاهم از اینکه مؤلف بی چون و چرای زندگیم در معنای آنچه برای من روی می­دهد، هستم. من حتی مسئول جنگ­هایی هستم که در زمانه­ من روی می­دهند. (بلاکهام، ۱۳۸۷، ۲۱۳)

به گفته یاسپرس: خواست یقین بر ترس از آزادی متکی است، زیرا اگر تمام نگرانی­ها و دل به دریا زدن­های مسئولیت و تصمیم شخصی بتوانند به یک عینیت ضروری و کلی کاهش یابند از آنها هیچ به جای نخواهد ماند. (بلاکهام، ۱۳۸۷، ۶۹)

لذا سارتر در ادامه سخن پیشین می­گوید: پس، من، به کلی آزاد، بی هیچ­گونه تمایز از زمانه­ای که تصمیم گرفته­ام معنی آن باشم، همانقدر مسئول جنگم که گویی خود آنرا اعلام کرده­ام، ناتوان از زندگی با هر چیزی مگر آنکه آن را در موقعیت خودم ادغام کرده باشم، درگیر کننده کامل خودم با آن و کوبنده مهرم بر آن، نباید پشیمان یا افسوس خور باشم همانگونه که هیچ عذری هم ندارم، چرا که من از لحظه ظهورم در هستی، بار جهان را به تنهایی به دوش می­کشم، بی­آنکه هیچ چیزی یا هیچ کسی بتواند آن را سبک کند… (بلاکهام، ۱۳۸۷، ۲۱۴)

در چنین شرایطی، از آنجا که هر رویدادی در جهان می­تواند خود را تنها همچون فرصت (فرصتی که مغتنم، از دست رفته، فراموش شده و غیره است) به من نشان دهد، یا، به بیان بهتر، از آنجا که هر چیزی که برای ما روی می­دهد می­تواند همچون یک شانس در نظر گرفته شود، یعنی، می­تواند تنها همچون وسیله­ای برای تحقق آن هستی­ای که در هستی ما به مسأله تبدیل شده، برای ما جلوه­گر شود، و از آنجا که دیگران، به عنوان تعالی­های تعالی جسته شده، نیز خود تنها از فرصت­ها و شانس­ها ساخته شده­اند، مسئولیت برای خود به تمامیِ جهان همچون جهانی دارای مردم گسترش می­یابد. خود را هستی­ای می­بیند که نه هستی خود را بنیان می­نهد، نه هستی دیگری را، و نه در خودی را که جهان را می­سازد، بلکه مجبور است که در خودش و در هر جایی بیرون از خودش درباره معنی هستی تصمیم بگیرد. آن کس که شرط انداخته شدنش را به میان مسئولیتی که حتی یافتن خویش را در جهان نیز دربرمی­گیرد در هراس جستجو می­کند، دیگر نه پشیمان است، نه افسوس خور، و نه پوزش طلب، او چیزی بیش از آزادیی که خود بکلی آشکار است و هستی­اش در همین آشکار شدگی نهفته است، نیست.(بلاکهام، ۱۳۸۷، ۲۱۴)

مطلب مشابه :  ارائه شیرهای هیدرولیک و پنوماتیکی با بهترین کیفیت

توماس فلین در مورد آزادی و مسئولیت در اگزیستانسالیسم می­گوید:

اگزیستانسیالیسم فلسفه آزادی است و مبنایش آن است که ما می­توانیم از زندگی خود فاصله بگیریم و در مورد آنچه انجام می­دهیم اندیشه کنیم. به این معنا، ما همیشه «بیشتر» از خودمان هستیم. اما به همان اندازه که آزادیم، مسئول نیز هستیم. (فلین، ۱۳۹۱، ۲۳)

پروفسور اسپَد در این زمینه می­نویسد:

به عقیده سارتر مسئولیت مجبور است که با آزادی بشر همراهی کند. خواه ما آن را دوست داشته باشیم و یا نه؛ به هر حال ما آزاد هستیم و کاملاً در قبال آنچه انجام می­دهیم مسئول می­باشیم. (spade,1995, 96)

لذا سارتر در “ادبیات چیست؟” قدم فراتر نهاده و مسئولیت را وسیله­ای برای دفاع از آزادی مطرح می­کند. وی می­گوید:

نوشتن به نوعی خواستنِ آزادی است. اگر دست به کار آن بشوید، چه بخواهید چه نخواهید، درگیر و متعهّدید.

می­پرسید: درگیر و متعهد برای چه کار؟ برای دفاع از آزادی. (سارتر، ۱۳۸۸، ۱۴۰)

 

آگاهی و مسئولیت

پروفسور اسپَد در اثری که از کنفرانس کلاسیِ وی در مورد کتاب هستی و نیستی سارتر تدوین شده می­گوید:

همه چیز شامل ترکیبی غیرممکن از بودن در خود و بودن برای خود خواهد بود. در حقیقت، سارتر حرف­هایی می­زند گویی که (نفس متعالی) چیزی شبیه یک “خدای” کوچک در ضمیر خودآگاه ما خواهد بود که اعمال خودآگاه ما را به وجود می­آورد و مسئول اعمال ما می­باشد. (spade,1995, 92) و در فصلی دیگر می­نویسد:

سارتر عقیده دارد که هر طرح اصلی سزاوار یک الگوی اصل می­باشد. اما الگوی اصلیِ نظریه سارتر تفسیری را فراهم نمی­کند. این الگوی اصلی همان چیزی است که سارتر آن را در بحث “اگزیستانسیالیسم همان اومانیسم است” وضعیت بشری نامید. در دیدگاه سارتر هر طرح فردی اساساً طرحی راجع به “بودن” است. آنچه نهایتاً هدف قرار داده­ام واقعاً بودن است، که آن هستی کامل و یکپارچه در رفتار با ثبات یک “درخود” است. البته می­خواهم آگاه باشم. اما خواهان هیچ گونه ریسک و یا مسئولیتی و هیچ گونه نقصی از جانب “برای خود” نیستم. نهایتاً آنچه که خواستارش هستم و آنچه نهایتاً هدف قرار داده­ام ترکیبی از “هستی در خود” و “هستی برای خود” می­باشد. بنابراین طرح اصلی من به معنای تلاشی به منظور خدا بودن است. این خواسته در همه طرح­های اصلی من مشترک است. اما البته این طرح در مسیرهای گوناگونی از بی­نهایت رخ می­دهد. (spade,1995, 230)

به عقیده سارتر اختیار به ساختار لنفسه تعلق دارد. به این معنی، انسان «محکوم است» که آزاد باشد. ما نمی­توانیم آزاد بودن یا آزاد نبودن را انتخاب کنیم: ما صرفاً از آن رو که خود، آگاهی هستیم آزادیم. با این همه، می­توانیم این را اختیار کنیم که بکوشیم خود را فریب دهیم. انسان کاملاً آزاد است، چاره­ای جز انتخاب کردن و خود را به نحوی متعهد کردن ندارد و به هر نحوی که خود را متعهد کند، دیگری را هم به نحو ایدئال متعهد کرده است[۱]. مسئولیت یکسره مسئولیت اوست. وقوف بر این آزادی و مسئولیتِ مطلق با «ترس آگاهی»[۲] همراه است، شبیه وضعیت ذهنی کسی که ایستادن بر لبه پرتگاهی را تجربه می­کند، به نحوی که سراشیب پایین هم برایش جاذبه دارد و هم او را از خود می­راند. بنابراین، انسان ممکن است بکوشد تا با پذیرفتن نوعی موجبیت علّی، با انداختن مسئولیت بر چیزی خارج از حوزه انتخاب و اختیار خود، مثلاً خدا یا وراثت یا تربیت یا محیط یا چیزهای دیگر خود را بفریبد. اگر چنین کند از روی سوء­نیت است. یعنی ساختار لنفسه چنان است که شخص، به تعبیری، می­تواند هم­زمان در وضعیتی بین دانستن و ندانستن قرار گیرد. اساساً او از اختیار خود آگاه است، ولی می­تواند خود را در مقام آنچه نیست (گذشته خود)، مثلاً، ملاحظه کند و سپس اختیار تام و تمام را که به ترس آگاهی همچون نوعی سرگیجه می­انجامد، مستور کند یا آن را بر خویش مخفی سازد. [۳] (کاپلستون، ۱۳۸۸، ۴۲۵)

مطلب مشابه :  مبلمان

سارتر در رمان تهوع که یکی از برترین­های ادبیات مدرن است، این لحظه روشن­بینی را لحظه کشف مسئولیت می­نامد. (یالوم، ۱۳۹۰، ۳۱۲)

ریشه درخت شاه بلوط درست زیر نیمکتم در زمین فرو می­رفت. دیگر یادم نمی­آمد که آن یک ریشه است. کلمات ناپدید شده بودند و، با آنها، دلالت چیزها، شیوه­های کاربردشان، نشانه­های راهنمای سست که انسان­ها روی سطحشان کشیده­اند. نشسته بودم، کمی خمیده، سر به پایین، تنها روبروی آن توده سیاه و گره­دار، که یکسره خام بود و مرا می­ترسانید. و آنگاه این اشراق به­ام دست داد. نفسم را بند آورد. قبل از این چند روز آخر، هرگز حدس نزده بودم که «وجود داشتن»[۴] چه معنایی دارد. مثل دیگران بودم، مثل آنهایی که با رخت­های بهاره­شان کنار دریا قدم می­زنند. مانند آنها می­گفتم: «دریا سبز است؛ آن لکه سفید در آن دور دست یک مرغ دریایی است»، ولی احساس نمی­کردم که وجود دارد، که مرغ دریایی یک «مرغ دریایی موجود» است؛ معمولاً وجود[۵]، خود را پنهان می­کند. آنجا است، دور و بر ما، درون ما، خود ما است، آدم نمی­تواند دو سه کلمه بگوید بی آنکه از آن حرف بزند و، دست آخر، آدم لمسش نمی­کند. هنگامی که باور داشتم به آن می­اندیشم، به گمانم هیچ چیز نمی­اندیشیدم، سرم خالی بود، یا فقط یک کلمه در سرم بود، کلمه «بودن»[۶]. وگرنه می­اندیشیدم … چطور بگویم؟ به تعلق[۷] می­اندیشیدم، به خودم می­گفتم که دریا به رده اشیای سبز تعلق دارد یا سبزی بخشی از کیفیت­های دریا را تشکیل می­دهد. (سارتر، ۱۳۸۵، ۲۳۹)

… و بعد ناگهان آن آنجا بود، مثل روز برایم روشن شد: هستی ناگهان خود را آشکار کرد. ظاهر بی­آزار مقوله­ای انتزاعی را از دست داد: خمیر خام اشیاء بود، این ریشه با خمیر هستی ورز داده شده بود. یا این طور بگویم ریشه، درهای نرده­ای پارک، نیمکت، چمن تُنُک، همه و همه ناپدید شده بود: گوناگونی چیزها و تک بودنشان، ظاهر فریبنده­ای بیش نبود، یک لعاب. این لعاب ذوب شده و توده­هایی سست و غول آسا بر جای گذاشته بود، همگی درهم ریخته و برهنه: این برهنگی هراس انگیز و قبیح بود … .

از سوی دیگر، شکل هستی این ریشه برایم قابل توضیح نبود. پُر گره، ساکن، بی نام و نشان، افسونم کرده بود، نگاهم را پُر کرده و مدام مرا به هستی خویش باز می­خواند. بیهوده بود تکرار کنم: «این یک ریشه است» … دیگر فایده نداشت. (یالوم، ۱۳۹۰، ۳۱۳)

مطلب مشابه :  تفاوت دیدگاه شناختی درمانی با روان تحلیلی

سارتر با توسل به رابطة بی­واسطه و غیرِشناختی نفس با خودش (خودآگاهی غیرعقیدتی) می­تواند اظهار کند که ما در هر عمل آگاهانه­ای همیشه به صورت ضمنی «خود»آگاه هستیم و این خودآگاهی هر از چندگاهی با تفکر و تأمل بعدی آشکار می­شود.(فلین، ۱۳۹۱، ۱۰۰) وقتی آگاهانه کتاب می­خواندم به صورت ضمنی خودآگاه بودم؛ ولی وقتی به صورت ناآگاه و بیهوش روی تخت عمل جراحی بودم حتی به صورت ضمنی نیز خودآگاه نبودم. اهمیت این ادعا هم اخلاقی و هم شناختی است. نخست اینکه هیچ نیازی به ضمیر ناخودآگاه فرویدی نیست که زیربنا یا تأثیرگذار بر اعمال آگاهانه ما باشد و مسئولیت ما را به مخاطره اندازد و دوم اینکه ما می­توانیم از چرخه نامتناهی تأمل مدام بر تأمل به منظور فهم آگاهی از خود (نفس) اجتناب کنیم. هر عمل آگاهانه­ای ذاتاً خودآگاه است، هرچند به صورت ضمنی (یعنی غیرعقیدتی). به تعبیری، این امر نیز مسئولیت ما را مورد تأکید قرار می­دهد. چنان که سارتر بر این نکته پای می­فشارد که «ما عذر و بهانه­ای نداریم».(فلین، ۱۳۹۱، ۱۰۱)

سارتر قبول دارد که تمایل معمول ما به این است که مسئولیتِ موقعیت خویش را منکر شویم یعنی دچار سوء باور شویم. این مسئله مخصوصاً در جوامعی صدق می­کند که استثمار و ظلم فراگیر است، چنان که سارتر بعداً به بازشناسی آن می­پردازد. در واقع او مدعی است که هستی و نیستی پژوهشی پدیدارشناسانه درباره افراد در درون یک جامعة از خود بیگانه است. اینگونه جوامع به خودفریبی درباره بی­عدالتی­های ساختاری که اعمال ما حافظ آنها هستند پر و بال می­دهند. در اینگونه موارد، حتی تأکید و اصرار ما بر حُسن­باور ادعایی است که با سوء باور ادا می­شود، زیرا مفروض می­گیرد که ما می­توانیم حُسن­باور داشته باشیم به همان طریقی که یک سنگ، سنگ است یعنی کاملاً با یکی شدن با خودمان و عاری بودن از مسئولیت، در صورتی که ما همواره بیش از خودمان هستیم و از این رو عذر و بهانه­ای نداریم. به عبارت دیگر، آگاهی زمانمندساز ما  از آنچه هستیم همیشه آنقدر جلوتر است از چیزی که هستیم که سارتر می­تواند ادعا کند هرچه بتوانیم باشیم، به نحو «نه ـ بودن» آن هستیم. همین شکاف ناشی از ورود آگاهی زمانمندساز در زندگی­های ماست که آزادی و زمینه­سازی مسئولیت­مان را توجیه می­کند و همچنین منبع آن دلهره وجودی مشهور است که به آگاهی ضمنی ما از آزادی چونان امکان محضِ امکان دلالت می­کند. (فلین، ۱۳۹۱، ۱۰۲

[۱] . مثلاً اگر من خود را متعهد به کمونیسم کنم، به نحو ایدئال برای دیگران نیز همان را انتخاب کرده­ام.

[۲] . angosse

[۳] . از نظر سارتر سوء­نیت با دروغ یکی نیست. ممکن است کسی به دیگران دروغ بگوید، [یعنی] به آنها چیزی بگوید که کاملاً از نادرستی آن آگاه است. ولی در سوء­نیت یا فریب و دغل، آمیزه­ای از دانستن و ندانستن در کار است، یعنی امکان همان چیزی که مبتنی بر این واقعیت است که لنفسه آنچه هست (گذشته­اش) نیست و آنچه نیست (امکانات یا آینده­اش) هست.

[۴] .exister

[۵] . existence

[۶] . etre

[۷] . appartenance