آناتومی و بیولوژی امید

یکی از مشکلات در تعریف مبنای زیستی هیجان، تعریف خود هیجان است. زیرا حتی هیجان هم توسط محققان آن رشته یکسان به کار نمی رود. یک راه این کار، آن است که کسی بتواند اطلاعات مربوط به هیجان را با ارایه تعریف مفیدی از آن در بافت آزمایشات روان شناختی خاصی منتقل کند (دیویسون، به نقل از گروپمن، ۲۰۰۵).

امید یکی از هیجان های اصلی ماست؛ اما وقتی از ما خواسته می شود آن را تعریف کنیم، اغلب قادر به این کار نیستیم. بسیاری از مردم امید را با «خوش باوری» ـ نگرش رایجی که معتقد است «همه چیز درست می شود» ـ اشتباه می گیرند. اما امید فقط به این معنا نیست که «مثبت بیندیش» هر چند که در امید مثبت اندیشی وجود دارد. به عقیده گرویمن (۲۰۰۵) امید احساس وجدی است که وقتی ما با چشم عقل می بینیم که مسیری برای آینده بهتر وجود دارد، در خود تجربه می کنیم. امید موانع عمده و پرتگاه های عمیق در طول مسیر را تصدیق می کند. بنابراین در امید واقعی و با چشمان باز، جایی برای وهم و هذیان نیست. به همین دلیل وی عقیده دارد که امید با چشمان باز به ما جرأت می دهد که با شرایط خویش مواجه شویم و ظرفیت غلبه بر آنها را داشته باشیم. امید هیجانی مرکب از دو جزء است: جزء شناختی و جزء عاطفی. وقتی ما به چیزی امید داریم تا اندازه ای از شناخت خود استفاده می کنیم و اطلاعات و داده های مرتبط با واقعه بعدی مورد نظر را مرتب می کنیم.

برای مثال، اگر فردی از یک بیماری جدی رنج ببرد و به بهبودی امید داشته باشد حتی برای معالجه مجبور است دید متفاوتی از وضعیت از وضعیت خود در ذهنش ایجاد کند. این تصویری اندازه ای با درون سازی اطلاعات درباره بیماری و درمان های بالقوه آن رنگ می گیرد. اما امید با پیش بینی عاطفی یعنی آرامش داشتن، قوت قلب، برانگیزی احساسی که هنگام فرافکنی یک آینده مثبت در ذهن تجربه می شود نیز همراه است. این کار ایجاب می کند که مغز حالت عاطفی یا احساسی متفاوتی با حال حاضر داشته باشد. این دو جزء ـ شناخت و احساس ـ در مغز جدا از هم نیستند بلکه همبافته اند و یکدیگر تعدیل می کنند؛ این نکته مهمی درباره امید و سایر هیجان هاست می توانند در تصمیم گیری به شیوه ای سازنده سهم داشته باشند هیجان همراه اصلی تصمیم گیری منطقی است.

بیم و امید

بادامه ساختاری در عمق مغز آدمی که در دو طرف راست و چپ مغز قرار دارد. بادامه بخش کلیدی مسیری است که واسط ترس است. جوزف لی دوو، استاد دانشگاه نیویورک، تحقیق بنیادی درباره حیوانات جونده انجام داد تا مدارهایی را که در پاسخ به ترس و خطر وارد به بادامه یا از آن خارج می شوند، مشخص کند. آمیگدالا در انسان در حکم نظافتچی خانه برای ادغام محرک هایی که فراخوان ترسند، عمل می کند. آمیگدالایمی را می فرستد که موجب پاسخ های جسمی آشناترس می شود، یعنی افزایش ضربان قلب، انقباض شدید عضلات، تعریق پوست و غیره. علاوه بر این تغییرات ادراک شده در فیزیولوژی (بدن) ما، ترس موجب آزاد شدن آبشار هورمون های اصلی مانند GRH، بخش هیپوتالاموس می شود که روی غده هیپوفیز (رشد) برای آزادسازی هورمون دیگری به نام ACTH اثر می گذارد و این هورمون به سمت غده های کلیوی حرکت می کند تا هورمون کورتیزول (هورمون استرس) را آزاد کند. تمام این ها ظرف چند لحظه از دیدن صحنه یک چاقوی برنده (یا شنیدن صدای هیس هیس یک مار) ممکن است اتفاق بیفتد.

این بدان معنی است که افراد نادری که دچار آسیب مسیرهای مغزی اند، ممکن است «نترس» به نظر برسند. آسیب دیدن آمیگدالا موجب پاک شدن هیجان ترس و از این رو، هیجان های مثبت مخالفی می شود که به دفعات و شدت بیشتری اتفاق می افتند. این بیماران قادر به تشخیص حالت ترس در چهره طرف مقابل نیستند، گرچه قادرند سایر هیجان ها را مانند تعجب که با تشکیلات مشابهی از ماهیچه های صورت ابراز می شود، به راحتی تشخیص دهند. آنها قادر نیستند تصویر حالت ترس را در چهره دیگری بکشند هر چه می توانند تصویر هیجان های دیگر را بکشند. وقتی از آنها خواسته می شود که حالت ترس را چهره خود تقلید کنند، قادر به این کار نیستند. گرچه آنها از نظر عقلی می دانند که ترس چگونه است و چه چیزی آن را ایجاد می کند و در موقعیت های تهدیدآمیز می دانند که باید چه کار کنند اما به نظر نمی رسد که هیچ کدام از این اطلاعات بتواند به آنها کمک کند.

مطلب مشابه :  اثرات کوتاه مدت و بلند مدت مت آمفتامین بر بدن

وقتی به بیمارانی که هر دو بادامه آنها تخریب شده است، تصویر فردی قابل اعتماد و فرد مظنونی را نشان می دهند، قادر به تشخیص بین چهره این دو نفر نیستند. اما بیمارانی که فقط یک بادامه آنها درست کار نمی کند، توانایی تشخیص بین چهره ای معتمد و مشکوک را دارند. این آزمایش ها نشان می دهد که چگونه هیجان های نخستین مانند ترس به رفتارهای اجتماعی پیچیده تغییر ماهیت می دهد که مستلزم تصمیم گیری و اداره روابط ما با دیگران در خانه و محل کار است.

یکی از مسایل مهمی که در امید نقش اساسی دارد، تاب آوری یا قدرت صبر است. در سال ۱۹۵۷ مطالعه ای روی یک سوم فارغ التحصیلان دبیرستانی ایالت وسیکانسین در آمریکا شروع شد. حدود ۱۰۰۰۰ زن و مرد اهل این شهر در این مطالعه پزشکی و روان شناختی بی نظیر شرکت کردند. آنها طی چند دهه از زمان فارغ التحصیلی از دبیرستان تا سال های بعد پیگیری شدند. ۹۷ درصد این گروه در شهر باقی ماندند. اطلاعات اساسی بسیار مفصلی درباره آنها به طور منظم درباره وضعیت سلامتی و وقایع زندگی شان به روز می شد. دکتر دیویدسون نمونه پانصد نفری از این گروه را که میانگین سنی آنها ۷۵ سال بود، برگزیده و پاسخ های آنها را به یک پرسشنامه جامع روان شناختی تجزیه و تحلیل کرد و نیمرخ روان شناختی از هر زن با توجه به سبک عاطفی وی ترسیم کرد. تاب آوری کانون اصلی بود. به منظور ترسیم نقشه ژنتیکی آنها براساس DNA آنها نمونه خونی گرفته شد سپس هر یک از این گروه ها در معرض محرک های عاطفی قرار گرفت. با استفاده از دستگاه مغزنگار الکتریکی (EEG) و اسکن های پیچیده، دکتر دیویدسون الگوهای عملکرد مغز را در پاسخ به اختلالات دردناک در گذشته بررسی کرد. همین طور، وی زنان را در معرض محرک هایی که هم اکنون اندازه می گرفت، قرار می داد که پاسخ های مغزی خاصی را فرامی خواندند. مانند سروصدای تیز و گوش خراش که آنها را ناگهان دچار هول و هراس می کرد. سپس تغییرات موجود در فعالیت مغزی، فعال سازی هم زمان مدارهای عصبی خاصی همراه با آزاد شدن هورمون کورتیزول (هورمون استرس) اندازه گیری شده نتایج نشان داد زنانی که عاطفه منعطف و مقاومی داشتند در طول روز میزان هورمون کورتیزول خط پایه آنها طبیعی بود و در اواخر بعدازظهر و عصر کاهش یافت. وقتی تجربه منفی تجدید خاطره شد، زنان منعطف و مقاوم افزایش زیادی در سطح کورتیزول نشان ندادند؛ این نشان داد که آنها از نظر فیزیولوژیکی پاسخ خود را به استرس شدید معتدل کرده بودند. برخلاف آنها، زنان آسیب پذیر هنگام یادآوری تجربیات روان خراش به طور مشخص نیمرخ کورتیزول متفاوتی داشتند. یعنی سطح کورتیزول در خون آنها به کاهش نشان داد.

وقتی درباره امید واهی می اندیشیم به نظر می رسد که امید واهی خطرات و تهدیدهایی را که امید واقعی تشخیص می دهد، تمیز نمی دهد. امید واهی می تواند تعادل بین انتخاب ها و تصمیم گیری مخدوش را برهم بزند. اما امید واقعی تهدیدهای واقعی موجود را در نظر می گیرد و به دنبال دست یافتن به بهترین مسیر حول آنهاست.

مطلب مشابه :  فروشگاه اینترنتی بروز کالا

امید واقعی به دنبال آن نیست که روی ادراک و افکار پرده بکشد پس با خوش بینی کورکورانه متفاوت است. امید واقعی، واقعیت را در نظر می گیرد. در زمینه بیماری ها، امید واقعی به بیمار کمک می کند که به اطلاعات کامل و اغلب تهدیدکننده درباره بیماریش و درمان های آن بهاء بیشتری بدهد. امید، ترس را با جریان ژرف اندیشی منطقی به هم می آمیزد و آن را تعدیل می کند. بنابراین، ما می توانیم بدون بیم و هراس فکر کنیم و دست به انتخاب بزنیم. از طرف دیگر، ترس مهار نشده مانند موج جزر و مد بر امید اولیه چیره می شود، راه را بر دریافت عقلی اطلاعات می بندد و سایر احساسات را شسته و دور می ریزد.

بنابراین، امید ترازویی است که ما را باثبات نگه می دارد و نشان می دهد که در کجای این مسیر خطرات و پرتگاه هایی هستند که می توانند ما را پرت کنند. امید ترس را تعدیل می کند طوری که می توانیم خطرات را تشخیص دهیم و پس از کنار آنها بگذریم.

حل مورد (کیس) های پیچیده و تشخیص بهترین معالجه در واقع یک کارآزمایی هوشی لذت بخش است، اما زمینه و ماجراهای زندگی بیماران به پزشکان فرصت می دهد که راز دیگری را بررسی می کنند، یعنی امید و ناامیدی را چگونه وارد معادله درمان کنیم؟ ادبیات مردمی زیادی وجود دارد که استدلال می کند که هیجان های مثبت بر سلامت و بیماری بدن تأثیر می گذارد.

آوریل و دیگران (۱۹۹۰؛ به نقل از دونالد، ۱۹۹۷) می گویند که هیچ صاحب نظری وجود ندارد که از مدل زیستی امید حمایت کند. زیرا امید با هر گونه پاسخ های فیزیولوژیابی خاص یا اعمال شبه بازتابی ارتباطی ندارد. اما سؤالی که ذهن را به خود مشغول می کند این است که آیا هیچ مکانیسمی وجود ندارد که به واسطه آن «احساس امید» بتواند در بهبودی بالینی سهیم باشد؟ و اگر چنین مبنای زیستی برای امید وجود دارد، دسترسی به آن چقدر دور است؟ یا آیا امید احساسی است که با تغییرات فیزیولوژیکی خاصی همراه است؛ اما هیچ دلیلی را نمی توان برای آن فرض کرد؟

گرویمن (۲۰۰۵) یکی از کسانی بود که در پی یافتن پاسخی بود او در مواقع به وجود چنین اساس و پایداری خوش بین نبود. با این حال در کتب مختلف از بهبودی های غیر منتظره بیماری های مرگبار مانند سرطان گزارشاتی وجود داشت. او می نویسد که طی سی سال کار پزشکی، بیماران بسیار زیادی را دیده ام که سعی می کردند متاستاز را از طریق این روستها کاهش دهند. در چنین مواردی، به عقیده او مدافعان ارتباط جسم و ذهن تبیینی داشتند که فلاکت بیماران را بدتر می کرد. دلیل اینکه تجسم و مراقبت دارویی در ریشه کنی سرطان پستان، لمفوما، یا تومور مغزی شکست می خورد این بود که فرد مبتلا آن را به قدر کافی خوب انجام نمی داد؛ او افکار افسرده وار و خشمگینانه را حفظ می کرد که موجب فعال شدن تعارض می شد. این هیجان های منفی اثرات سلامت بخش تفکر مثبت را مسدود می کند. در اصل، به ارتباط ذهن ـ جسم به روشی که قربانی را به خاطر بیماری و نهایتاً به دلیل مرگش سرزنش می کند، متوسل می شدند.

ارتباط متقابل ذهن و جسم

با نگاهی گذرا به طرز تأثیر گذاشتن مغز روی بدن، ما می توانیم دید خود را درباره نحوه اثرگذاری مغز بر بدن توسعه دهیم. ویلیام جیمز فیلسوف و روان شناس معروف قرن نوزده ـ فرض می کرد که اطلاعات عصبی (نرونی) درباره شرایط جسمی بافت های ما اولین تعدیل کننده هیجان های مثبت و منفی ماست. گرچه این بحث از ظرفیت مغز برای ایجاد هیجان های مستقل از اطلاعات درونی غافل است، اما جنبه مهمی از شیوه احتمالی حفظ امید یا از دست رفتن امید را نشان می دهد، هنگامی که اندام های ما بیمار می شوند، بافت های ما تحلیل می روند، سیستم بدن ضعیف می شود، اعصاب ناشی از اندام های بدن بیمار علایم را منتقل می کنند، حالات بهبودی در بافت های مابه ایجاد احساس امید کمک می کنند. در عین حال، معالجات بالینی قادرند عمیق ترین تأثیر را روی روان شناسی ما داشته باشند. با هر افزایشی در بهبودی، بدن علایم بیشتری می فرستد که خبر بازگشت سلامتی را به مغز می دهند.

مطلب مشابه :  2 میلیون تومان در ماه به صورت 100% تضمینی ( کار می کنیم فریلنسر )

بنابراین، وقتی محققان کشف می کنند که چگونه افکار و هیجان ها در بافت های و اندام های ما تأثیر می گذارند، ادامه تحقیقات درباره پیوند ذهن و جسم مهم است. یعنی چگونه اطلاعات حاصل از اندام های محیطی به دستگاه اعصاب مرکزی منتقل می شوند و شیمی مغز را تعدیل می کنند تا شناخت و احساسات را شکل دهند وقتی ما از ناتوانی جسمی احساس درد می کنیم، این یک دور باطل ایجاد می کند بدین ترتیب که درد حس درماندگی را در ما تشدید می کند، هر چه کمتر احساس امیدواری کنیم، اندورفین و انکفالین کمتر و کلوسیستوکنین (CCK) بیشتر تولید می شود. هر چه به خاطر این انتقال دهنده های عصبی درد بیشتری را احساس کنیم، کمتر می توانیم احساس امید کنیم.

برای شکستن این دور باطل، کلید وجود دارد. این دور باطل را می توان با اولین جرقه شکست، یعنی واکنش زنجیره ای را از کار انداخت. امید درد را ملایم می کند، وقتی درد کمتری حس می کنیم، احساس امید گسترش می یابد که موجب کاهش درد بیشتر می شود. وقتی درد کاهش می یابد مانع بزرگی برای ادامه درمان سخت اما ضروری برطرف می شود.

به عقیده گروپمن (۲۰۰۵) ذهن محصول مغز است و مغز و جسم اساساً از طریق شبکه ای از اعصاب و هورمون ها و سایر مولکول های فعالی که واسط بسیاری از عملکردهای فیزیولوژیکی اند، به هم وصلند. بنابراین پیوند ذهن و جسم بدین معناست که فیزیولوژی بدن با کارکرد های ذهن مرتبط است. برای نمونه، اثرات زیانبار را اضطراب و یأس را می توان در شخصیت تیپ A که بی محابا رانندگی می کند و هیچگاه رنگ و آرامش به خود نمی بیند، مشاهده کرد. به همین دلیل مستعد حملات قلبی و زخم و التصاب معده است. افسردگی بالینی از جمله علل قاعدگی نامنظم و ناباوری قلمداد می شود. در فراسوی این مثالها، ذهن جدا دیده شده و به عنوان تأثیر بر نتایج بالینی به طور جدی تلقی نمی شود. بنابراین، همان طور که مبنای زیستی ترس، خشم اضطراب و هر هیجان دیگری وجود دارد، مبنای زیستی برای امید نیز قابل تصور است. سؤال اساسی این نیست که آیا چنین مبنای زیستی وجود دارد، بلکه این است که این مبنا شامل چه چیزی است؟ دکتر بروس کوهن استاد دانشکده پزشکی دانشگاه هاروارد و مدیر بیمارستان مک لین ـ یکی از مؤسسات پیشگام طرفدار مراقبت و تحقیقات روان پزشکی در آمریکا عقیده دارد که عملکرد ذهن در سلامت و بیماری اساساً با عملکرد بدن تفاوتی ندارد.

گرویمن (۲۰۰۵) معتقد است که ذهن از تجلیات مغز است و محصول ذهن ـ یعنی افکار، احساسات و هیجان ها ـ ترکیبی احتمالی از مواد شیمیایی و مدارهای الکتریکی اند که در طول غلاف عصبی (میلین ها) رشد کرده و هنوز هم در حال تغییرند. بنابراین، هشیاری ـ خاطره ما از گذشته، آگاهی ما از حال و پیش بینی ما از آینده ـ هم همین طور است. بدن متشکل از مغز و ذهن است و ساختار ارتباط جسم و ذهن فقط نوعی تفکیک ساختگی آنها از یکدیگر از سوی ماست. با این که مغز و ذهن فناشدنی اند اما «روح» محصول مواد شیمیایی مغزی یا مدارهای عصبی نیست.