می داند که فرضیه هایی را می سازند و آنها را در برابر واقعیت آزمایش می کنند. او تصویری دلنشین و خوشبینانه از ماهیت انسان ارائه می دهد و ما را موجوداتی عاقل و دارای ارده آزاد می داند که قادر به تعیین سرنوشت خود هستیم(شولتز، ۱۳۸۷).
۲-۲-۱-۳- رویکرد رفتاری۲۵: رفتارگرایی که با جنبش واتسون در اوایل دهه قرن بیستم و بر علیه ویلهلم وونت شروع شد. تصویری ماشینی از انسانها ارائه که بطور خود کار به محرکهای بیرونی پاسخ می دهند. به عقیده اسکینر شخصیت چیزی بیش از تجمع پاسخ های آموخته شده یا نظامهی عادت نیست. بنایرین رفتارگرایان، شخصیت را به چیزی که بتوان آن را دید و به صورت عینی مشاهده کرد کاهش دادند و از دید آنان جایی برای هشیاری یا نیروی ناهشیار وجود ندارد. در رویکرد رفتاری، به شرایط درونی مثل اضطراب، سائق ها، انگیزه ها، نیاز ها، مکانیزم های دفاعی و… که اغلب نظریه پردازان دیگر شخصیت به آنها متوسل شده اند، هیچ اشاره ای نمی یابیم. البته لازم به ذکر است که اسکینر وجود چیزی به نام شخصیت را انکار کرد و به جستجوی علت های رفتار در داخل ارگانیزم نبود. به نظر او علت های رفتار، بیرون از ارگانیزم قرار دارند و کل رفتار را می توان با پیامد های آن کنترل کرد، یعنی با تقویتی که به دنبال رفتار می آید. اساس تصور اسکینر از ماهیت انسان بر جبرگرایی، یگانگی، اهمیت محیط قرار داشت. با وجود آنکه ما به وسیله محیط کنتل می شویم، می توانیم با طراحی مناسب آن محیط، آینده خود را کنتل نمائیم(شولتز، ۱۳۸۷).
۲-۲-۱-۴- انسان گرایی۲۶: نظامی فکری است که به موجب آن تمایلات و ارزش های انسان در درجه اول اهمیت قرار دارند. رویکرد انسان گرایی به شخصیت. بخشی از جنبش انسان گرایی در روانشناسی است که در دهه ۱۹۶۰و ۱۹۷۰ شکوفا شد. طرفداران این رویکرد معتقد بودند که روانکاوی و رفتارگرایی برداشت بسیار محدود و تحقیرآمیزی از ماهیت انسان ارائه می دهند.(شولتز، ۱۳۸۷).
آبراهام مزلو اصطلاح انسانگرایی استفاده می کرد تا نشان بدهد روی ظرفیت های خلاقانه انسان متمرکز است و می خواهد راهی بیابد تا انسان ها به عالی ترین و مهمترین هدفها برسند. تقریباً تمام نظریه های انسان گرایانه فرض را بر این میگذارند که در انسان مکانیسمی فطری برای رشد وجود دارد که در صورت مساعد بودن محیط، او را به سوی تحقق ظرفیت هایش سوق می دهد. طرفداران این رویکرد، نامهای مختلفی بر این مکانیسم رشد گذاشته اند که برخی از آنها خود شکوفایی، تحقق خود یا خود شدن هستند. همچنین این روانشناسان معتقدند بهتر است بگذاریم ظرفیت های بالقوه افراد بالفعل شود. آنها انسان را موجودی می دانندکه به طور طبیعی دنبال خلاقیت و شادی است و نمی خواهد عادی و متعارف باشد(رایکمن، ۱۳۸۷).
ایرادی که انسان گرایان از روانشناسی معاصر می گرفتند، این بود که باید در آن تجدید نظر اساسی شود و به موضوعاتی مثل عشق، پیوند جویی، خلاقیت، خودانگیختگی، شادی، جرات، شوخی، استقلال، و کمال. با پرداختن به این موضوعات به جنبه خوب ماهیت انسان پی می بریم و نگاه محدود و بدبینانه پیروان فروید و رفتارگراها را تعدیل می کنیم(همان منبع).
نظریه مراجع محوری راجرز مدعی است که ما موجوداتی هشیار و معقول هستیم و توسط نیروهای ناهشیار یا تجربیات گذشته کنترل نمی شویم. شخصیت را تنها از طریق رویکرد پدیدارشناختی(یعنی از دیدگاه فرد و بر اساس تجربیات ذهنی او) می توان درک کرد. در این دیدگاه مشخصات شخص کامل که اوج رشد روانی را نشان می دهد عبارتند از. آگاهی از تمام تجربه های خود اعم از مثبت و منفی، توانایی زندگی کردن کامل در هر لحظه، اعتماد به رفتارها و احساسات خود شخص، احساس آزادی انتخاب و قدرت شخصی، نیاز مستمر به رشد، تلاش به حداکثر رساندن توانش خود، خلاقیت و خود انگیختگی(شولتز، ۱۳۸۷).
۲-۲-۱-۵ رویکرد صفات و مدل پنج عاملی شخصیت:
اولین تلاش ها برای توضیح دادن رفتار انسان از نوع تیپ شناسی بود. در آن تلاش ها رفتار در طبقات و دسته های مجزا و همه یا هیج جا می گرفت. برای مثال، بقراط(و بعداً جالینوس) آدم ها را به چهار دسته سوداوی، صفراوی، بلغمی و دموی تقسیم می کرد و بر اساس اخلاط بدن یا همان مایعات درونی، رفتارها را در یکی از این تیپ های مانعه الجمع قرار می داد. بقراط دقیقاً می گفت صفرای سیاه باعث می شود مردم مالیخویی و افسرده شوند. زیاد شدن صفرای زرد باعث می شود آدم ها تند مزاج و دمدمی شوند. ازدیاد بلغم هم باعث کندی و بی حالی آدم ها می شود. بقراط ازدیاد خون را نیز به بیماری جسمی ربط می داد. او بر اساس مشاهداتش نتیجه گرفت آدم های لاغر اندام با قامت کوتاه، مستعد سکته(یاhabitus apoplecticus) هستند. آدم های لاغر با قامت بلند هم آمادگی ابتلا به سل(habitus phthisicus) را دارند(رایکمن، ۱۳۸۷).
اما این نوع تیپ شناسی اشکالات و نارسایی زیادی داشت. و به تدریج رویکرد صفات توسط نظریه پردازانی مانند گوردون آلپورت۲۷، ریموند کتل۲۸ و هانس آیسنک۲۹ آغاز شد. و امروزه همچنان به صورت رویکردی زنده و ضروری در مطالعه شخصیت باقی مانده است. دهه های اخیر، شروع ناگهانی و تکان دهنده علاقه به مسئله اساسی این حوزه یعنی جستجو برای طبقه بندی ضروری صفات شخصیت به صورت علمی را شاهد بوده است(گلدبرگ، ۱۹۹۳٫ به نقل از شولتز، ۱۳۸۷).
صفات عبارت از مجموعه نظامداری از خصوصیاتی است که هر فرد را از دیگران متمایز می سازد مطالعات نشان داده اند که در بزرگسالی، تغییر ناچیزی در سطح متوسط صفات شخصیتی بوجود می آید. البته ثبات در صفات ، دلیل بر یکنواختی و راکد بودن زندگی نیست، زندگی تغییر می کند و ما نیز برای سازگاری یا تغییر تلاش می کنیم یا زندگی خود را به گونه ای فعال، مجدداً شکل می دهیم(گروسی و محمدی، ۱۳۸۱).
در نظریه های صفات فرض براین است که هرکس دارای صفات شخصیتی زیر بنایی خاصی است که درشرایط متنوع موفعیت های روزمره و تا اندازه ای درسراسر عمر او نمایان می گردد. مثلاً اگر در چندین موقغیت، رفتار شخص حاکی از صداقت یا پشتکار باشد مافرض می کنیم که قادریم پیش بینی کنیم که وی درشرایط مختلف وقتی یکسال بعد نیز چگونه رفتار خواهد کرد. در ارتباط با شخصیت خصوصی ما، احساس وجود همسانی درافکار و رفتار، برابر سلامت ما امری ضروری است و از دست رفتن این احساس همسانی. نشانگر نا بسامانی شخصیت است(اتکینسون و همکاران، ۱۳۸۵).
آلپورت با ترسیم رئوس کلی روانشناسی انسانگرا، بدبینی فروید درباره طبیعت انسان را تصحیح کرد. آلپورت روی بی همتا بودن فرد و اشتیاق خلاقانه و عقلانی مردم به بالفعل کردن ظرفیت های خود متمرکز کرد. از نظر آلپورت شخصیت عبارت است از سازمان پویاییی درون فردی است که نظام های روانی فیزیکی زیادی دارد و رفتار و فکر مختص آن را تعیین می کند(رایکمن، ۱۳۸۷).
آلپورت به این دلیل شخصیت یا خود را سازمان پویایی می دانست که معتقد بود نمی توانیم مجموعه ای از مولفه های مجزا و تکه تکه در نظر بگیریم که جدا از یکدیگر عمل می کنند. آلپورت شخصیت را تلاشی در جهت وحدت و دائماً در حال تغییر و تکامل می دانست. به نظر او، شخص در حالت شدن است. اگر چه وضیعت هم موثر است ولی ادراک شخص از وضیعت هاست که تعیین می کند چطور رفتار کند. بنابراین، از نظر آلپورت حتی رفتاری که ظاهراً تحت کنترل نیروهای بیرونی است هم در واقع تحت کنترل نیروهای درونی است(همان منبع).
کتل در نظریه نظام های ساختاری، شخصیت را نظامی در ارتباط با محیط می داند و تبادلات پیچیده آنها را که موجب تغییر شخص و گاهی رشد و کمال او می شوند، توضیح می دهد. یادگیری ساختاری، تلویحاً می خواهد بگوید مجموعه صفاتی در شخص وجود دارد که می توانند رفتار را شروع و هدایت کنند. این صفات اگر چه مبنای ژنتیکی دارند ولی یادگیری می تواند آنها را تعدیل و اصلاح کند. کنل معتقد بود نظریه شخصیتی خوب باید انگیزش هدفمند فرد را در بر می گیرد. به نظر کتل ما باید روی یادگیری های شناختی و انگیزشی پیچیده تری که اعمال انسان را هدایت می کنند، تمرکز کنیم. در ضمن معتقد بود نظریه شخصیتی خوب باید تأثیر فرهنگ و گروه بر فرد و تأثیر فرد بر فرهنگ و گروه را در نظر بگیرد. بنابراین، کتل در تعریف شخصیت می گفت «شخصیت به ما می گوید، شخص در فلان وضیعت چه کار خواهد کرد» سپس در راستای تحلیل ریاضی خود از شخصیت می گفت.
R=f(s,p)به عبارت دیگر، پاسخ رفتاری (R)شخص، تابع(f) ووضعیت (s) و شخصیت فرد(p) است. اگر چه اکثر نظریه پردازان صفت گرا بر نقش مختصات وضعیتی در رفتار تاکید نمی کنند ولی کتل دامنه نظریاتش را تا آنجا گسترش می دهد که تأثیرات وضعیت و صفات شخصیتی بر رفتار را پوشش بدهد(همان منبع).
آیزنک۳۰ معتقد بود روان شناسی دو گرایش عمده دارد- روانشناسی شخصیت و روان شناسی آزمایش- و متأسفانه ظریه پردازان و محققان در هر دو گرایش، کارهای یکدیگر را نادیده می گیرند. یعنی روانشناسی آزمایشی دل مشغولی زیادی با تفاوت های فردی ندارد. و نظریه پردازان شخصیت هم شواهد تجربی را نادیده می گیرد. آیزنک توصیه می کرد برای رسیدن به این هدف باید روان شناسی آزمایشی را با راهبردهای زیر در هم ادغام کرد.۱- تشخیص ابعاد شخصیت ۲- پیدا کردن روش های اندازه گیری این ابعاد و ۳- ربط دادن این ابعاد به یکدیگر به کمک روش های آزمایشی کمی. و فقط به این شکل می توان نظریه ها را از لحاظ علمی بیازماییم. همچنین آیزنک شخصیت را سازمان کمابش باثبات و پایدار منش، خلق و خو، تعقل و فیزیک می دانست که نحوه سازگاری شخص با محیط را تعیین می کند(همان منبع).
آیزنک براساس تحلیل های عامل زیادی که در مورد جمعیت های بزرگ دنیا انجام داد نظریه شحصیت سه بعدی خود را با عناوین زیر عنوان کرد ۱- برون گرایی در مقابل درو گرایی۳۱(E) 2- روان رنجورخویی در مقابل پایداری هیجانی۳۲(N) 3- روان پرش خویی در مقابل کنترل تکانه۳۳(P)(آیزنک، ۱۹۸۲). به نظر آیزنک این سه عامل پایه و اساس تمام عناصر شخصیت است. همانطور که بعداً خواهیم دید این سه عامل در مدل پنج عاملی هم مورد استفاده قرار گرفته است.
بطور کلی در رویکرد صفات، سعی بر این است که خصوصیات اساسی فرد که جهت دهنده رفتار اوست تفکیک و توصیف شود. در این رویکرد به شخصیت اجتماعی فرد توجه می شود که بیشتر توصیف شخصیت و پیش بینی رفتار. مورد توجه است. تا رشد شخصیت. در نظریه های صفات ، مردم از جهت ابعاد یا مقیاسهایی چند که هر یک نمودار یک صفت است، متفاوت شمرده می شوند. به این ترتیب می توان هر کسی را با مقیاس های هوش، استوار هیجانی، پرخاشگری و جزء آن ، ارزیابی کرد. پس برای دست یافتن به یک توصیف جامع از شخصیت باید بدانیم که هرفرد در ابعاد شخصیت چه جایگاهی دارد(اتکینسون و همکاران، ۱۳۸۵).
کتل و آیزنک با استفاده از روش تحلیل عاملی صفات شخصیتی را به دست آوردند که از نظر تعداد تفاوت دارند. این به معنی ضعف در روش کار آنها نیست، بلکه بیانگر نحوه ای است که هر نظریه پرداز ترجیح می دهد. شخصیت را ارزیابی کند. شماری از پژوهشگران شخصیت از هر دو نظریه ناراضی هستند و معتقدند که آیزنک تعداد بسیار کمی ابعاد و کتل تعداد بسیار زیادی عامل را مشخص کرده اند. نظریه جدیدتر پنج عامل کلی شخصیت را مشخص کرده است(شولتز، ۱۳۸۵).
امروزه نظریه پنج عامل شخصیت یکی از موثرترین و با صرفه ترین نظریه های صفات محسوب می شود و در سالهای اخیر تبدیل به نظریه غالب در بین نظریه های صفات شده است(مک کری و کوستا، ۱۹۹۹ به نقل از کار، ۲۰۰۴).
۲-۲-۱-۶ مدل پنج عاملی شخصیت:
دهه گذشته حاکی از یک همگرایی سریع دیدگاه در مورد ساخت شخصیت است(یعنی زبان و مفهوم شخصیت) در حال حاضر احتمالا آنچه که نورمن(۱۹۳۶) چند سال پیش تحت عنوان تلاش در جهت یک طبق

مطلب مشابه :  تحقیق رایگان با موضوع ، سد-، تسایی، همکاران[۲۲]،

دیدگاهتان را بنویسید