تفاوت رویکردتفکر انتقادی با انواع دیگر رویکردهای تفکر

اصطلاح تفکر انتقادی اغلب به عنوان اصطلاح فراگیر برای همۀ عملیات تفکر به کار می رود. آن چنان که در بخش پیشین بیان کردیم، گاهی اوقات این مفهوم به جای انواع دیگر پردازش اطلاعات نظیر تفکر خلاق، حل مسأله، تفکر منطقی، استدلال و تفکر سازنده در نظر گرفته می شود. برای نمونه، هرگاه در حوزۀ تجارت و صنعت از حل مسأله، تصمیم گیری، استدلال و یا تفکر خلاق صحبت شود، می توانیم بگوییم که آنها دربارۀ تفکر انتقادی صحبت می کنند. یکی از دلایل اصلی درهم آمیختگی مفهوم تفکر انتقادی با دیگر مفاهیم، ارتباط منطقی بین آنها و وابستگی معنایی بین این مفاهیم است. برای نمونه، بییر (۱۹۹۵، همان) بین تفکر انتقادی و انواع دیگر تفکر نظیر حل مسأله، تفکر خلاق و تصمیم گیری تمایز قائل می شود، با این حال خاطر نشان می سازد که همۀ این فرایندهای چهارگانه به هم وابسته اند. ما از بین گزینه های مختلف باید تصمیم بگیریم که یکی را انتخاب نماییم. زمانی که با یک مانع روبرو می شویم، به حل مسأله می پردازیم. تفکر خلاق را برای کشف و اصلاح امور به کار می گیریم. در تفکر انتقادی درگیر می شویم تا استدلال گفته های خود را به آزمون گذاریم و یا صحت اظهارات دیگران را مورد داوری قرار دهیم بر این اساس، استدلال، حل مسأله و تفکر انتقادی، همه فرایندهایی هستند که افراد از طریق آن، اندیشه های خود را سامان می بخشند.

حل مسأله یک مؤلفۀ تفکر انتقادی و شکلی از منطق نیز هست. منطق شامل عناصر و مفاهیم گسترده ای چون استدلال، روایی، اعتبار، صحت، استقراء، قیاس و مغالطه های صوری است. اما از میان این عناصر، استدلال که شامل شکستن، تجزیه و تحلیل و فهمیدن دلایل است، عامل مشترک منطق صوری و تفکر انتقادی است. به عبارت دیگر، منطق از یک نقطه نظر، فربه تر از تفکر انتقادی است و به مباحثی همچون استقراء و قیاس نیز می پردازد. با توجه به درهم آمیختگی این مفاهیم با یکدیگر، تمایز معنای تفکر انتقادی از دیگر مفاهیم امری اجتناب ناپذیر است.

حال بايد ديد تفكر انتقادي به عنوان يكي از اساسيترين انواع تفكر، چه ارتباطي با ساير انواع تفكر دارد. آنچه مسلم است، هيچ يك از اين انواع تفكر در خلأ اتفاق نمي افتند؛ به عبارتي، هر يك از انواع تفكر را ميتوان به نوعي پيش نياز يا پيامد نوع ديگري از تفكر محسوب كرد. بنابراين، نفس وجود ارتباط ميان انواع تفكر مي توان به عنوان يك پيش فرض پذيرفت و آنچه محل بحث و مناظره است، كيفيت يا چگونگي اين ارتباط است. به عبارت ديگر، نگارنده بر آن است از نظر خود مبني بر محوري بودن نقش تفكر انتقادي درميان ساير انواع تفكر دفاع كند.

مطلب مشابه :  سنگسابی،نماشویی،نانوساب،رزین ساب کف سابی

درخصوص ارتباط تفكر انتقادي و تفكر خلاق، بحثهاي مختلفي مطرح شده است. نگاهي به تعريف پركينز  ميتواند آغازگر خوبي براي اين بحث باشد: « تفكر  خلّاق، تفكري است كه الگوي ارائه شده توسط آن درنهايت به دستاوردهاي خلّاق منجر می شود. »(پرکینز،۱۹۸۴، همان). اين تعريف به ما يادآوري مي كند كه معيار ما براي سنجش خلاقيت، برونداد آن است؛ يعني ما درصورتي فردي را خلاق مي ناميم كه وي به شكلي مداوم به نتايج خلاق دست يابد (مارزانو و ديگران، ۱۹۸۸، همان). اين برونداد مي تواند يك رويداد ذهني (دروني) باشد، مثل گرفتن يك تصميم يا رسيدن به يك نتيجه گيري، و يا شكل گيري يك فرضيه در ذهن. همينطور ميتواند يك رويداد عيني باشد، مثل يك تابلوي نقاشي يا يك استعاره (تمثيل)، و يا پيشنهاد يك راه جديد براي انجام يك آزمايش. ولي به هرحال، اين برونداد بايد وجود داشته باشد.

حال نگاهي به تعريف انيس از تفكر انتقادي مياندازيم: «تفكر انتقادي، تفكري مستدل و منطقي است كه بر تصميم گيري ما درخصوص آنچه ميخواهيم انجام دهيم يا باور داشته باشيم، متمركز ميشود.» (انيس، ۱۹۸۷، همان). نكتة قابل توجه در اين تعريف اين است كه انيس هم ماحصل تفكر انتقادي را يك تصميم گيري يا باور به يك عقيده ميداند. به اين ترتيب، وي نيز يك خروجي براي تفكر انتقادي متصوراست. اين اصطلاحات بيشتر براي قضاوت درخصوص تفكر به كار مي روند؛ چرا كه وقتي درحال حل يك مسئله يا اتخاذ يك تصميم هستيم، كمابيش آن را خلاقانه يا منتقدانه انجام ميدهيم. اشخاص معمولاً تفكر انتقادي را مبناي ارزيابي و تفكر خلاق را مبناي خلق و توليد درنظر ميگيرند. البته اين دو نوع تفكر درمقابل يكديگر قرارنميگيرند بلكه مكمل هم هستند. متفكران منتقد، راههايي براي آزمودن اظهارات درپيش مي گيرند؛ و متفكران خلاق، افكاري را كه به تازگي خلق شده اند، آزمايش مي كنند تا درجة اعتبار و كارآيي آنها را برآورد كنند. پس تفاوت در نوع نيست، بلكه در تأكيد يا اصرار و پافشاري است (مارزانو و ديگران، ۱۷:۱۹۸۸، همان). به عبارتي، تفكر خلاق و تفكر انتقادي، فرايندهاي مجزايي نيستند بلكه نحوة وقوع فرايندهای تفكر را به نوعي توصيف مي كنند.

مطلب مشابه :  مهارتهای خودآگاهی و حل مساله در حل مشکلات زناشویی

پل و الدر(۱۳:۲۰۰۵، همان) درخصوص رابطة ميان تفكر خلاق و تفكر انتقادي معتقدند:  در فهم تفكر انتقادي، بسيار مهم است كه به مناسبات مشترك ميان تفكر خلاق و تفكر انتقادي توجه شود. اين دو اسلوب فكري، هرچند اغلب دچار بدفهمي مي شوند، در استدلالهاي روزمره جدايي ناپذيرند. خلاقيت، فرايند ساخت يا توليد را رهبري ميكند و انتقاد، فرايند ارزيابي و قضاوت را. ذهني كه خوب مي انديشد، بايد همزمان هم ارزيابي كند هم توليد؛ و هم زايش داشته باشد، هم قضاوت. آهنگ تفكر، هم نيازمند تجسم است، هم نيازمند نظم ذهني.

قضاوت انتقادي، از ملزومات تمامي اقدامات ساختاري است و همة اقدامات ساختاري نيز به ارزيابي انتقادي ختم ميشود. ما ميآفرينيم و ارزيابي ميكنيم؛ ما آنــچه را كه آفــريده ايم، ارزيــابي مــي كنيم؛ مــا هــمانگونه كه ارزيابي ميكنيم، ميآفرينيم. به عبارت ديگر، در آن واحد، ما هم منتقدانه و هم خلاقانه مي انديشيم.

ليپمن (۲۴۱:۲۰۰۳،همان) نيز معتقد است كه ميان تفكر خلاق و تفكر انتقادي نوعي رابطة سببي برقرار است؛ به اين ترتيب كه تفكر خلاق، برانگيزانندة حس انتقاد و سپاسگزاري در افراد است.

در همين راستا، فيشر (۱۳۸۵: ۷۰، همان) نيز بي ارتباط دانستن تفكر انتقادي و تفكر خلاق را از سوء برداشت هاي رايج برشمرده و معتقد است: « تقسيم تفكر به دو نوع كاملاً مجزا، ساده انگاري افراطي دربارة تفكر است». خلاقيت فقط ارائة راه حل هاي جديد براي رفع مشكلات نيست؛ بلكه ارائة راه حلهاي بهتر است و اين مستلزم قضاوت انتقادي خواهد بود. فيشر ويژگي هايي همچون تحليلي، استقرايي، آزمايش فرضيه، همگرا بودن را از خصائل تفكر انتقادي برشمرده و براي تفكر خلاق خصوصياتي مانند: اكتشافي، قياسي، فرضيه سازي، جسورانه بودن و واگرايي را قائل شده است.

اما هرچند فيشر، واگرايي را منحصر به تفكر خلاق، و همگرايي را زيرگروه تفكرانتقادي دانسته است، تفكر انتقادي را نمي توان خالي از واگرايي دانست.  دگرانديشي، از خصايل اساسي يك ذهن منتقد است و تا زماني كه كسي شق ديگري براي قضايا متصور نباشد، نميتواند منتقدانه به قضايا بنگرد. از اين رو، تفكر انتقادي را بايد ماحصل واگرايي و همگرايي اذهان به شكلي توأمان فرض كرد.

مطلب مشابه :  چرا معلمان زن دچار افسردگی میشوند؟

نكتـه اي كـه مي توان بر آن تكيه كرد، تأكيد و اهتمام ويژه اي است كه جان ديوئي ــ به عنوان پدرتفكر انتقادي ــ به تفكر منطقي داشته است. تعريفي كه وي از تفكر منطقي به دسـت داده است: « بررسي فعال، مداوم و دقيق هر عقيده يا هر شكل فرضي دانش با توجـه به دلايلي كه آن عقيده را تأييـد مـي كننـد و نتـايج بيشـتري كـه ايـن عقيـده بـه آنهـا گرايش دارد»، بعدها مبناي تفكر انتقادي قرار گرفتـه و معمـولاً در متـون معتبـر نيـز  نقطة شروع پرداختن به تفكر انتقادي همين تعريف بوده است. تفكـر خـلاق و تفكـر استعاري را نيز از اين نظر ميتوان پس از تفكـر انتقـادي درنظـر گرفـت كـه اگـر نـه هميشه، اما در مواردي خلاقيت و تـلاش بـراي كشـف راههـاي تـازه، ناشـي از نگـاه انتقادي ما به پديده ها است؛ يعني تا زماني كه از پديده اي احساس رضايت مي كنـيم، نيازي به خلق دنياهاي جديد و كشف راه هاي تازه نخواهيم داشت. به اين ترتيب، به اعتباري مي توان تفكر انتقادي را حاضر و ناظر در تمامي مراحل تفكر و به عنوان نقطة اتصال ميان شيوه هاي دوگانة تفكر، يعني همگرا و واگرا، و نيز حلقة واسط ميان سه نوع نسبتاً متمايز تفكر، يعني تفكر منطقي در يك سو و تفكر خلاق و استعاري در سوي ديگر ساختار ذهن بشر، فرض كرد.، پس از مرحلـة خلق، چه با كمك استعاره و چه با كمك تفكر خـلاق، همچنـان نيازمنـد قضـاوت و ارزيابي هستيم. به همين دليل است كه برخي صـاحبنظران، تفكـر خـلاق را بـر تفكـر انتقادي مقدم ميدانند؛ حال آنكه به عقيدة نگارنده، تفكر انتقادي در جايگـاهي ميـان ساير انواع تفكر قرار دارد، زيرا هم پيش از ظهور مرحلة خلاقيت به كار مي آيد و هم پس از آن.  آنچه مسلم است، در تمامي انواع تفكر، هدفي غايي دنبال ميشود كه ميتواند در سه عنوان كلي حل مسئله (گرچه گاهي حل مسئله خود به عنوان يك نوع مستقل تفكر قلمداد ميشود)، نتيجه گيري، و تصميم گيري متجلي شود. نكتة جالب توجه اين است كه اين سه دستاورد دقيقا همان اهدافي است كه ارسطو براي انواع تفكر قائل بود(مکتبی فر، ۸۸)