خود و تعاريف آن

حدود پنجاه سال پيش اريكسن[۱] مقدمه اي درباره مفهوم هويت در روان شناسي نوشت كه به سرعت اين مفهوم به لحاظ نظري گسترش يافت و در تحقيقات تجربي نيز مورد توجه قرار گرفت. با گذشت زمان، اين مفهوم تعاريف عملياتي تري به خود گرفت به گونه اي كه بتوان آن را مورد سنجش و ارزيابي قرار داد. يكي از اين تعاريف توصيف هويت يا مفهوم خود مي باشد. كلمه خود داراي چند معني است، معناي اول بر هماني دلالت دارد مانند كلمه خوساني[۲]، معناي دوم آن بر فرديت يا ذات يك شخص يا چيز دلالت دارد مانند خودم، خودت. معناي سوم به درون نگري يا عمل بازتابي اشاره دارد و اغلب به صورت پيشوند به كار مي رود. مانند به خود اعتماد داشتن، خودآگاهي. چهارم آن كه در خود، معنايي از استقلال و كنش وري خودمختار وجود دارد
(پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

خود در معاني و تعاريف گوناگون مطرح شده است كه از آن جمله مي توان به تعاريف زير اشاره نمود.

۱- خود به معناي يك وجود فرضي و انگيزشي. اين وجود فرضي، دروني، مهار كننده و هدايت كننده اعمال در مقابل انگيزه ها، ترس ها و نيازها است. در اينجا خود، يك وجود فرضي است. وجهي فرضي از روان كه نقش معيني براي ايفا كردن دارد (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۲- خود به معناي جزئي از روان آدمي كه عمل درون گرانه دارد. اين عمل دو نوع خود را با حيثيت فاعلي[۳] و مفعولي[۴] مطرح مي كند كه در نظريه «خود» جيمز به كار رفته است. در اينجا خود جزئي از روان تلقي مي شود كه عملي درون گرانه دارد.

۳- خود به معناي موجود زنده. در اين معنا خود به تمامي تجربه شخص پوشش مي دهد. اصطلاح خود به صورت فراگير و نسبتاً خنثي به كار برده مي شود و اصطلاحاتي چون من[۵]، شخص[۶] فرد و ارگانيزم مي توانند معادل خوبي براي اين معني باشند (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۴- خود به معناي كل سازمان يافته شخصي. در اين معني تأكيد بر پيوستگي خود مي باشد كه مي توان واژه شخصيت را معادل آن به كار گرفت. كساني كه اين اصطلاح را به معني مزبور به كار مي برند غالباً آن را به صورت ساختاري منطقي كه به طور غيرمستقيم از طريق تجربه استمرار شخص، عليرغم تغييرات زمان استنباط مي شود، مورد استفاده قرار مي دهند. به اين ترتيب شخصيت معادل خوبي براي اين كاربرد است (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

مطلب مشابه :   تاریخچه اختلالات رفتاری از دیدگاه روانشناسی

۵- خود به معناي هوشياري، ادراك خود و هويت. در اين مورد مي توان از واژه هاي خويشتن خويش آلپورت[۷] مدد گرفت. خويشتن خويش ناظر بر هوشياري انسان نسبت به هويت و وجود خود به عنوان يك واحد كامل و مجزا از ديگران است. در اين آگاهي، انسان خود را به صورت يك واحد شكل يافته درمي يابد و با وجود آگاهي از تكثر مؤلفه ها و عناصر شخصيتي خويش دارد، خويشتن را به عنوان يك فرد مي بيند، غير از اين حالت حالتي است كه فرد دچار گسستگي شخصيتي و ناهنجاري مي شود. ناهنجاري در اين زمينه به صورت عدم هوشياري نسبت به واحد بودن خويش قابل درك است (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۶- خود به معناي هدف انتزاعي. اين مفهوم در نوشته هاي يونگ[۸] و مزلو[۹] بيان گرديده است. در اي خصوص دستيابي به خود، نمايش نهايي رشد روح گرايي است. مزلو نيز همين معنا را بيان كرده است منتها آن را در اصطلاح مركبي تحت عنوان خود شكوفايي مطرح مي كند.

۷- خود به عنوان يكي از ديرينه ريختهاي شخصيت[۱۰]. اين فرآيند يك نظام رواني است كه درصدد اعتدال و توحيديافتگي آدمي به كار گرفته مي شود. يونگ خود را مركز شخصيت مي داند كه بيان ناهوشيار و هوشيار قرارداد و كل وجود را دربر خواهد داشت و همه نظام هاي ديگر شخصيت، چون اقمار آن مي گردند و از ديرينه ريختها محسوب مي شوند (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۸- خود وسيله اي براي ارضاي تمايل برتري جوئي، آدلر[۱۱] ۱۹۶۹ با معرفي مفهوم خود خلاق معتقد است كه اين خود براي ارضاي تمايل برتري جوئي و به كارگيري عوامل زيستي و اجتماعي در تجارب تازه و فعاليت هاي ابتكاري مورد استفاده قرار مي گيرد. به عبارت ديگر عوامل رشد شخصيتي در نظر آدلر بر محور «خود» عمل مي كنند. برتري جويي، عامل انگيزشي مهمي در نظر آدلر است كه مي تواند رفتارهاي آدمي را سامان دهد. خود، محوري است كه اين فرآيندها حول آن شكل مي گيرند. خود را مي توان محرك تمايل برتري جوئي قلمداد نمود (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۹- خود به معناي خويشتن. در اين تعريف آلپورت براي اجتناب از ابهام واژه من و خود، واژه «كنشهاي اختصاصي شخصيت[۱۲]» را به كار مي برند. اين كنشها شامل علم به بدن، علم به حرمت خود و برتري جويي و فكر و منطقي مي باشند و به انسان، يكتايي و بي مانندي را هديه مي دهند. اين مجموعه وحدت يافته كه متشابه بودن فرآيندهاي رواني بر آن پايه استوار است، خويشتن خوانده مي شود (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

مطلب مشابه :  دانلود کاملترین نمونه های تجربیات برتر آموزشی

۱۰- خود به عنوان يك نظام حمايت كننده. ساليوان[۱۳] ۱۹۶۳ با به كارگيري واژه نظام خود آن را يك عامل انگيزشي مي داند كه مي تواند فرد را حفظ و حمايت كند. در اين نظر خود معناي حمايت كننده دارد.

۱۱- خود به معناي جزئي آگاه از ميدان پديداري[۱۴]. راجرز خود را جزئي از ميدان پديداري مي داند كه از آن جدا شده و در اثر عمل متقابل ارگانيزم و محيط به وجود مي آيد. در اين تعامل قسمتي از كل ميدان ادراكي جدا مي گردد و عنوان خود پيدا مي كند كه آگاهي انسان را از وجود و كنش وري خويش بوجود مي آورد. خود عبارت است از احساسات، عواطف و تكاپوهايي كه فرد نسبت به آن هشيار است و آنها را به عنوان اينكه متعلق به او هستند ارزيابي مي كند. خود عبارت است از آگاهي به اينكه هست و كنشي دارد. اين ادراك در نظر راجرز با حضور و تعامل در ميدان پديداري قابل حصول است. به عبارت ديگر خود به صورت مجرد قابل ادراك نيست. خود موجب مي شود كه انسان حضور خويش را در ميدان پديداري به عنوان يك شخص ادراك كند و با ديگران و پديده ها تعامل برقرار كند (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۱۲- خود به عنوان پردازشگر اطلاعات[۱۵]. كانتور و كيلستروم ۱۹۸۷ خود را يك پردازشگر مي دانند كه توانايي درونشد، اندوختن و برونشد را دارد. در نظر آرنسون[۱۶] ۱۹۹۹ خود، يك پردازشگر فعال اطلاعات و يك شناساگر[۱۷] محسوب مي شود. اين معنا عمدتاً در نظريه هاي شناختي مطرح مي شود. در نظريه هاي شناختي، مفهوم پردازش اطلاعات عاملي براي تعيين پاسخ انسان به محركها مي باشد. برخلاف نظريه هاي رفتاري نگر كه صرفاً به محرك و پاسخ مي انديشند و به نحوه پردازش داده هاي محيطي در درون انسان توجهي ندارند نظريه هاي شناختي نقش تعيين كننده اي براي مركز پردازش قائل هستند. در نظر آنهان لزوماً پاسخ هاي انسان متناسب با محركها نخواهد بود بلكه اين نوع پردازش از محركهاست كه پاسخ انسان را معين مي سازد و اين از ويژگيهاي انسان است كه مي تواند رفتاري مغاير با محركي كه دريافت كرده است از خود نشان بدهد (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۱۳- خود به عنوان نظريه پيش بيني كننده. اپشتين ۱۹۷۳٫ نقل ازتدشي ۱۹۸۶ «خود» را يك نظريه مي داند كه خويش را تبيين و آينده را پيش بيني مي كند و به لحاظ اعتبار و سودمندي آن ارزشيابي مي شود. اين پيش بيني به ميزان زيادي تحت تأثير رشد يافتگي خود مي باشد.

مطلب مشابه :   تأثیر شخصیت بر رفتار

۱۴- خود به عنوان احساس مفعولي من. احساس مفعولي من، در نظر مؤلفان متعددي موجب كنش سازي فرد مي شود (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

۱۵- خود به معناي عامل كنش وري. برخي محققان، خود را به عنوان عامل سه نوع كنش معرفي مي كنند. كنش اداره كننده فرد[۱۸]، كنش سازماندهي[۱۹] و كنش انگيزشي و هيجاني فرد[۲۰] «خود» موجب مي شود كه فرد خود را در ارتباط با جهان مادي و اجتماعي، طراحي و براي آينده، زندگي و تعيين ميزان رفتارهاي انگيزشي مديريت كند. اين سه كنش را نمي توان به صورت عناصر مجزا در نظر گرفت بلكه امتزاج آنها در يك كليت موجب مي شود كه يك رفتار سازمان يافته داراي هدف و انگيزه به وجود مي آيد. مديريت اين نوع رفتار به عهده خود مي باشد. طبيعي است هر اندازه خود، رشد يافته تر باشد، رفتار هدفدار و پخته تري توسط فرد مديريت مي شود و برعكس (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

نكته مشترك اين تعاريف هوشياري، آگاهي يافتن، قابليت سازماندهي وايفاگري نقش ميانجي با دنياي بروني است. خود يك محصول رواني- اجتماعي است كه از تعامل تدريجي انسان و محيط در زمينه هاي مختلف آن شكل مي يابد و متحول مي گردد. انسان به عنوان يك واحد كليت يافته كه احساس وحدت مي كند با ديگران تعامل برقرار مي كند. او در مناسبات خود با افراد و پديده هاي گوناگون به عنوان يك «واحد» شركت مي كند. او احساس يكي بودن و وحدت را براساس دركي كه از «خود» دارد بدست مي آورد. به همين دليل هنگامي كه احساس تفرد و يكي بودن را از دست مي دهد نمي تواند در تعامل با ديگران و پديده هاي گوناگون شركت كند كه اين امر يك جنبه مرضي ار مطرح مي سازد (پورحسين، رضا، ۱۳۸۳).

[۱]– Erikson, E. H.

[۲] – Self- Same

[۳] – I

[۴] – Me

[۵] – Ego

[۶] – Person

[۷] – Alport, G.

[۸] – Jung, K.

[۹] – Maslow, A.

[۱۰] – Archetype

[۱۱] – Adler, A.

[۱۲] – PropriataFounetion of personality

[۱۳] – Sullivan, H. S.

[۱۴] – Self system

[۱۵] – Information Processor

[۱۶] – Arenson, E.

[۱۷] – Kenower

[۱۸] – Managerial

[۱۹] – Organizational Function

[۲۰] – Emotional Function