عصب-روانشناسی هیجان

پیشرفت های اخیر در عصب-روانشناسی در شکل گیری نظریه معاصر هیجان مؤثر بوده است. لیدوکس[۱] (۱۹۹۶) دو مسیر مجزا را برای تولید هیجان بر می شمارد: یک مسیر پائینی  یا شبکه هیجان که به طور مستقیم از تالاموس به آمیگدال منتقل می شود (مغز هیجانی). و یک مسیر بالایی کندتر که اطلاعات را از تالاموس از راه کورتکس عصبی منتقل میکند (مغز متفکر). مسیر پایینی کوتاه تر اجازه می دهد آمیگدال درونداد مستقیمی را از اندام های حسی دریافت کرده و یک علامت فوری به مغز و بدن ارسال کند، قبل از اینکه اطلاعات در کورتکس عصبی ثبت شود. بنابراین مغز متفکر نمی تواند در لحظه برای متوقف کردن پاسخ های هیجانی خودکار مداخله کند. مثل اینکه شما نمی توانید با دیدن یک عنکبوت واکنش آنی به آن نشان ندهید. بنابراین علائمی که اهمیت هیجانی بالایی دارند به احتمال زیاد به وسیله آمیگدال، پاسخ داده می شوند اما هم در سطح کورتکس (تفکر) و هم در سطح زیر کورتکس (هیجانی) ثبت می شوند (لیدوکس، ۱۹۹۶، ساموئیلوف[۲] و گلدفرید، ۲۰۰۰). داماسیو(۱۹۹۹) معتقد است که مغز دارای دو سیستم معناگذاری مرکزی می باشد : زبان مفهومی-نمادین و زبان حسی-حرکتی. او ادعا می کند که هیجان اطلاعاتی را درباره موقعیت بدن-خود در محیط فراهم می کندکه در نتیجه آن، هوشیاری را برمی انگیزد. داماسیو (۱۹۹۴) نشان داد اطلاعاتی که از ارتباط نظام مند بین طبقات اشیا و موقعیت و پیش سازمان دهی هیجانات انجام میشود باعث شکل منظم بالاتری از تجارب هیجانی که به وسیله طرح واره های خاص تولید می شود شده و ارزیابی ها و برانگیختگی فیزیولوژیک سازمان یافته را به وجود می آورد (گرینبرگ، کورمان[۳] و پایویو، ۲۰۰۲). مسلماً این طرح واره های هیجانی مبتنی بر حافظه، در درون کورتکس پیش پیشانی[۴] قرار دارند و زمانی که فعال می شوند، به آمیگدال و لوب پیشانی علامت می دهند و در نتیجه علامت ها را به احشا درونی، ماهیچه ها، غدد درون ریز و انتقال دهنده های عصبی منتقل می کنند (گرینبرگ و دیگران، ۲۰۰۲).

مطلب مشابه :  تعرفه لوله بازکنی

هیجان به طور خلاصه به عنوان یک سیستم جهت دهنده انطباقی و معناساز در نظر گرفته می شود که برداشت فرد از موقعیت را شکل می دهد و چندین مؤلفه از قبیل انگیزش، فیزیولوژی و شناخت را تسهیل می کند (گرینبرگ، ۲۰۰۲) بنابراین آگاهی از هیجانات به فرد کمک می کند به محرک های مربوط به محیط توجه کند. محرک هایی که باورهای مبهم اساسی فرد را فعال کرده و ارزیابی او را از خود و دیگران شکل می دهد. این توانایی تشخیص و ارتباط با عاطفه در فرد برای پاسخ انطباقی به موقعیت ضروری است (داماسیو، ۱۹۹۴؛ گرینبرگ و سافران، ۱۹۸۷).

[۱] Ledoux, J. E.

[۲] Samoilov, A.

[۳] Korman, L.

[۴] Prefrontal cortex