منابع پایان نامه درباره ویژگی های فردی

هیجانی همراه استرس را مهار نمایند.
تمایز بین منابع مقابله: منابعی است که در دسترس فرد می باشد، در حالیکه پاسخ های مقابله اعمالی هستند که به طور عملی در شرایط خاصی بکارگرفته می شوند.
10- نظریهء کرونی:
براساس نظریه کرونی(2000)، چهار نوع کلی مقابله براساس نظرمحققان مشخص می شود:
رفتار فعالانه یا مساله مدار: دراین شیوه بطور مستقیم و آشکار با مساله و نتایج آن سر و کار دارد.
ارزیابی مدار یا فعال شناختی: که هدف آن مهار ارزیابی از موقعیت استرس زا است.
مقابله هیجانمدار: این شیوه هدفش مهار هیجانات مربوط به عامل استرس زا و نگهداری و حفظ تعادل فرد می باشد.
مقابله اجتنابی: در این شیوه، هدف فرد دوری از عامل استرس و موقعیت های استرس زا است.
11- نظریه اندلر و پارکر:
اندلر و پارکر (1990) جهت بررسی فرایند مقابله عمومی افراد را برحسب سه نوع اساسی سبک مقابله ای متمایز می سازند: سبک مقابله ای مساله مدار، سبک مقابله ای هیجان مدار، سبک مقابله ای اجتنابی .
راهبرد مقابله ای مساله مدار: شیوه هایی را توصیف می کند که براساس آن فرد اعمالی را که باید برای کاهش یا از بین بردن یک استرس انجام دهد محاسبه می کند. رفتارهای مساله مدار شامل جستجوی اطلاعات بیشتر درباره مساله، تغییر ساختار مساله از نظر شناختی و اولویت دادن به گام هایی برای مخاطب قرار دادن مساله می شود.
راهبرد مقابله ای هیجان مدار: شیوه هایی را توصیف می کند که براساس آن، فرد برخود متمرکز شده و تمام تلاش او متوجه کاهش احساسات ناخوشایند است. واکنشهای مقابلهای هیجانمدار شامل گریه کردن، عصبی و ناراحت شدن، پرداختن به رفتارهای عیب جویانه، اشغال ذهنی و خیال پردازی است.
راهبردهای مقابله‌ای اجتنابی مستلزم فعالیت و تغییرات شناختی است که هدف آنها اجتناب از موقعیت استرس زا است. رفتارهای مقابله ای به شکل روی آوردن و درگیر شدن در یک فعالیت تازه و یا روی آوردن به اجتماع و افراد دیگر ظاهر شود (به نقل از هرن و میشل، 2003).
2-13- کارکردهای مقابله
تاثیرات اقدامات مقابله ای مختلف ناشی از کارکردهای گوناگون مقابله است. لذا برای درک چگونگی اثربخشی کارکردهای مقابله را از دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار می دهیم.
وایت (1971) به دو کارکرد مقابله اشاره کرده است.
فراهم ساختن اطلاعات کافی درمورد محیط.
حفظ استقلال و آزادی در عمل برای به کارگیری مجموعه ای از مهارتها به شیوه انعطاف پذیر به نقل از کاظم آباد، 1386).
مکانیک(1974) نیز کارکردهای مقابله را به سه دسته تقسیم می کند که عبارتنداز:
سروکار داشتن با نیازهای اجتماعی و محیطی
داشتن انگیزه برای رویارویی با چنین نیازهایی
حفظ وضعیت تعامل روان شناختی به منظور سوق دادن انرژی و مهارت درجهت رویارویی با نیازهای خارجی (به نقل از قدرتی میرکوهی، 1384).
موس و شافر(1998) نیز معتقدند که بعد از تجربه یک بحران سه نوع اصلی پیامدهای مثبت ممکن است پدید آید:
1- افزایش منابع مقابله اجتماعی مانند روابط بهتر با خانواده و دوستان و شبکه اجتماعی جدید و روابط مطمئن
2- افزایش منابع شخصی مانند تمایز شناختی، جرات آموزی، درک خط، همدلی نوع دوستی و تحولات بیشتر
3- توسعه مهارتهای مقابله جدید مانند تفکر منطقی هنگام مواجهه با یک مشکل کمک گرفتن در صورت نیاز (به نقل از یاراحمدی، 1382).
کوهن(1979) پنج وظیفه را برای مقابله ذکر کرده اند که عبارتند از:
1- کنار آمدن واقع گرایانه با مشکل یعنی موقعیت های محیطی آسیب زننده را کاهش داده و انتظار بهبودی را افزایش می دهد.
2- در جهت سازگاری با وقایع منفی عمل می کند.
3- حفظ تصور مثبت از خود
4- حفظ تعادل هیجانی
5- تداوم روابط رضایت بخش با دیگران (به نقل از شیرازی، 1378).
2-14- تعریف شخصیت
شخصیت از بنیادی ترین مفاهیم روان شناسی ، انسان شناسی شخصیت، حوزه ای است که به بررسی ویژگی های فردی اعم از هیجانی و رفتاری می پردازد که معمولا ثابت و قابل پیش بینی‌اند و در زندگی روزمره قابل پیگیری هستند (حق شناس و همکاران،1385).
کتل (1990) در توصیف شخصیت آن چیزی است که این امکان را فراهم آورد تا آن چه که یک شخص در موقعیتی معین انجام خواهد داد. پیش بینی شود. با پذیرش این روان شناس، می توان انتظار داشت که سازه شخصیت به گونه ای فراگیر، تمام فعالیت های انسان از جمله جهت گیری ها انگیزش و پردازش شناختی او راتحت تأثیرقرار دارد. نقش ویژگی های شخصیتی بر رفتار و شناخت، گاه مستقیم و بی واسطه است و گاه با اثر گذاری بر عوامل واسطه ای موجب بروز پیامد های رفتاری و شناختی می شود.
شخصیت معرف دایره ی هستی هر کس است و کلیّت روان شناختی و هستی شناختی وی را تشکیل می دهد و هر آنچه خارج از این دایره طرح شود بیش از شاخ و برگ و نمودهایی از آن نیست. این دایره، که از مجموعه نقاط مهم به هم پیوسته شکل یافته، در طول زمان، به تدریج شکل گرفته و عوامل متعدد و گوناگونی در شکل گیری آن مؤثر بوده و بدون آنها سخن از شخصیت بی معنا و نامفهوم است. هنری موری، نظریه پرداز شخصیت، می گوید:
ما نمی توانیم به فهم شخصیت برسیم، مگر آنکه تأثیر وی از نیروی فیزیولوژیایی و محرّک های محیط فیزیکی، اجتماعی و فرهنگی را بپذیریم( کریمی، 1387)
شاید بتوان شخصیت را اساسی‌ترین موضوع علم روان‌شناسی دانست. لغت شخصیت که در زبان لاتین Personalite و در زبان انگلوساکسون personality خوانده می‌شود، ریشه در کلمه لاتین پرسونا (persona) دارد. این کلمه به نقاب یا ماسکی گفته می‌شود که در یونان قدیم، بازیگران تئاتر بر چهره خود می‌زدند. بنابراین مفهوم اصلی و اولیه شخصیت، تصویری ظاهری و اجتماعی است که بر اساس نقشی که فرد در جامعه بازی می‌کند، قرار دارد. یعنی در واقع، فرد به اجتماع خود شخصیتی را ارائه می‌دهد تا جامعه بر اساس آن وی را ارزیابی کند(شاملو، 1382).
2-15- عوامل مؤثر بر شکل گیری شخصیت
عوامل مؤثر بر شکل گیری شخصیت از دیرباز به دو دسته معروف «وراثتی» و «محیطی» (غیر وراثتی) تقسیم شده اند.
عوامل وراثتی عوامل تأثیر گذار پیشینی هستند و خود فرد و محیط پیرامون آن چندان نقشی در آنها ندارد و از طریق ژن ها به فرد منتقل می گردند. «عوامل محیطی» عواملی هستند که ناشی از محیط پیرامونی فرد بوده و ژن ها نقشی در آنها ندارد و عمدتاً پس از تولد فرد را تحت تأثیر قرار می دهند. در این نوشته، موضوع بحث، عوامل غیروراثتی است و از عوامل وراثتی سخن به میان نمی آید.
عوامل غیروراثتی را می توان به دو دستهی کلی تقسیم نمود: عوامل بیرونی و عوامل درونی. «عوامل بیرونی» عواملی هستند که از بیرون بر وجود انسان تأثیر می گذارند؛ از قبیل خانواده و همسالان. عواملی درونی عواملی هستند که به درون انسان مربوط می شوند و بر او تأثیر می گذارند؛ از قبیل اراده، ناهوشیاری.
1-عوامل بیرونی
الف. خانواده: خانواده از مهمترین عوامل مؤثر بر شکل گیری شخصیت به شمار می آید. به همین دلیل، کمتر نظریه ی مربوط به شخصیت را می توان یافت که به نحوی در آن از تأثیر این عامل بر شکل گیری شخصیت انسان سخن به میان نیامده باشد. این تأثیر، به ویژه در دوران اولیه ی زندگی انسان، بسیار محسوس و ملموس است و خانواده از جهات گوناگون، در رشد شخصیت کودک مؤثر است. خانواده ی کودک، هم از لحاظ تعداد نفرات، هم از نظر ارتباطات با کودک و هم از جنبه ی در اختیار گذاشتن امکانات مختلف، می تواند در رشد شخصیت کودک نقش داشته باشد(مصلایی، 1386).
در روان شناسی شخصیت، نقش و تأثیر خانواده بر شکل گیری شخصیت، عمدتاً در سه محور مورد توجه واقع شده است. تأثیر والدین، به ویژه نقش مادر؛ تأثیر سایر اعضای خانواده- یعنی خواهران و برادران؛ و ترتیب توالد و اینکه فرد چندمین فرزند خانواده است. در ذیل، به بررسی این سه محور می‌پردازیم:
1- تأثیر والدین: والدین اصلی ترین عناصر تأثیرگذار خانواده هستند و بیشترین نقش را در شکل گیری شخصیت کودک دارند و این نقش را به شیوه های گوناگون اعمال می نمایند. «والدین حداقل به سه شیوهی تعیین کننده بر فرزندان خود اثر می گذارند:
1. با رفتارهای خود، موقعیت هایی می آفرینند که رفتارهای خاصی را در فرزندانشان برمی انگیزند. (مثلاً، ناکامی به پرخاشگری منجر می شود).
2. سرمشق هایی برای همانند سازی کودکانند.
3. به طور انتخابی، بعضی از رفتارها را تشویق می کنند».(پروین و لارنس، ترجمه جوادی و کدیور، 1381).
تأثیر والدین در شکل گیری شخصیت از جهات گوناگون، مورد توجه نظریه پردازان شخصیت واقع شده است: یونگ معتقد است: در مرحله ی کودکی، آنچه ممکن است شخصیت کودک خوانده شود چیزی نیست، مگر انعکاس شخصیت والدین او. واضح است که پس از آن، والدین نفوذ زیادی بر شکل گیری شخصیت کودک اعمال می کنند. آنها می توانند به وسیله ی شیوه ای که نسبت به کودک رفتار می کنند، به رشد شخصیت او کمک کنند یا مانع آن شوند.
هورنای رابطه ی اجتماعی موجود بین کودک و والدین را عامل اصلی رشد شخصیت کودک می داند و از نیاز کودک به ایمنی ( نیاز به امنیت و رهایی او از ترس) و نقش آن در تعیین بهنجار بودن رشد شخصیت، سخن به میان آورده و معتقد است: امنیت کودک کاملاً بستگی دارد به اینکه چگونه والدین با او برخورد کنند. نشان ندادن گرمی محبت به کودک شیوه ی عمده ای است که والدین به وسیله ی آن، امنیت را تضعیف نموده، یا از آن جلوگیری می کنند. اریک فروم در زمینه ی تأثیر والدین، از رابطه ی والد-کودک و سه سازو کار وابستگی میان فردی تحت عناوین «وابستگی- همزیستی»، «کناره گیری- ویرانگری»، و «عشق» سخن به میان آورده و معتقد است:
عشق مطلوب ترین شکل تعامل والد- کودک است. در این مورد، والدین با احترام گذاشتن و ایجاد توازن بین امنیت و مسئولیت، بیشترین فرصت را برای رشد مثبت شخصیت کودک فراهم می آورند.
بندورا، که تأثیر الگو یا سرمشق در یادگیری را مطرح کرده است، به نقش الگویی والدین اشاره می کند و معتقد است:
ما با والدینمان به عنوان الگو شروع می کنیم، زبان را می آموزیم و در راستای سنت ها و رفتارهای قابل قبول فرهنگمان، اجتماعی می شویم.
وی همچنین در زمینه ی نقش والدین به عنوان الگو در کسب صفات و ویژگیهای شخصیتی فرزند، می گوید:
کودکی می بیند والدین در مدت طوفان، وحشت زده هستند یا وقتی با غریبه ها مواجه می شنوند عصبی رفتار می کنند، به راحتی این ترسها را تقلید می کنند، و بدون اینکه از منشأ آنها آگاه باشد آنها را به بزرگ سالی منتقل می نماید. البته پایداری و جسارت به هنگام مواجه شدن با مشکلات و خوش بینی به هنگام روبه رو شدن با تجربیات جدید، از والدین و الگوهای دیگر آموخته می شوند.
اریکسون نیز، که مراحل هشت گانه ی رشد روانی اجتماعی را مطرح کرده است، در چهار مرحله ی اول، یعنی «اعتماد در برابر بی اعتمادی»، «خودمختاری در برابر تدبیر»، «شرم» و «سخت کوشی در برابر حقارت»، بر نقش بی همتای والدین تأکید می کند.
راجرز نیز در دوره ی شکل گیری «من» در کودک، اصطلاح «توجه مثبت» را مطرح کرده و معتقد است:
والدین، به ویژه مادر، باید توجه مثبتی نسبت به کودک خود داشته باشند.
همچنین مک کللند با طرح «نیاز پیشرفت» بر نقش ویژه ی والدین و شیوه ی پرورشی آنها بر این نیاز و چگونگی ارضای آن، تأکید نمود و رفتارهای والدین در طول دو سال اول زندگی را برای شکل گیری نیاز پیشرفت زیاد، حیاتی دانست. آنچه تاکنون بیان شد، اشاره به نقش کلی والدین بود. با این حال، هر یک از والدین نقش خاصی دارد که در این میان، نقش مادر، به ویژه در سالهای اولیه ی زندگی بسیار برجسته تر از نقش پدر است. در ذیل، به نمونه هایی از نقش مستقل آنها، به ویژه تأثیر مادر، اشاره می شود. در زمینه ی نقش پدر، باتوجه به جایگاه وی در خانه و اقتدار و مدیریت کلانی که بر محیط خانه دارد، نقش وی در کودک می تواند از نوع مدیریت و اینکه – مثلاً – خودکامه باشد یا نه، و به دیدگاه های دیگر اعضای خانواده توجه کند یا نه، آشکار شود. برای نمونه، مک کللند در یک رشته آزمایش هایی که در زمینه ی نقش والدین در نیاز پیشرفت انجام داده، نتایج آنها وی را واداشته است تا بگوید سخت گیری یا خودکامگی پدر می تواند نیاز پیشرفت پسر را کم کند.
اما در مقابل، نقش مادر در شکل گیری، به ویژه در ابتدای کودکی، بیشتر مورد توجه روان شناسان قرار گرفته است. برای نمونه، اریکسون در خصوص نقش مادر در مرحله ی «اعتماد در برابر بی اعتمادی» معتقد است:
تعامل بین کودک و مادر تعیین می کند که آیا کودک دنیا را با نگرش اعتماد خواهد دید یا بی اعتمادی. اگر مادر به نیازهای جسمانی کودک پاسخ دهد و محبت، عشق و امنیت کافی برای او تأمین کند از آن پس کودک شروع به پرورش دادن حسّ اعتماد خواهد کرد.
آلپورت نیز به نقش مادر بر پرورش کودک تأکید می کند و معتقد است:
زمانی که نفس پرورش می یابد تعامل اجتماعی ما با والدینمان بسیار مهم است. با اهمیت ترین آنها رابطه ی کودک با مادر به عنوان منبع اصلی محبت و امنیت است. اگر مادر یا مراقب اصلی، محبت و ایمنی را تأمین کند نفس به تدریج، طی هفت مرحله پرورش می یابد و کودک به رشد روانی مثبت دست می یابد.
راجرز نیز در زمینه ی پیامد سوء عدم توجه مثبت مادر به کودک معتقد است:
اگر مادر توجه مثبت را ارائه ندهد گرایش فطری کودک به سوی شکوفایی و رشد خود، با مانع مواجه خواهد شد. کودکان عدم تأیید رفتارشان را به صورت عدم تأیید خود پنداره ی به تازگی ساخته شده ی خود، می دانند. اگر این حالت زیاد اتفاق افتد کودکان تلاش برای شکوفایی را متوقف می کنند و در عوض، برای به دست آوردن توجه مثبت از دیگران، عمل می کنند (شولتز، ترجمه سید محمدی، 1384).
2- خواهران و برادران: علاوه بر والدین، خواهران و برادران نیز در شکل گیری شخصیت فرد تأثیر گذارند.
خواهران و برادران معیارهایی تعیین می کنند، الگوهایی برای تقلید فراهم می کنند و برای همدیگر نقش های مکملی را بازی می کنند که از طریق آن، می توانند کنش متقابل اجتماعی را تمرین کنند و در مواقع تنش عاطفی، به یکدیگر یاری رسانند.(ماسن و همکاران، ترجمه یاسایی، 1384).
برادران و خواهران به انحای گوناگون می توانند بر فرد تأثیرگذار باشند و این تأثیر، به ویژه از سوی خواهران و برادران بزرگ تر برجسته تر است. برای مثال:
یک فرزند اول سلطه گر و جسور می تواند بر همشیرهای کوچک تر به صورتی تأثیر بگذارد که آنها شخصیت انفعالی و غیر رقابت طلب را پرورش دهند.
3- ترتیب تولد: از جمله عوامل تأثیرگذار بر شکل گیری شخصیت، که به خانواده مربوط است،ترتیب توالد فرزندان است. اینکه فرد فرزند چندم باشد- مثلا، فرزند اول باشد یا دوم و یا فزرند آخر – در شکل گیری شخصیت وی و میزان تأثیرگذاری او مؤثر است. آلفرد آدلر از جمله روان شناسان شخصیت است که توجه ویژه ای به این عامل نمود. وی معتقد است:
بزرگ تر یا کوچک تر بودن از همشیرهای دیگر و قرار داشتن در معرض نگرش های متفاوت والدین شرایط کودکی مختلفی را به وجود می آورد که به تعیین نمودن شخصیت کمک می کند.
همانند آدلر، بندورا نیز به اهمیت ترتیب توالد در خانواده توجه داشت. او دریافت که فرزندان اول و تک فرزندان نسبت به دیگر فرزندان، مبنای قضاوتی متفاوتی برای توانایی هایشان دارند.
ماروین ذاکرمن نیز، که در زمینه ی میزان تأثیرپذیری فرزندان در هیجان خواهی از والدین به پژوهش نشست، معتقد است:
فرزندان اول و تک فرزندان در سنین اولیه، تحریک و توجه بیشتر را از والدین خود می گیرند که سطح بهینه ی تحریک بالاتر برای سالهای آینده را تعیین می کنند.(شولتز،ترجمه سید محمدی، 1384)
ب. همسالان: عامل دیگری که تأثیر مهمی در شکل گیری شخصیت دارد همسالان و دوستان هستند. پس از آنکه فرد دوره ی نوزادی و کودکی اول را پشت سر گذاشت و روابط اجتماعی او از محدوده ی والدین به دیگر اعضای خانواده فراتر رفت، نقش همسالان آشکار می شود. می توان گفت:
در واقع، کودکان در دو جهان زندگی می کنند: جهان والدین و سایر بزرگ سالان و جهان همسالان.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *