در مدل نظري حل مساله اجتماعي، مهارت حل در برگيرنده كاربرد چهار مؤلفه است كه براي افزايش احتمال يافتن بهترين يا مؤثر ترين راه حل براي يك مشكل ويژه طراحي شده اند، اين چهار مهارت عبارتند از: ۱- تاليف و تنظيم مساله ۲- توليد راه حل هاي گوناگون و متناوب ۳- تصميم گيري ۴- به كار بردن راه حل و اثبات آن .
اين چهار مهارت ممكن است به عنوان تكاليف ويژه در راستاي هدف نگريسته شوند كه فرد را در حل موفقيت آميز مساله ويژه ياري مي رسانند. در بطن زندگي واقعي، حل مساله معمولاً با يك مشكل شروع مي شود كه دشوار تعريف مي شود ( مثل علايم گنگ، مبهم يا نامربوط ،اطلاعات تعريف نشده يا غير دقيق، اهداف نا آشكار ) .
از اين رو اهداف تعريف و تنظيم مساله عبارتند از :
۱ – جمع آوري اطلاعات واقعي و مربوط در مورد مساله يا مشكل تا آنجا كه ممكن است ۲ – آشكار سازي ماهيت مساله ۳ – انتخاب اهداف واقع گرايانه حل مساله ۴ – ارزيابي دوباره اهميت مساله براي بهزيستي فردي يا اجتماعي.
اين مهارتهاي مهم حل مساله، توانايي تشخيص و اصلاح باورهاي غير منطقي و ديگر اغراقات شناختي مي باشد كه اغلب به اين مشكلات و مسايل دشوار كمك مي كنند (دي زوريلا و نزو، ۲۰۰۱ ) كاربرد (( راه حل هاي متناوب ))در دسترس قرار دادن بسياري از راه حلهاي ديگر است كه ممكن است احتمال بدست آوردن بهترين جواب را افزايش مي دهد. بر اساس نظريه (آزبورن ، ۱۹۶۳ به نقل از دي زوريلا و نزو، ۲۰۰۱ ) هر اندازه راه حل هاي متناوب توليد شوند، ايده هاي با كيفيت مطلوبتر در دسترس خواهد بود .
سومين هدف مهارت حل مساله ((تصميم گيري )) و ارزيابي ( مقايسه و قضات ) راه حل هاي نتناوب در دسترس و انتخاب بهترين و بهترينها براي بكار بردن در موقعيت مشكل زا است .
مدل تصميم گيري حاضر مبتني بر نظريه بيچ و ميچل ( ۱۹۷۸، دي زوريلا و نزو، ۲۰۰۱ ) است كه در آن انتخاب رفتار مبتني بر تحليل هاي هزينه – فايده منطقي است .
كاركرد هاي چهارمين مهارت حل مساله ((به كار بري راه حل و اثبات آن)) سنجش نتيجه راه حل و اثبات مؤثر بودن راهبرد، راه حل انتخاب شده در موقعيت مشكل زاي جهان واقعي است .
اين تكليف در برگيرنده چهار مرحله است :
۱ – كاركرد رفتار راه حل ۲ – بازبيني پيامد ها يا اثرات راه حل بر شخص و محيط ۳ – خود ارزيابي (مقايسه پيامد واقعي يا پيامد مورد انتظار و پيش بيني شده ) و۴ -رضايت مندي از پيامد راه حل .

الف: خود تقويتي اگر مساله حل شد و ب: تقلاي دوباره در جهت آن، اگر مساله هنوز باقي است ( مثل رجعت به فرآيند حل مساله در يك كوشش براي يافتن يك راه حل بهتر ) .
سبك مناسب بودن راه حل مساله منطقي كه بعد سازنده اي در كاربرد منطقي، سنجيده، منظم و كار آمد مهارته و تكنيك هاي حل موثر و سازگارانه مساله است، شامل تعريف مساله و فرمول بندي مساله ، توليد راه حلهاي متناسب كلي تصميم گيري و جايگزيني و اثبات راه حل مي باشد .
در مقابل، سبك بي دقت تكانشي يك بعد مختل است كه با تلاش هاي فعال براي به كار بردن راهبرد ها و تكنيك هاي حل مساله مشخص مي شود، اما اين تلاش ها تمايل به تكانشي، بي دقتي و نا كامل بودن دارند. سرانجام سبك اجتنابي نيز يك بعد مختل است كه با انفعال ( انتظار براي اينكه مسايل خود به خود حل شوند ) و وابستگي ( تلاش براي انتقال مسئوليت به ديگران براي حل مسايل ) مشخص مي شود.( اليوت و همكاران ،۱۹۹۹ ) .
شواهد بسيار نزديكي در حمايت از اين فرضيه وجود دارد كه ارزيابي هاي حل مساله اجتماعي يا فهرستي از آشفتگي هاي رواني مربوط شده است كه شامل افسردگي و اظطراب، استرس و سازگاري مي باشد و هچنين با پيامدهاي سلامت رفتاري از قبيل شكايت و علايم سلامتي مربوط مي باشد(بيكر و همكاران،۲۰۰۲).
بعلاوه حل كننده هاي مساله با خود ارزيابي هاي مؤثر و غير مؤثر در متغيير هايي چون انتظارات كنترل، خود پنداري ( هپنر و همكاران، ۱۹۸۳ ) و باورهاي غير منطقي با هم متفاوتند، بطوريكه مساله و خود ارزيابي مؤثر با سبك هاي تصميم گيري منطقي و استفاده از راهبرد هاي مقابله اي متمركز بر مساله رابطه درد. (اليوت ،كارترند، رس ، ۱۹۹۱ )
رويكرد مهارت حل مساله از نظر اسپيواك و شوره شامل روشهاي زير مي باشد :
۱ – تمركز بر فرآيندهاي تفكر كه زيربناي حل مساله بين فردي است .
۲ – روشن كردن و وضوح مهارتهاي شناختي قابل تعريف در حل مساله بين فردي .
۳ – كاربرد مهارتهايي كه عموماً به آن (ICS) يا مهارتهاي شناختي حل مساله بين فردي مي گويند .
كه شامل: ۱ – شناخت و تشخيص مساله ۲ – تجزيه مساله و بررسي احساس خود و ديگران در مورد مساله ۳ –ايجاد راه حل هاي چاره ساز براي حل مشكل ۴ – طراحي نقشه براي اجراي بهترين راه حل ۵ – تحقق بخشيدن، كنترل كردن و ارزيابي نقشه .
اسپيواك و شوره معتقدند كه اين مهارتها از طريق تمرين به وسيله آموزش دهندگان ومراقبت كنندگان و از طريق الگو دهي به وسيله معلمان و مراقبت كنندگان ياد گرفته مي شوند. آنها همچنين بيان كردند :اينكه چطور مراقبت كنندگان با بچه هاي درحال رشد صحبت مي كنند وچطور باآنها وديگران برخود مي كنندنه نقش مهمي را دراينكه آيايك كودك يك شيوه حل مساله را ازطريق خودش شكل ميدهد يانه بازي ميكند. ( هپنر و همكاران، ۱۹۸۳ )
دوريك (۲۰۰۱) آموزش حل مساله را در كنار درمان گروهي رواني – تربيتي براي درمان اختلال افسردگي به كار برده است و نتيجه درمان را نيز مثبت گزارش داده است. گرانت (۲۰۰۱) با استفاده از آموزش حل مساله و حمايت اجتماعي براي كاهش افسردگي و افزايش سلامت عمومي و رضايتمندي كلي از زندگي بر روي يك گروه از افراد نتايج قابل قبولي از اين آموزش گزارش داده است. (دي زوريلاوجانز ، ۲۰۰۴)

۲-۳۲ عوامل تاثير گذار در حل مساله اجتماعي
از جمله عوامل تاثير گذار: عوامل ژنتيكي، صفت و ويژگي هاي شخصيتي، نوع عاطفه، اميد، كمال گرايي، جنسيت، نژاد و زمينه اجتماعي است .كه در زير به آنها پرداخته خواهد شد. كه در زير به آنها پرداخته خواهد شد (دي زوريلاونزو، ۲۰۰۴) .
۲-۳۲-۱ عوامل ژنتيكي:
امروز هيچ تحقيقي نيست كه مستقيماً نقش عوامل ژنتيكي را در حل مساله اجتماعي مورد تحقيق قرار داده باشد، اگرچه مطالعات دوقلوها در مورد سازه هاي مرتبط نشان مي دهد كه حل مساله اجتماعي مي تواند زير بناي ژنتيكي داشته باشد. محيط بين فردي اوليه با پيش زمينه هاي ژنتيكي براي بنيان گذاري چهار چوبي به منظور قابليت هاي حل مساله اجتماعي، تعادل مي كنند (گاوين، ۲۰۰۱٫دیزوریلا،۲۰۰۴)
۲-۳۲-۲ ويژگي هاي شخصيتي :
به منظور مي رسد تفاوت هاي فردي پايدار در شخصيت بر حل مساله اجتماعي تاثير گذار است. نقشهاي بالقوه تعديل كنند. پنج عامل شخصيتي، عاطفه مثبت و عاطفه منفي، خوش بيني و بدبيني، اميد و كمال گرايي،درون بافت حل مساله اجتماعي مورد تحقيق قرارگرفته اند(چانگ، دي زوريلا و سانا ،۲۰۰۴).
۲-۳۲-۳ عاطفه :
چانگ و دي زوريلا (۲۰۰۴) به اين نتيجه رسيدند كه اگرچه جهت گيري ومثبت و منفي به مساله، سازه هاي مرتبطي هستند ولي دو سازه جداگانه محسوب مي شوند. عاطفه مثبت ممكن است حل مساله اجتماعي را تعديل كند در حاليكه حالات عاطفي ممكن است بين نمونه هاي خاص حل مساله وارد شود و تغييرات بلند مدتي را در توانايي هاي حل مساله اجتماعي موجب مي شود (آيس ، ۲۰۰۰، به نقل از چانگ دي زوريلا و سانا،۲۰۰۴) .
۲-۳۲-۴ خوش بيني – بدبيني:
پژوهش ها نشان مي دهد كه جدا از عاطفه، خوش بيني و بدبيني، حل مساله اجتماعي را تعديل مي كند. دي زوريلا و چانگ دريافتند كه مستقل از عاطفه، دانشجويان خوش بين، جهت گيري مساله بيشتري داشتند و دانشجويان بدبين جهت گيري منفي مساله بيشتري داشتند .شواهدي وجود دارد كه در مقايسه با بدبيني ها، افراد خوش بين بهتر قادر هستند تا باورها و رفتارشان را با توجه به واقعيت تعديل كنند (آپسين وال و همكاران ۲۰۰۱، چانگ، دي زوريلا و سانا، ۲۰۰۴) .
۲-۳۲-۵ اميد :
پژوهشها اثرات مثبت اميدواري در ارتقاء بهزيستي جسماني و روانشناختي رامورد آزمون قرارداده¬اند.دو بعد متقابل پويايي و خط سير، سازه اميد را متوقف مي كند. پويايي به تصميم در راستاي هدف اشاره دارد در حاليكه خط سير به توانايي ادراك شده براي توليد گزينه هاي موفقيت آميز براي اكتساب هدف گفته مي شود .
چانگ (۱۹۹۱)، گزارش مي كند كه دانشجو يا به اميد اميدواري بالا در مقايسه با دانشجويان با اميدواري پايين، جهت گيري مثبت مساله بيشتر و جهت گيري منفي مساله كمتري را گزارش مي كنند. دانشجويان با اميدواري بالا از حل مساله منطقي نيست به راهبرد اجتنبابي بيشتر استفاده مي كنند .
۲-۳۲-۶ كمال گرايي :
كمال گرايي به عنوان يك سازه چند بعدي تعريف مي شود كه لازمه آن داشتن استانداردهاي بالاي شخصي بيش از حد و نگراني هايي در مورد مواجهه با انتظارات اجتماعي، شك كردن در مورد قابليت هاي شخصي براي مواجهه با انتظارات و استاندارد ها و خود انتقادي فوق العاده مي باشد
چانگ (۲۰۰۵) شواهدي را يافت كه كمال گرايي، در يك نمونه دانشجويان دانشگاه، حل مساله اجتماعي را تعديل مي كند. به ويژه مشكوك بودن در مورد كارها ي شخصي باجهت گيري منفي مساله واستفاده از راه حلهاي غيرمنطقي از طريق مولفه انتظار اجتماعي كمال گرايي مورد پيش بيني قرار گرفت.جهت گيري مثبت مساله پايين دانشجويان وتمايل خودسنجي حل مساله منطقي پيش بيني كننده كمال گرايي افراطي است.

۲-۳۳ عوامل مؤثر موقعيتي و بافتي در حل مساله اجتماعي
پژوهش ها نشان مي دهد كه زمينه زيستي – اجتماعي بر حل مساله اجتماعي تاثير گذار است. در اين قسمت، پژوهش و تئوري در مورد تاثير عوامل موقعيتي رشد در گستره عمر، نژاد، جنسيت و روابط اجتماعي در حل مساله اجتماعي در نظر گرفته مي شود .
بافت رشدي در گستره عمر و روابط آن با حل مساله اجتماعي :دي زوريلا، اليوارس و كانت (۱۹۹۸). تفاوتهاي جنسي و سن را در حل مساله اجتماعي در نمونه اي از جوانان، ميانسالان و افراد مسن مطالعه كردند. آنها نتيجه گرفتند كه توانايي حل مساله اجتماعي، از جواني تا ميان سالي افزايش يافته و بعد از آن كاهش مي یابد به ويژه در مقايسه با جوانان، افرادميانسال نمرات بالاتري در ابعاد جهت گيري مساله مثبت و حل مساله منطقي كسب كرده اند و نمرات پايين تري در ابعاد جهت گيري منفي مساله، مراجهه تكانشي – بي دقتي و سبك مقابله اي اجتنابي بدست آورند. ميانسالان در مقايسه با افراد مسن، نمرات بالاتري در جهت گيري مثبت مساله و حل مساله بدست آوردند اما در ساير ابعاد حل مساله اجتماعي تفاوت معني داري نداشتند. (چانگ، دي زوريلا، ۲۰۰۴ ).
جنسيت و رابطه آن با حل مساله اجتماعي :
دي زوريلا و همكاران (۱۹۹۵) يك مطالعه نسبتاً گسترده در مورد تفاوت هاي جنسيتي در ميان دانشجويان و پزشكان انجام دادند. اين پژوهشگران اثر عمده براي نقش جنسيت به عنوان يك تعديل گر حل مساله اجتماعي نيافتند .اما آنها دريافتند كه جنسيت اثرات سن را برايحل مساله اجتماعي تعديل مي كند. از نقطه نظر گرايشات به مسايل اجتماعي، مردان و زنان متفاوت هستند، اگر چه عموماً مردان مواجهه مساله مدار را ترجيح مي دهند، زنان در جستجوي حمايت اجتماعي برآمده و از پاسخ هاي هيجان مدار استفاده مي كنند (پتاسك ، اسميت ،دادج ، ۱۹۹۵).
نژاد و رابطه آن با حل مساله اجتماعي:
به پژوهشي در مورد تفاوتها در حل مساله اجتماعي بين دانشجويان آسيايي– آمريكايي و آمريكايهاي سفيد پرداخت.دانشجويان آسيايي–آمريكايي درمقايسه با دانشجويان آمريكايي سفيدپوست نمرات بالاتري درجهت گيري منفي و سبك مقابله اي بي دقتي–تكانشي كسب كردند. البته اين مطالعات نيازمند تكرار شدن و گسترش به انواع گوناگوني از نژادها و گروه هاي فرهنگي است، قبل از اينكه رابطه بين نژاد و حل مساله اجتماعي فهميده شود.(دزوریلاو چانگ،۱۹۹۵).

مطلب مشابه :  مهارتهای خودآگاهی و حل مساله در حل مشکلات زناشویی

۲-۳۴ انواع مسائل :
مسايل را مي توان براساس داشتن يا نداشتن راه حل هاي روشن دسته بندي كرد :
مسايل خوب ساختار :مسايل خوب ساختار به وضوح مشخص مي شوند و يك راه حل مناسب بر مبناي اطلاعات ارايه شده، براي آنها تعيين مي شود (بل و دزوريلا ، ۲۰۰۹) .
در آزمونهاي مدرسه، معلم از ما مي خواست تعداد بيشماري مساله خوب ساختار را در حوزه هاي محتوايي مشخص حل كنيم. اين مسايل مسيرهاي روشني – اگرچه نه لزوماً مسيرهايي ساده براي حل داشته اند. در پژوهشهاي روان شناختي، روان شناسان شناختي ممكن است از ما بخواهند انواعي از مسايل خوب ساختار را كه كمتر داراي محتواي خاص هستند، حل كنيم براي مثال، روان شناسان روان شناختي غالباً نوع خاصي از مساله خوب ساختار را مطالعه كرده اند. طبقه اي از مسايل حركتي، كه چون نياز به مجموعه حركت هايي براي رسيدن به حالت هدف نهايي دارند، چنين ناميده مي شوند (رابرت استرانبرگ ، ترجمه خرازي و حجازي، ۱۳۸۷) .
مسايل هم ريخت :بعضي از اوقات دو مساله هم ريخت اند، يعني ساختار رسمي آنها مشابه و فقط محتواي آنهامتفاوت است. غالباً، مشاهده هم ريختي زير بناي ساختاري مسايل، بسيار دشوار است(ريد ،۱۹۹۶ .بل ودزوریل ،۲۰۰۹ ) .
مسايل بد ساختار و نقش و بينش :مسايل بد ساختار به وضوح مشخص نمي شوند و داراي بينش از يك راه حل در ست هستند. از آنجايي كه اكثر مسايل به كار رفته در تمرينهاي روزمره و حرفه اي، مسايل بد ساخت مي باشند، لازم است كه افراد براي حل اين گونه مسايل خود را آماده كنند. هنگاميكه مساله بد ساخت با استفاده از اطلاعات پايه اي حل مي شوند. مهارت بكارگيري اطلاعات مرتبط با آنها از اهميت بيشتري برخوردار مي شوند. اين مهارت به همراه مهارتهاي استدلالي، به ارزيابي شواهد موافق و يا مخالف با هر فرضيه نيز دارد ( بل و دزوريلا، ۲۰۰۹ ) .
ما كشف كرده ايم كه سبك غريزي و سبك اجتناب پذيري به جزحل مساله در اين مجموعه حائز اهميت بيشتري مي باشند. پيش بيني ما بر مبناي اين فرضيه مي باشد كه اين دو بعد، نماينده حل مسايل بد ساخت مي باشند كه نظريه پردازان در ارتباط با موضوع آنها، تحقيقات فراواني كرده اند
بر اساس تعريف، مسايل بد ساختار فضاي خوب تعريف شده اي براي مساله ندارند. حل كنندگان مساله در ساختن بازنمايي مناسب ذهني براي طراحي الگوي اين مسايل و راه حل هاي آنها مشكل دارند .در مورد چنين مسايلي، بيشتر مشكل مربوط به طراحي برنامه اي براي پيگيري متوالي مراحلي است كه گام به گام به راه حل آنها نزديكتر شود. اين مساله بد ساختار را مسايل بينشي مي نامند. براي چنين مسايلي ما بايد نگاه جديدي به آنها داشته باشيم. بطور خاص بايد مساله را با نگاهي متفاوت از آنچه که احتمالا در اولين باردیده ایم به آن داشته باشیم و با روشي متفاوت از روش كلي خود براي حل مشكل، به آن بپردازیم. يعني بايد براي حل مساله بازنمايي خود را از آن، تجديد كرد.(بل ودزوریلا،۲۰۰۹).

۲-۳۵ ويژگي هاي افراد فاقد توان حل مساله و تصميم گيري و اهميت مهارت حل مساله در روابط زوجين :
۱ – وجود مشكل را دليل بر ضعف، بي كفايتي، بي لياقتي، بي استعدادي، ناداني و … خود مي دانند .
۲ – به هنگام مواجهه با مشكلات و مواقعي كه بايد تصميمي بگيرند، مرتب خود را سرزنش و ملامت مي كنند .
۳ – معتقدند كه يك دنياي خوب، دنياي بدون مشكل است .
۴ – روش معمول اين افراد، اجتناب يا فرار است .
۵ – معمولاً بدون انديشيدن كافي و با عجله و تكانشي عمل مي كنند .
۶ – در مقابل مشكلات و موقعيت هاي تصميم برانگيز احساس درماندگي و نا اميدي مي كنند .
۷ –قادر به پيش بيني پيامد راه حل ها و نتيجه تصميم گيري هاي خود نيستند .
مسلم است كه داشتن چنين شيوه اي نه تنها به فرد كمك نمي كند تا از استرس مربوطه رهايي يابد، بلكه احساس و رفتار بعدي ناشي از اين شيوه خود استرس نا خوشايندتري را به وجود مي آورد. تبيين اين قضيه نيز بسيار روشن است هر مساله يا تصميمي ماهيتاً يك موقعيت استرس زا را پديد مي آورد و وقتي كه فرد، مساله را بدرستي حل نكند و يا تصميم مناسبي نگيرد بر شدت احساس استرس افزوده خواهد شد و استرس در نهايت موجب فعال شدن هيجان هاي ناخوشايند خواهد شد. يا اين توضيحات ضرورت مهارت حل مسايل و مشكلات زندگي و تصميم گيري بر همه روشن و آشكار است. ولي ذكر يك نكته الزامي است و آن اينكه مهارت حل مساله و مهارت تصميم گيري يكسان است و علت اينكه با وجود اين شباهت حل مساله و تصميم گيري تحت دو نام مطرح مي شود به تفاوت موقعيت هاي اين دو بر مي گردد. ما در مواجهه با يك مساله بايد يك راه حل پيدا كنيم حال آنكه در هنگام تصميم گيري بايد از بين گزينه هاي مختلف يكي را انتخاب كنيم به عبارت ديگر تفاوت مساله و تصميم گيري آن قدر نيست كه لازم باشد براي هر كدام شيوه اي مجزا انديشيده شود ( ناصري، ۱۳۷۸ ) .
در زندگي مشترك بسياري مواقع پيش مي آيد كه مساله اي حاد بروز مي كند اگر زوجين يا حتي يكي از آنها سعي بر آن داشته باشد كه به راه حل هاي غير واقع بينانه متوسل شود، نه تنها مساله موجود حل نمي شود بلكه در مواقعي نيز مشكلاتي هم به آن اضافه مي شود. براي تداوم زندگي مشترك لازم است كه بدانند زماني كه با مساله اي روبرو مي شوند، بهترين و اصولي ترين اقدامي كه مي توان انجام داد كدام است، كه با آموزش اين مهارت مي توان به اين هدف نائل شد؟( نوري، موتابي، ۱۳۸۵ ) .
به جرأت مي توان گفت كه نقش تخريبي يا سازنده يك خانواده در جامعه و ايفاي نقش مناسب خانواده در اجتماع در جامعه و ايفاي مناسب خانواده در اجتماع به كيفيت پيوند ازدواج ميان زوج تشكيل دهنده آن يعني زن و شوهر بستگي دارد. مسلماً زماني زوجين به وظايف خود به طور كامل عمل خواهند كرد كه احساس رضايتمندي از زندگي زناشويي خود داشته باشند. امكان توجه به تامين نيازهاي رواني، عاطفي و جسماني فرزندان و تربيت صحيح، همه به داشتن احساس رضايت مندي از زندگي زناشويي وابسته است. احساس رضايتمندي همچنين توان مقابله در برابر مشكلات و فشارهاي رواني را افزايش مي دهد و سبب ارتقاي سطح بهداشت رواني و جسماني زوجين و نهايتاً افراد جامعه خواهد شد(نوری،موتابی،۱۳۸۵).
هر يك از ما به كرات با مشكلاتي مواجه بوده ايم و تصميم گرفته ايم كه چگونه با آنها مقابله كنيم. بسياري از اوقات، فرآيند حل مسائل زندگي روزمره به گونه اي خود به خود صورت مي گيرد كه دقيقاً متوجه چگونگي انجام آن نمي شويم. با اين حال بايد توجه داشت كه بدون توانايي در شناسايي مشكلات دستيابي به راه حل هاي كارآمد، زندگي روزانه ما فلج خواهد بود (نوری،موتابی،۱۳۸۵)..
مهارت حل مساله فرآيندي شناختي – رفتاري است كه افراد به وسيله آن راهبردهاي مؤثر مقابله با موقعيت مساله ساز در زندگي را كشف و شناسايي مي كند (كسيدي و لانگ ، ۱۹۹۶ ) .
كنار آمدرن و سازگاري موفقيت آميز با محيط اجتماعي مستلزم مجموعه اي از مهارتهاي حل مساله بين فردي و سازگاري موفقيت آميز با محيط اجتماعي مستلزم مجموعه اي از مهارتهاي حل مساله بين فردي است. مهارتهاي حل مساله به صورت مستقيم به مساله سازگاري مربوط مي شود. از طرف ديگر، نقض در مهارتهاي حل مساله منجر به اختلاف هاي گوناگوني از جمله افسردگي، نابساماني، مشكلات مربوط به ازدواج و تربيت فرزند و روابط نامناسب و نا درست بين فردي مي گردد ( كسيدي و لانگ، ۱۹۹۶ ) .

۲-۳۶ تعريف ازدواج
تشكيل خانواده و ازدواج واقعه اجتماعي مهمي است كه پايندگي گروهها و زندگي نسل هاي متوالي به آن بستگي دارد. ازدواج ارتباطي است كه داراي تماميت بي نظير و گسترده اي مي باشد، ارتباطي كه داراي ابعاد زيستي، عاطفي، رواني، اقتصادي و اجتماعي است. به عبارت ديگر همزيستي زوجين در درون خانواده، موجب چنان ارتباط عميق و همه جانبه اي مي شود كه بي هيچ شك و شبهه اي قابل مقايسه با هيچ يك از ديگر ارتباطات انسان نمي باشد، به نحوي كه قرار داد ناشي از آن داراي نوعي تقدس شده است. بطور كلي ازدواج را مي توان عملي دانست كه موجب پيوند دو جنس مخالف بر پايه روابط پاياي جنس مي شود و با انعقاد قراردادي اجتماعي مشروعيت پيدا مي كند .بي ترديد يكي از مهمترين تصميم هايي كه در طول زندگي خود مي گيريم، انتخاب شريك زندگي است. ازدواج به عنوان مهمترين و عالي ترين رسم اجتماعي براي دست يابي به نيازهاي عاطفي و امنيتي افراد بزرگسال و به عنوان حفظ بقا نسل بشريت از دير باز همواره مورد تاكيد بوده است. ازدواج را مي توان يكي از مهمترين تصميم گيري ها در زندگي هرد فرد دانست و رضايت مندي از ازدواج يكي از اصلي ترين عوامل تعيين كننده ي كيفيت زندگي و سلامت رواني هر فرد مي باشد .(هالفورد ،۱۹۹۹٫ ترجمه، تبریزی و همکاران ،۱۳۸۴).

۲-۳۷ رضايت زناشويي
رضايت زناشويي پيوندي دوستانه همراه با تفاهم و درك يكديگر و تعامل منطقي ميان نيازهاي مادي و معنوي همسران است. رضايت زناشويي بنيادي ترين ستون سلامت رواني در خانواده است كه از عامل هاي گوناگون مانند وضع مالي، سن ازدواج، وضع كاري و … اثر مي پذيرد (سينها و مكرجي ، ۱۹۹۰)
رضايت زناشويي يك حالت روحي است كه مزايا و هزينه هاي ادراك شده فرد را از ازدواج با يك شخص خاص منعكس مي كند. هرچه شخص در ازدواج خود با شريك زندگيش احساس كند كه هزينه هاي زيادي پرداخت كرده است، به طور كلي از آن شخص و ازدواج با او رضايت كمتري خواهد داشت. برعكس هرچه بيشتر فكر كند در ازدواج با شريك زندگي خود مزاياي بيشتري بدست آورده است از او و زندگي مشتركشان رضايت بيشتري خواهد داشت. ( اليس و همکاران ،۱۹۹۴٫ترجمه .صالحی و یزدی،۱۳۷۵)
تعریف مختلفي براي رضايت زناشويي وجود دارد كه يكي از بهترين تعاريف توسط هاكينز انجام گرفته است وي رضايت زناشويي را اين چنين تعريف مي كند: احساسات عيني از خشنودي، رضايت و لذت تجربه شده توسط زن يا شوهر زماني كه همه جنبه هاي ازدواجشان را در نظر مي گيرند، رضايت يك متغيير نگرش است وبنابراين يك خصوصيت فردي زن و شوهر محسوب مي شود. طبق تعريف فوق، رضايت زناشويي در واقع نگرشي مثبت و لذت بخش است كه زن و شوهر از جنبه هاي مختلف روابط زناشويي دارند.(اليس و همکاران ،۱۹۹۴٫ترجمه .صالحی و یزدی،۱۳۷۵ )

مطلب مشابه :  خود و تعاريف آن از دیدگاه روانشناسی

درمورد رضايت زناشويي، محققان اين رشته، نظريه هاي مختلفي دارند، هركدام از اين نظريه ها به ازدواج و زندگي مشترك از يك بعد نگاه مي كنند. برخي به دوام ازدواج واينكه تداوم زندگي مشترك در همسران به چه شكل درمي آيد، برخي به ازدواج به عنوان يك مدل اقتصادي مي نگرند كه چناچه پاداش در ازدواج بيشتر از هزينه هاي آن باشد، رضايت بيشتري در زندگي وجود خواهد داشت. بعضي هم مراحل مختلف يك زندگي مشترك را از ابتدا تا انتها بررسي مي كنند، اينكه زندگي در هر دوره دستخوش چه تغييراتي مي گردد، و دسته اي از اين نظريه پردازان هم به باورها و عقايدي كه زوجين در زندگي مشترك دارند، مي پردازند.
۲-۳۸-۱ نظریه عقلانی – هیجانی الیس :
نظریه عقلانی هیجانی معتقد است که اختلال زناشویی به طور مستقیم به اعمال طرف دیگر یا به رفتار همسر مربوط نمی شود بلکه بیشتر به خاطر نظر و عقیده ای است که زن و شوهر در این رفتار دارند، بنابراین این نظریه در رابطه، به افراد توجه دارد. یعنی به جای اینکه تنها تعاملات یا تنها سیستمی که زن و شوهر در آن هستند موردنظر باشد این رویکرد افراد را مورد اصلی در اختلال می داند، احساسات و رفتارهای آشفته ای که در روابط وجود دارد صرفاً معلول رفتار غلط یکی از طرفین یا هر دو آنهاست. به عبارت دیگر این نظریه پیوسته به احساسات و اعمال زن و شوهر توجه دارد اما به طور اخص، به تفکر هر یک از آنها می پردازد. این تفکر است که درحد وسیعی منجر به خشم و دیگر هیجانات و تعاملات آشفته می شود.
۲-۳۸-۲ نظریه چرخه زندگی زناشویی:
شواهد حاکی از آن است که در ازدواج دوره های خاصی وجود دارد که سطح رضایتمندی پایین تر یا بالاتر از سایر دوره هاست. نظریه چرخه زندگی زناشویی با تقسیم بندی مراحل زندگی و تغییرات و تنشها و نقشهای خاص هر مرحله به بررسی تفاوتها در سطح رضایتمندی زناشویی که ناشی از تغییارت دوره های مختلف است می پردازد. این نظریه هر مرحله از چرخه زندگی را محصولی از توالی منظم وقایع قبلی می داند، چنین رویکردی برای توجیه تأثیرات چرخه زندگی بر روابط هم مفید می باشد. ( اليس و همکاران ،۱۹۹۴٫ترجمه .صالحی و یزدی ،۱۳۷۵ )
برسي كوبر و هاروف (۱۹۹۲)، در مورد ازدواج هاي موفق و رضايت بخش منجر به توسعه يك طبقه بندي از ازدواج هاي بادوام شده است و پنج مدل از روابط، مشخص گرديده است كه بشرح زير مي باشد :
۱ – مدل فقدان و كم تحريكي حيات و زندگي :انطباق و جور شدن به ميزان كم كه همسران نه تنها در تعارضات بلكه در علايق نيز اين چنين هستند. در اين مدل هرچند اشتياق و علاقه سالهاي اوليه كمرنگ شده است اما به نظر مي رسد كه طرفين علاقه مند به ترك رابطه باشند .
۲ – مدل خو گرفته با تعارض :اين دوره با درگيري و مشاجره زياد مشخص مي شود و طرفين با خوبي اين جنگ و جدال را تحمل مي كنند هرچند كه اين مساله واقعاً براي آنها لذت بخش نمي باشند .
۳ – مدل هم خويي منفعلانه :انطباق و سازش راحت و بي دردسر است، در اين مدل زوجين مانند روابط با ديگران به راحتي با يكديگر جور مي شوند.
۴ – مدل كلي: ويژگي اين مدل هميشه در كنار يكديگر بودن و داشتن علايق متقابل شديد است .
۵ – مدل حيات – زندگي :در اين مدل هرچند طرفين تا حد زيادي با يكديگر وابسته هستند اما يكديگر را محدود نمي كنند و در مقايسه با مدل كلي به يكديگر فرصت بيشتري براي رشد و پيشرفت شخصي مي دهند. ( ستیر ، ورجینا،۱۹۹۷).
۲-۳۸-۳ نظريه مدل اجتماعی نای :
يكي از نظريه هاي مهم در زمينه ازدواج و خانواده كه توجيه مناسبي براي روابط رضايت بخش و بالعكس مي باشد، نظريه مبادله اجتماعي ناي (۱۹۷۸)، است. اين نظريه مبتني بر يك مدل اقتصادي از رفتار انساني است و فرض اساسي در نظريه فوق اين است كه روابط با پاداشهاي بيشتر و هزينه هاي كمتر رضايتمندي بيشتري را ايجاد خواهد كرد و دوام بيشتري خواهند داشت. شواهدي وجود دارد كه دوام يك رابطه با سطح كلي پاداشهاي موجود مرتبط مي باشد. اين نظريه اشاره به اين مطلب دارد كه هركس منابع شخصي مانند پول، دانش، استعداد، عاطفه و … دارد كه براي پاداش مناسب به ديگران از اين منابع استفاده مي كند. چنين منابعي مي توانند منابع قدرت در تصميم گيري زوجين باشد .
نظر به مبادله اجتماعي مي تواند به طور گسترده اي براي كمك به زوجين در موقعيت هاي داراي تعارض استفاده شود. اكثر درمانهاي موفق زناشويي به حداكثر سازي جنبه هاي پاداش دهنده روابط و به حداقل رساندن موانع تاكيد مي كند.( برنشتاین، برنشتاین، ۱۹۹۸، ترجمه، پور عابدینی نائیینی ،۱۳۸۰).
۲-۳۸-۴ دیدگاه ژست اسپری :
ژست اسپری می گوید اغلب جامعه شناسان خانواده معتقدند، ازدواج نظامی است که تمایل به ثبات، سازگاری و هم آهنگی برای رضایتمندی دارد و بیشتر روی ثبات و هماهنگی برای حل مشکلات زندگی تکیه می کنند. از طرف دیگر وی متذکر می شود که از نظر جامعه شناسان در حقیقت، ثبات همان هماهنگی است در حالی که این دو مفهوم می تواند از یکدیگر به کلی جدا باشد .
انتخاب ثبات به عنوان هدف مطلوب ازدواج، ناشی از پذیرش بعضی از ارزشهای مربوط به خانواده و ازدواج است. ثبات می تواند ناشی از پذیرش یک هنجار اجتماعی باشد و یا از ارزشهای شخصی حاصل شود. از طرف دیگر ،جامعه شناسان خانواده تاکنون خانواده را جایگاه توافق، تعادل و هم آهنگی فرض کرده اند، که مرتبط با مفاهیمی است که مترادف با ثبات است. ولی اسپری می گوید، بسیاری از ازدواج ها ثبات دارند، ولی بین زن و مرد هم آهنگی و رضایتمندی وجود ندارد. وتعارض های دائمی بین آنها دیده می شود در نتیجه اسپری نوع دیگری از چهارچوب مفهومی را برای مطالعه خانواده پیشنهاد می کند. به این صورت که خانواده به مثابه یک ارگانیسم نیست که هدفش رسیدن به هماهنگی یا ثبات باشد. بلکه، گروهی است که در آن منافع افراد باهم در تعارض اند. و در عین حال اتحادها به خاطر هدف های مشترک تثبیت می شوند. خانواده فرآیندی است از کوشش های دائم برای حفظ هم آهنگی که ناشی از یک نظام مبادله و موافقت که قطعی نیست، که مشکلات در درون آن می تواند مذاکراتی را به وجود آورد، لیکن همیشه می تواند مورد مذاکره مجدد قرار گیرد.
اسپری می گوید: اولاً در این چشم انداز هم آهنگی خانوادگی بیشتر مجموعه ای از مسائل است تا یک وضعیت بهنجار گروه، حال این سئوال پیش می آید که همکاری منظم اعضای خانواده چگونه امکان پذیر است بنابراین مفهوم اساسی در تجزیه و تحلیل رفتار خانوادگی، بیشتر همکاری است تا انطباق سازش و توافق، اسپری معتقد است همکاری فرآیندی است که عبارت است از حل یک مساله و مشکل درون خانواده که ادامه روابط را با وجود تفاوت ها ونارضایتی های عمیق ممکن می سازد. همکاری نه رفتارهای مشابه را ایجاب می کند ونه ارزشهای مشترک را در حقیقت همکاری مجموعه ای است از راه و سمت هایی که برای زن و مرد رضایت زناشویی دوطرف قابل فهم می کند(اندره ،۱۹۸۰٫ترجمه. فرنگیس،۱۳۷۸).
۲-۳۸-۵ نظريه ارتباطات:
فرآيند ارتباط در خانواده يكي از زمينه هاي مورد علاقه مشاوران در خانواده درماني است. نويسندگاني چون پاول، ژانت بوئن و جكسون (۱۹۷۶)، ارتباط انساني را در سه بعد تعريف كرده اند: تركيب، معاني و اعمال.
۱ – تركيب :مجموعه قراردادها وقوانين دستور زبان ماست كه به منظور بيان معني در ساختار قرار گرفته و واژه ها در جملات بكار مي رود .
۲ – معاني :به معني مفهوم واژه ها مربوط مي شود و به ميزان و كيفيت زبان و كاربرد آن بستگي دارد. در بسياري از خانواده ها در نظام هاي ارتباطي آنان زبان خاص بكار مي رود كه درك و شناخت آن براي مشاوره مي تواند بسيار مفيد باشد .
۳ – اعمال :شامل رفتارهاي كلامي و غيركلامي و مطالعه ي اثرات رفتاري ارتباط است ( نوابي نژاد، ۱۳۸۶).
۲-۳۸-۶ نظریه های سیستمی :
در نظریه ساختی، مینوچین معتقد است، خانواده وقتی معیوب می‏شود که قواعدش اجرا نشود.وقتی مرزها خیلی سفت و سخت یا نفوذپذیر می‏شوند، عملکرد خانواده به عنوان یک نظام مختل می‏شود.اگر سلسله مراتب خانواده رعایت نشود. یعنی والدین تصمیم گیران اصلی نباشند و کودکان بزرگتر بیش از کودکان کوچکتر مسئولیت نداشته باشند، آشفتگی و مشکل پیش می‏آید.گاهی صف‏بندی‏های درون خانواده مخرب و به مثلث‏ سازی منجر می شوند. در یک خانواده آشفته قدرت روشن و صریح نیست(شارف، ترجمه فیروز بخت، ۱۳۸۱).در نظریه تجربه‏نگر، ویتاکر، معتقد است که اختلال خانواده هم از جنبه ساختاری و هم از بعد فرآیندی مورد توجه قرار می‏گیرد.ازلحاظ ساختاری امکان دارد که مرزهای خانوادگی درهم ریخته یا نفوذ ناپذیر باعث عملکرد ناکارساز خرده نظام‏ها، تبانی‏های مخرب انعطاف ناپذیری نقشها و جدایی نسل‏ها از هم گردند.مشکلات مربوط به فرآیند می توانند موجب فروپاشی امکام مذاکره و توافق اعضا برای حل تعارض شوند و شاید باعث گردند تا صمیمت، دلبستگی یا اعتماد از میان برود.در مجموع ویتاکر چنین فرض می‏کند که نشانه‏های اختلال هنگامی ظهور می‏کنند که فرآیندها و ساخت‏های مختل به مدت طولانی تداوم می‏یابند و مانع توان خانواده برای اجرای تکالیف زندگی می‏شوند(گلدنبرگ،۲۰۰۰، ترجمه برواتی و همکاران، ۱۳۸۲ )
۲-۳۸-۷ نظریه‏های بین نسلی :
در نظریه بین نسلی، بوون ، تصور می‏شد در بسیاری از خانواده‏های مشکل‏دار غالبا اعضای خانواده فاقد هویت مستقل و مجزا هستند و بسیاری از مشکلات خانوادگی بخاطر این روی می‏دهد که اعضای خانواده خود را از لحاظ روان شناختی از خانوده پدری مجزا نساخته‏اند.(بارکر، ترجمه دهقانی،۱۳۷۵) هرچه درجه عدم تفکیک یعنی فقدان مفهوم خویشتن یا برعکس، وجود یک هویت شخصی ضعیف یا نااستوار بیشتر باشد امتزاج عاطفی بیشتری میان خویشتن بادیگران وجود خواهد داشت.افرادی که بیشترین امتزاج را بین افکار و احساساتشان دارند چون قادر به تفکیک افکار از احساسات نیستند در تفکیک خویش از سایرین نیز مشکل دارند و بسادگی در عواطف حاکم یا جاری خانواده حل می‏شوند و ضعیف‏ترین کار کرد را دارند.هرچه امتزاج خانواده هسته‏ای بیشتر باشد احتمال اضطراب و بی‏ثباتی بیشتر خواهد بود و تمایل خانواده برای یافتن راه حل از طریق جنگ و نزاع، فاصله گیری، کار کرد مختل یا ضعیف شده یکی از همسران یا احساس نگرانی کل خانواده راجع به یکی از فرزندان بیشتر خواهد شد.سه الگوی بیمارگون محتمل در خانوده هسته‏ای که محصول امتزاج شدید بین زوجین است عبارتند از:بیماری جسمی یا عاطفی در یکی از همسران، تعارض زناشویی آشکار، مزمن و حل نشده‏ای که در طی آن دوره‏هایی ازفاصله گیری مفرط و صمیمیت عاطفی مفرط رخ می دهد، آشفتگی روانی در یکی از فرزندان و فرافکنی مشکل به آنها.هرچه سطح امتزاج زوجین بیشتر باشد، احتمال وقوع این الگو بیشتر خواهد بود(گلدنبرگ ، ۲۰۰۰، ترجمه برواتی و همکاران، ۱۳۸۲)

۲-۳۹ خانواده و اهميت آن
خانواده گروه كوچكي متشكل از افرادي است كه از طريق پيوند زناشويي يا خوني با يكديگر در ارتباط متقابل هستند و در كنار يكديگر در واحد خاصي زندگي مي كنند و داراي تجارب و فرهنگ خاصي هستند، داراي اميال و اهداف مشابه بوده و مهر و علاقه آنان را به يكديگر پيوند داده است. خانواده سنتي از زن وشوهر و فرزندان تشكيل شده است. و بستگان خانواده زن و مرد، در موقعيت هاي خاص در شرايط كمكي متقابل همراه با شادي شعف و احساس تعلق خاطر و يا اندوه و نگران، با آنان ارتباط برقرار مي كنند (نوابي نژاد، ۱۳۸۶) .

مطلب مشابه :  مفهوم تاب‌آوری از دیدگاه روانشناسی

۲-۴۰ جايگاه خانواده:
خانواده طنيني به قدمت آدمي دارد. از منظر جامعه شناسي و تاريخ، اولين نهاد بشري، ابتدايي ترين و كوچكترين جامعه، خانواده مي باشد، اين نهاد هميشه توجه متفكرين، پژوهشگران، متخصصين علوم انساني را از ديدگاه هاي متفاوت جهت شناخت بهتر و دقيق تر، به خود جلب كرده است چون خانواده به عنوان اولين آموزشگاه بشري بر اساس نوع رابطه با همسر و فرزندان بيشترين تاثير را اولاً بر چگونگي شخصيت رواني، اجتماعي و فرهنگي فرزندان دارد. (پياژه، ۱۹۹۱) ثانياً به صورت غير مستقيم جامعه را متاثر از نوع روابط و فرهنگ خود مي كند (منادي، ۱۳۸۵) .
در نتيجه خانواده هاي سالم در سلامت فرزندان و سپس سلامت جامعه، نقش مهمي دارند لذا توجه به سلامت و چگونگي فضاي درون خانواده كه عواملي نظير رضايت زوجين از زندگي تبلور مي يابد، از اهميت بسيار زيادي برخوردار خواهد بود. به دنبال رضايت از زندگي اختلافات زناشويي كمتر شده و طلاق نيز در جامعه كمتر رخ مي دهد. كم شدن طلاق در صورت وجود كانون گرم خانوادگي سلامت افراد جامعه بيشتر تحسين خواهد شد. خانواده از منظر ديگر خود تحت تاثير جامعه خواهد بود ( منادي، ۱۳۸۵ ).

۲-۴۱ تعيين نقش هاي خانواده
فريمن (۱۹۷۷) هريك از نقش ها را در سه سطح تقسيم بندي مي كند. نقش هاي فردي، نقش هاي زير مجموعه اي و نقش خانوادگي كه توسط كل خانواده انجام مي گيرد و در اتباط متقابل با محيط و جامعه بزرگتر است. علاوه بر اين سيستمي از هنجارها و ارزشها به عنوان بخشي از ساختار خانواده در درون خانواده رشد مي كنند. اين هنجارها و ارزش ها مشتق شده از تجارب قبل از زناشويي زن و مرد به ويژه در ارتباط با خانواده هاي اصلي آن است. اين هنجارها و ارزشها، مبناي مجموعه ي جديدي از اصول در زندگي آنان خواهد بود. به اين ترتيب تمامي ارزش هاي اجتماعي زندگي خانوادگي و فردي، در تعريف رفتار در خانواده مصداق دارد ( نوابي نژاد، ۱۳۸۶ ) .
۲-۴۲ خانواده و جامعه پذيري :
يكي از محيط هاي بنيادي در امرجامعه پذيري خانواده مي باشد در واقع هم پدر و هم مادر از عوامل رشد و اجتماعي شده كودك هستند. نقش هايي كه اين دو بايد ايفا كنند، متفاوت است. اما در عين حال مكمل يكديگر نيز هستند. تاكلوت بارسنز در مطالعه نقش هاي اصلي خانواده هسته اي بر اين واقعيت تاكيد مي كند كه شخصيت انسان مادرزادي نيست، بايد در فرآيند اجتماعي شدن ساخته شود. اين ها كارخانه هايي هستند كه شخصيت انسان را توليد مي كنند. ( منادي، ۱۳۸۵ ). عمل ارتباط، باعث برقراري كنش متقابل بين افراد جامعه مي شود. كنش متقابل، مانند حالتها يا عمل هاي اعضاء يك جفت كه به يكديگر وابسته هستند تعريف مي شود. ( برادشاو ، ۱۹۸۲٫ترجمه .قرچه داغی،۱۳۷۲) . در نتيجه، زماني ارتباط بين دو نفر برقرار مي شود كه كنش متقابل بوجود بيايد. يعني پيام د هنده پيام را بدهد، كانال خوبي محتواي پيام را انتقال دهد و پيام گيرنده پيام را دريافت كند. يعني، پس خوراندي از پيام گير به پيام دهنده وجود داشته باشد. در نتيجه اعتماد بين دو طرف كنش متقابل برقرار نمي شود و گفتگو به وجود نمي آيد. براي مثال در حوزه خانواده، اينكه فقط مرد سخن بگويد و زن و فرزند فقط شنونده باشند و يا فقط زن صبحت كرده و مرد و فرزندان شنونده باشند، كنش متقابل برقرار نشده است و گفتگويي وجود ندارد بلكه فقط گفت تنها وجود دارد. گفت تنها نيز امكان رد شدن محتواي پام را تضمين نمي كند. اين عمل نه فقط در سطح خانواده، بلكه در سطح كلان در نهادهاي اجتماعي نيز صحت دارد و شاهد هرروز آن هستيم. يعني در اين حالت، نه مرد نه زن نمي توانند خواسته هاي خود را در نزد همسر خود عمل كنند و به فرهنگ هم درآيند و به يكديگر نزديك شوند. نه والدين امكان باز توليد فرهنگ خود را در فرزندان خواهند داشت نه جامعه موفق به جامعه پذير كردن نسل جوان جامعه به فرهنگ رايج جامعه خواهد شد ( منادي، ۱۳۸۵ ) .

۲-۴۳ خانواده و رضايت زناشويي:
بديهي است كه ازدواج اولين تعهد عاطفي و حقوقي است كه مادر بزرگسالي قبول مي كنيم. به علاوه انتخاب همسر و انعقاد پيمان زناشويي نقطه عطفي در رشد و پيشرفت شخصي تلقي مي شود. بي ترديد يكي از مهمترين تصميم هايي كه ما در طول زندگي خود مي گيريم انتخاب يك شريك زندگي است. در هر جامعه اي تعدادي از زوجها از زندگي زناشويي خود كمال رضايت را دارند و از انتخاب يكديگر راضي و از باهم بودن خرسند مي باشند. در نتيجه زندگي خوب، موفق و توأم با احساس خوشبختي و آرامش را دارند ( منادي، ۱۳۸۵ ) .
اُدل (۱۹۹۸) توافق در ارزشها را با رضايت زناشويي مرتبط مي داند، به اين معنا كه زوجهاي موفق خود را با نظام زندگي شان منطبق مي سازند.مطالعه ازدواج هايي كه امكان ارزيابي آنها وجود دارد بر اين امر دلالت مي كند كه الگوهاي متفاوتي در عملكرد موفقيت آميز ازدواجها به نمايش گذاشته مي شوند.
به اظهار ليدرر ( ۱۹۹۲ ) يك روش واحد براي دو فرد به منظور داشتن زندگي زناشويي خشنود وجود ندارد، اما با پيگيري عناصر اصلي معلوم مي شود كه گرچه الگوها متنوع اند ولي قواعد مشتركي كه در ازدواج هاي خشنود با الگوهاي عملكردي متنوع مشاهده مي شود عبارتند از:
۱ – همسران در يك زندگي زناشويي موفق، بادوام و توأم با رضايت به يكديگر احترام مي گذارند. هريك از همسران بعضي از ويژگي ها با توانايي هاي قابل احترام را در ديگري مي يابد.مثل همسر خوبي بودن، تامين مخارج، طبع و ذوق هنري داشتن. هرچه ميدان احترام گذاري وسيع تر باشد، زندگي زناشويي رضايتمندانه تر خواهد بود .اين همسران تاييد و ارزش گذاري خود را به همسرانشان نشان مي دهند و به طور پيوسته كارهايي انجام مي دهند و بيان مي كنند كه عواطف، عشق و احترامشان را به يكديگر نشان مي دهد و كلمات و اعمال را كه اهدف مثبت ازدواجشان را حمايت و تاييد مي كند انتخاب مي كنند..
۲ – همسران نسبت به يكديگر بردبار هستند آنها درك مي كنند كه امكان فريب خوردن يا خطا كردن در خودشان وجود دارد. اسان را آسيب پذير مي بينند و به اين ترتيب مي توانند قصور و كوتاهي ديگران را بپذيرند. آنها مسئوليت رفتار و عزت نفس خود را به طور فردي مي پذيرند و انتظار ندارند كه شريك زندگي شان مسئول شاد و خوشحال نگه داشتن آنها باشد به همين دليل از سرزنش و انتقاد يكديگر اجتناب مي كنند. و در عوض آنچه را در مورد همسرشان درست است تاييد مي كنند. با همدلي به سخنان يكديگر گوش مي دهند و در جستجوي عواملي هستند كه در روابط آنها تاثير بر جاي مي گذارد.
۳ – همسران بر پايه اعتماد متقابل مساعي مي پردازند. تشريك مساعي بر اعتماد متقابل زوجهاي داراي زناشويي با ثبات و رضايت بخش، بنيان نهان شده است و به آنها امكان صرف وقت، انرژي، رغبت و اطمينان به درگير شدن در فعاليت ها و كارهاي فرعي خارج از محيط زناشويشان را مي دهد. آنها آزاد هستند نه تنها فقط از يكديگر، بلكه از هرچيز و هركس ديگر كه ممكن است آنها را به طور فردي يا دوتايي علاقه مند سازد، لذت ببرند.
۴ – در يك ارتباط زناشويي توأم با حس همكاري و مشاركت ممكن نيست زن و مرد هميشه با يكديگر موافق باشند، اما مي توانند به راحتي مخالفت خود را اعلام كنند، و اين امر مورد پذيرش قرار مي گيرد و با هم به دنبال راههايي ميگردند كه مورد تاييد هردو قرارگيرد تا مشكلات زندگي همواره با يكديگر حل مي كنند. و به طور منظم و صحيح براي تعريف و حل مشكلات، حتي اگر خيلي ساده باشد به گفتگو مي پردازند منادي بر اين اعتقاد است كه ارتباط كلامي باعث شناخت زوج ها از يكديگر و نزديك شدن آنها به هم مي شود. سپس زن و مرد انتظار معقولي از همديگر داشته و به دنبال آن رضايت از زندگي افزايش يافته و در نهايت احساس خوشبختي فراهم مي شود. نبود گفتگو بين زوجها يعني، بي خبري زنان و مردان از مسائل زندگي مشتركشان مي شود. چنين حالتي زن و مرد انتظارات يكديگر را شناخته، بنابراين به خواسته هاي هم پاسخ نگفته و در نتيجه از زندگي رضايت نداشته و در نهايت احساس خوشبختي نمي كنند ( منادي، ۱۳۸۵ ) .
به اعتقاد تارد به نقل از لازار، پيوند تنگاتنگي بين عملكرد گفتگو و تغييرات در نظرها در هر عرصه اي (خصوصاً در خانواده )وجود دراد. وي مي افزايد گفتگو و مذاكره به نوعي پيش در آمد تفاهم است، اما در عين حال پيش شرط آن نيز هست (منادي، ۱۳۸۵ ) .
وقتي گفتگو بين زن و مرد برقرار مي شود، محصول بسيار زياد و خوبي دارد اولاً يك خود شناسي را به دنبال خواهد داشت. در ضمن گفتگو امكان دارد زن با مرد، خواسته ها، آرزوها و شكل ايده آل رفتار مورد علاقه خود از همسرش را به صورت مستقيم يا غير مستقيم مطرح كند، در اين حالت زن يا مرد خواه يا ناخواه فكر مي كنند كه كداميك از اين ويژگي ها را دارند و كدامين را ندارند. با تفكر پيرامون خود قاعدتاً به شناخت خود مي رسد. عملي كه تاقبل از گفتگو ممكن است فرد در مورد خود انجام ندهد. در نتيجه، به اين ترتيب گفتگو به خود شناسي فرد كمك كرده است ( منادي، ۱۳۸۵ ) .
ثانياً، شناخت ديگري را به همراه مي آورد، زماني كه دو نفر در جامعه يا زن يا مرد در خانواده با يكديگر سخن نگفته باشند با روحيات، اخلاقيات، خواسته، خصوصيات و ويژگي هاي يكديگر آشنا نيستند. زماني كه ارتباط به شكل كلامي و غير كلامي برقرار مي شود، فرد يا به صورت مستقيم يا به صورت غير مستقيم ايده آل ها و خواسته ها يا الگوهاي مورد قبول خود را مطرح مي كند، در اين حالت طرف ديگر متوجه مشخصات و ويژگي هاي طرف مقابل خود مي شود. اجازه مي دهد تا به تفاوتها وتشابهات يكديگر آشنا شوند (منادي، ۱۳۸۵ ) .
ثالثاً اين دو عمل باعث نزديك شدن زن و مرد به يكديگر در نتيجه كم شدن اختلافات و نهايتاً كم شدن طلاق در جامعه خواهد شد. وقتي تفاهم بین زن و مرد برقرار شد، اعتماد بين آنان به وجود خواهد آمد. بدنبال اعتماد، همكاري و تعاون بين زوج ها برقرار خواهد شد. همكاري زوج ها باعث ارتقاء و پيشرفت هر دو نفر و بهبود زندگي از همه نظر خواهد شد. ( منادي، ۱۳۸۵ ) .