أَهْلَ طَاعَةِ اللَّهِ وَ يُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَفِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُحِبُّكَ وَ إِنْ كَانَ يُبْغِضُ أَهْلَ طَاعَةِ اللَّهِ وَ يُحِبُّ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَلَيْسَ فِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُبْغِضُكَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ۳۱۲ و سلام بن مستنير هم از آن حضرت روايت نموده که رسول خدا صلي الله عليه و آله اين دو گوهر گرانبها را به اين عبارت خجسته روا ستوده: وُدُّ الْمُؤْمِنِ لِلْمُؤْمِنِ فِي اللَّهِ مِنْ أَعْظَمِ شُعَبِ الْإِيمَانِ أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ فِي اللَّهِ وَ أَبْغَضَ فِي اللَّهِ وَ أَعْطَى فِي اللَّهِ وَ مَنَعَ فِي اللَّهِ فَهُوَ مِنْ أَصْفِيَاءِ اللَّهِ۳۱۳ و از جمله فضائل محبت في الله آن است که گروهي که در راه بندگي خداي عز وعلا در دنيا با يکديگر دوستدار بوده و طريق محبت پيموده‌اند روز قيامت بر زميني باشند از زبرجد سبز آبدار در سايه عرش پروردگار روهاي ايشان روشنتر و درخشنده تر از آفتاب تابان بر وجهي که رشک بريشان برند برگزيدگان يزدان پس مردمان گويند که اين گروه چه کسانندکه بدين منزلت رسيده اند. بريشان گفته شود که ايشان گروهي باشند که در راه خدا با يکديگر دوستي ورزيده اند. و از آن جمله اينکه هنگامي که خداي جل جلاله اولين و آخرين را فراهم آرد و مجتمع گرداند ندا کننده برخيزد و نداي اين المتحابون في الله بمسامع اهل محشر رساند پس اين جماعت برخيزند و حساب ناکرده اجازت دخول بهشت يابند و چون ملائکه سبب اين کرامت از ايشان پرسند کنا نحبّ في الله و نبغض في الله در جواب گفته به بهشت شتابند. پس ملايکه گويند نعم اجر العالمين۳۱۴ و بالجمله اين محبت و کين اعظم شعب ايمان است و اوثق عراي دين إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِين۳۱۵٫

گفتار سوم: دعائم ذمائم و رذائل اعظم
دعائم جرائم پنهاني و اقوم قوائم ذمائم نفساني دوستي دنياست که سرآمد جوالب ملکات نکوهيده و عمده جواذب صفات ناسزاست بلکه همان است مشيد بنيان اصناف ارجاس و موسس اساس اجناس انجاس. و همان است ناشر رياح لواقح زلال رذائل قلوب و کاسر جناح موافع نواصي حواس در مشاعر وايافتگان حقائق شناس. ديده وران مرام استبصار هرگاه در تکاپوي مراحل جنبائش و منازل قرار رذائل نهان و معاصي آشکار را بنظر اعتبار آرند. بعد از قضاي و طراز تامل شايسته و امعان نظر يک يک را مسبب از دوستداري و خواهشمندي اين عجوز حيله گر شمارند لهذا تواتر اخبار ماثوره از ائمه اطهار و قطع علاقه قلوب و صرف طموح ابصار را ازين مردار بد آغاز بسيار بسيار ستوده. و محبت لذات و مشتهيات ناپايدار اين فريبنده غدر شعار را زياد از گنجايش حوصله اظهار نکوهش نموده گاه تذکير من کانت الدنيا همه طال يوم القيامة شقاءه و غمه۳۱۶ پويندگان بواري اغترار را بنزهت سراي سعادت پايدار رسانيده و گاه تبصير حرام علي کل قلب متوله بالدنيا ان يسکنه التقوي۳۱۷ جويندگان ايادي اعتبار را از انجام کارگاه گردانيده و گاه عبارت فرخنده بشارت صلاح الاخرة رفض الدنيا۳۱۸ تشنه لبان مناهل فصل خطاب با نصاب رحمت بي حساب نواخته و کامياب حسن مآب ساخته و گاه اشارت خجسته انارت حُبُّ الدُّنْيَا يُفْسِدُ الْعَقْلَ وَ يُصِمُّ الْقَلْبَ عَنْ سَمَاعِ الْحِكْمَةِ وَ يُوجِبُ أَلِيمَ الْعِقَابِ۳۱۹ اسيمه سران مرتاب را از چراگاه غوايت و مراعي ارتياب دور ساخته و بهدايت راه صواب نواخته و گاه ميزان امتحان و معيار اختيار كَيْفَ يَدَّعِي حُبَّ اللَّهِ مَنْ سَكَنَ قَلْبَهُ حُبُّ الدُّنْيَا داني و قاصي را در انهماک معاصي آزموده و گاه مصقل تخويف و مجلاة انذار کذب من ادّعي الايمان و هو مشغوف من الدنيا بخدع الاماني و زور الملاهي۳۲۰ کدرت ذمائم و غبرت رذائل را از مرائي ضمائر دانا و جاهل زدوده. حسن الزهد من الايمان و الرغبة في الدنيا يفسد الايقان۳۲۱ هدايت سبيل رشاد متقلدان قلاده ارتياد را روبراه منزل مراد ساخته. و گاه ماذئبان ضاريان في غنم ليس لها راع هذا في اولها و هذا في آخرها باسرع فيها من حب الدنيا و الشرف في دين المومن۳۲۲ بسقايت سلسبيل ارشاد خجسته سيرتان پاکيزه نژاد را نواخته. و گاه تنفير حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ۳۲۳ که در اطراف و اکناف ممالک مروي ومسموع دويده. پرهيزکاران را از ابتلا باين بليه رهايي بخشيده. و گاه تحذير حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ الْفِتَنِ وَ أَصْلُ الْمِحَنِ۳۲۴ که درين مقام همانا بسمع خواص و عوام رسيده مشاعر افهام جمهور انام را از تتبع ساير دلائل وتوسل بساير وسائل بي نياز ديده. هر يک ازين روايات صافي درايت بيمار دلان توقان و نزاع تمتع ازين متاع را در بيمارستان اتعاظ وانتفاع شافي است. و مترصدان استبصار مراصد تجافي را بهنگام تدارک و تلافي در تهذيب قلوب از فضائح نمايان قبائح خافي اگر وافي نباشد کافي است.
فصل: از مشاعر معاشر راصدان مراصد زيان و سود بعد از اطلاع بر حقيقت زهد و توابع ان بر وجهي پسنديده وتقريري محمود که از گفتار دوم نمود پوشيده نخواهد بود که مراد از محبت دنيا خواهشمندي چيزي چندست زياد از کفايت حمايت زندگاني که بسهولت و آساني بدون آن بعيش توان نمود. فقدان هيچگونه خلل و زيان نرساند بانتظام مراسم پرستاري معبود و بعبارت ديگر اهتمام داشتن بتمتع از حصول فضول در عروج معارج ارادت و صعود مصاعد قصود. دلبسته لذت دنيا پيوسته نگران زيان نابودي چندست بکمال تحصيل سود در آلودن دست رغبت بجمع ا
سباب تفرقه بر وجهي که از غوائل آن سلاسل و حبائل هيچ يک از وسائل نتواند آسود. مانند زنان خجسته منظر حور پيکر و پسران فرخنده نژاد مدد گستر و قناطير مقنطره سيم و زر و اسبان برق سير تکاور و انعام خوش خرام شايسته اثر چه حاصل آور و چه بار بر و زراعت خوش آينده بارور. هر يک ازين مزخرفات باطل و مزيفات بي طائل را که در کمينگاه عبرت بنظر آري بي مدد يابي در نظام پيکر عبادت و بي اثر شماري در قوام کالبد پرستاري. بلکه اگر بنيروي تيقظ و هشياري يک گام ازين مقام آن سوتر گذاري بيقين داني و شک نياري که دوستداري هر يک ازين مهيجات اشر و مروجات بطر واضع ارکان سوگواري است و رافع بنيان زيان کاري القاب صدق و صواب بر نتائج ازدواج کذب و تلعاب گزارد. و جلوه سراب انقلاب را موج آب حسن مآب بنظر تشنه لبان مرتاب آرد. دور دستان مناهل درايت را رايت غوايت در نظر افرازد. و قدم فرسودگان مسالک غباوت را بتکاپوي مهالک شقاوت اندازد. ولهذا در وصف طلب دنيا واردست آنچه واردست از مفاسد ومذام مگر قدري که در پاسداري قوت عبادت ناگزير جميع انام باشد از لباس و طعام. و ما يجري محري ذالک مما لابد منه في استيفاء النوع و حراسة النظام ان نيز به نيت قضاي حقوق عبادت نه مجرد اداي وظائف شهوت بر سبيل اجمال طلب نه از روي استيفاي مراسم اهتمام. و بالجمله باندازه کفايت و بلاغ از ممر حلال براي استغناي از قبول منت اکفاء و امثال طلب دنيا نمودن و بوسيله اکتساب مال بمباشرت حرف و اعمال از روي اجمال بر آسايش حال و آرايش مال افزودن و بعد از حصول ثروت و وسعت مکنت راغب تمعونت اقارب و اجانب بودن پسنديده و محبوب است بلکه از مجادح خلال و محامد خصال رود. و دست تلاش بتدبير و تقدير امور معاش گشودن، و در تقلب احوال انخفاض و انتعاش بنيروي توکل بمدبر و مقدر کل جل شانه از اکثار و اقلال فضول اثاث و رياش و از ادبار و اقبال زوايد دل خراش آسودن، شيوه وايافتگان مسعودست. چنانکه از نگارش سوالف فصول کتاب نقاب اختفاء و احتجاب گشود. باميد تسديد سالکان سبيل تحصيل و الله يقول الحق و هو يهدي السبيل.
فصل: از جمله منشعبات حب دنياست حرص داشتن در افزايش سيم و زر وجمع ساير اقسام مال و اهتمام بذخيره انباشتن زياد از اندازه کفايت مؤنت سال بعلت قلت بصيرت و عدم اتکال بر عنايت ايزد بيهمال، حريص بودن در جمع مال هم مورث وبال عاقبت و نکال مال است و هم در منتج تباهي حال و پريشاني بال. ولهذا در بعضي از اخبار الْحِرْصُ ذُلٌّ وَ مَهَانَةٌ لِمَنْ يَسْتَشْعِرُهُ۳۲۵ ورود يافته و در بعضي الحرص عناء موبد و در بعضي حب المال يفسد المال خواه کساني را که حب ثروت و مکنت نزديک باشند بتسنم ذروه افراط و خواه از زير دستاني که ساکن حضيض تفريط باشند يا ظاعن مناهج اوساط چه در اموال واسع الانتفاع رحب المحال چه در اقتناي نفايس که اختران آن مهيج مناقست اقران ناشد و محرک منازعت امثال و علي التقادير رنجي است بي پايان و دردي است بي درمان ومشقتي است بي زوال باعث خرابي دين واختلال يقين و فساد اعمال. گرفتاران اکثار مال را کاسه دريوزه لبريز سفال مذلت است و سجال انيشه مالامال وخامت زلزال در سراسر احوال هر چند مال بر سر مال آيد شدت مقامات فتن ذوات المحن حساد و رعدي بر عادي خوض لجج مهلکات بوادي افزايد ونادر اتفاق افتد که فريفته حرص بتقريب ترحيب مجال انباشتن مال و تشبث اسباب حصول آملا از ارتکاب موجبات تخسير و تباب آسايد گاه در مجامله مکاشران باميد جر منفعت و جلب سود سبيل مداهنه و مماشات بايدش پيمود. در امري از امور دينيه که به هيچ وجه وجهي از وجوه مساهله و مسامحه در آن نشايد نمود. و گاه در معامله معاشران ابواب مکاشحت و مخاصمت بر رخسار دوست ودود و دشمن عنود بايدش گشود بتقريبات متناوب الورود که ادخار يابد در برابر آمدن مقصود. گاه زبان بطعن کسي از متقلدان قلاده عدالت و و سداد که هيچگونه مستحق ملامت نيست گشايد که زنوال او کاهد بر اموال خود افزايد و گاه ناکسي را از متوسدان و فساد و افساد که لباس شامت پوشيده از زيور کرامت عاري است ستايد. تا شايد بدان وسيله رذيله انعامي از ادرار لئام بدست آيد. در خبرستکه رسول خدا صلي الله عليه و آله: ان الدنيا والدرهم اهلکا من کان قبلکم و هما مهلکاکم۳۲۶٫ و از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده که حال حريص بر دنيا حال کرم پيله است چندان که بر خود بيشتر مي‌تند از رهايي دورتر مي‌افتد تا اينکه در تنگنا از غصه واندوه بميرد ومفاد اين روايت مشهود ارباب درايت است که مبتلاي جمع مال را مادام که باين رذيله آلودگي باشد مانند کرم پيله بهيچ حيله آسودگي نپذيرد. و بهيچ وسيله از کار اکل نکال و سلاسل اضلال خلاصي نگيرد. و راه خلاصي بذکر آفاتي است که شمرده شد بر سبيل نمودار و دانستن اينکه اغترار بحرص و ادخار باز ميدارد. حضور دل در بندگي پروردگار و از آسايش دار القرار. إِنَّ في‏ ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ۳۲۷٫
فصل: و از آن جمله حب جاه و منزلت در دلهاست و طلب رياست بر اقران و اکفاء که دافع قناديل اباطيل شتي است و نازع سرابيل کرامت تقوي حب جاه نيز خراب کننده آسايش دين است و‌هادم بنيان ايمان مانند حب مال بلکه مدار پرواز دنيا در عروج معارج اصطياد فساد معاش و معاد نيست مگر بقوت اين دو بال همچنانکه فريقي از دنيا پرستان بري قضاي و طراز مشتهيات ذوات الخسران طلب تملک و اقتناي اعراض و اعنان کنند فريقي از سرمستان شراب اقتنان بمقتضاي همزات شيطان و عزات پنهان دل بتملک قلوب مردمان بندند. تا بمقاصد ذوات الافنان رسند و همچنانکه مال ب
دون تشبث باذيال اعمال گوناگون و توسل باسباب ذوفنون بدست نيايد و نظام نگيرد جاه بدون تسخير قلوب کساني که انقياد در اطاعت ازيشان در قضاي حوائج و کشف کرور مطلوب باشد تحقق نيايد و سامان نپذيرد. و با وجود اينکه فتنه وبال حب جاه نسبت حب مال در نظر شناساي حقيقت حال امرّ است وادهي طلب جاه از طلب مال در مذاق ره نوردان بوداي نکال بمراتب شتي الذاست و اشتهي بفريب اين تقريب که حصول جاه راه ندامت و ملامت بندد و ابواب سلامت و کرامت کشايد. موجبات سوگواري و شرمساري کاهد و مثمرات کامراني و تن آساني افزايد. بوالهوسان و خرمکسان آنروي طوع و رغبت بسوي خدمت و اطاعت گرايند. خرده گيران و تيره ضميران دست تقلب از کشايش بندند و زبان تعصب بستائش کشايند. مال بدون ارتکاب کلفت تجارت و مانند آن ازدياد نپذيرد و نيفزايد. و جاه بمجرد انتشار صيّت و بلند شدن آواز اوج گيرد و پرواز نمايد. کامياب منزلت و کمال بر مامول ثروت و مال تواند افزود و خزانه مالامال هيچ قفلي از اقفال حسن حال نتواند گشود. صاحب جاه که بسياري

دیدگاهتان را بنویسید