میدانند نظریههای رفتاری در پی آن است که وابستگیهای بیرونی مربوط به ایجاد، حفظ و تغییر جنبههای شناختی فیزیولوژی و رفتاری اضطراب را تعیین کند.
در این نظریه اضطراب برچسبی است که به پاسخهای مختلف میخورد، این پاسخها چنانچه قبلاً گفته شد ممکن است جنبه گزارش کلامی، برانگیختگی فیزیولوژیکی ازرفتارهای آشکار داشته باشند (سیف، ۱۳۸۳).
نظریههای زیستی
نظریههای زیستی مربوط به اضطراب از چند منبع حاصل شده: مطالعات پیش بالینی انجام شده بر اساس الگوهای حیوانی اضطراب، مطالعات بیمارانی که عوامل زیستی معین در آنها دیده شده است، اطلاعات روزافزون محققان در زمینه عصبپژوهی(نروساین) پایه، و اثرات داروهای روانگردان در یک سر این طیف این فکر وجود دارد که تغییرات زیستی قابل اندازهگیری در بیماران دچار اختلال اضطرابی خود از عواقب تعارضات روانی است، در قطب دیگر طیف نیز این نظر است که وقایع زیستی، اولیه است و تعارضات روانی، ثانویه با آنها شکل میگیرد. در برخی افراد هر دو حالت ممکن است وجود داشته باشد و در افرادی که علائم اختلالات اضطرابی دارند طیفی از درجات حساسیت بر اساس وضعیتهای مختلف زیستی آنها ممکن است وجود داشته باشد .
آیزنک (۱۹۶۷) میگوید تفاوتهای فردی در تجربه اضطراب ممکن است ناشی از توارث ساختار ژنی باشد که افراد را مستعد نوسانات هیجانی پایین یا بالا میسازد. آیزنک این فرآیند را به صورت تمایل به نشان دادن واکنشهای خفیف یا شدید به محرک ویژهای که میتواند موجب ناراحتی و پریشانی فرد شود تعریف میکند (سادوک وسادوک ، به نقل از رفیعی و سبحانیان ، ۱۳۸۲).
نظریه انسانگرایان و هستینگرها
انسانگرایان و هستینگرها بر این باورند که این اختلالهای اضطرابی مانند هر اختلال روانی دیگر هنگامی بروز میکند که افراد خود را صادقانه موردنظر و پذیرش قرار نمیدهند و در عوض به افکار و تغییر افکار هیجانات و رفتار خود میپردازند. این موضعگیری دفاعی در نهایت آنها را دچار اضطراب مفرط میکند و ناتوانی در نیروهای بالقوه انسانی را در پی دارد (استورا، به نقل از دادستان، ۱۳۸۶).
نظریههای شناختی
در این نظریه عقیده بر این است که امکان دارد خبر موجب بروز اضطراب گردد. در فرآیندهای شناختی دو عامل در بروز پیشامدهای نامطلوب اهمیت دارد.
الف: قابل پیشبینی بودن ب: قابل کنترل بودن پیشآمدهای قابل پیشبینی
بک عقیده دارد که اضطراب بیمارگونه از تکرار بیشتر خطر ناشی میشود که در آن فرد تهدید را بیش از آنچه واقعاً هست برآورد میکند و وقایع ترسناک را بیش از آنچه هست به شانس نسبت میدهد.
علائم اضطراب
احساس اضطراب دو مؤلفه دارد: با خبر شدن فرد از تغییرات جسمی خود (تپش قلب و تعریق) و با خبر شدن از اینکه عصبی شده است یا ترسیده است. احساس شرم نیز ممکن است به اضطراب دامن بزند: دیگران میفهمند که من ترسیدهام. خیلیها وقتی میفهمند که دیگران پی به اضطراب آنها نبردهاند یا شدت آن را درنیافتهاند، تعجب میکنند .
اضطراب گذشته از اثرات حرکتی (موتور) و احشایی، بر تفکر، ادراک و یادگیری فرد هم اثر میگذارد. اضطراب اغلب اغتشاش شعور و ادراک ایجاد میکند، نه فقط در درک زمان و مکان، که حتی در درک افراد و معنا و اهمیت وقایع نیز اختلال ایجاد می کند۰(دیویدسون ، به نقل از شمس ۱۳۸۳).
یکی از جنبههای مهم هیجان اثری است که بر انتخابی بودن توجه میگذارد. افراد مضطرب مستعد آنند که به برخی چیزها در اطراف خود به طور انتخابی توجه کنند و از بقیه آنها صرفنظر کنند. آنها با این کار میکوشند اثبات کنند که اگر دارند موفقیت خود را ترسآور تلقی میکنند، محقاند و لذا دارند واکنش درستی نشان میدهند. اگر آنها ترس خود را به غلط موجه جلوه دهند، اضطرابشان با این واکنش انتخابی تقویت میشود و به این ترتیب دور باطلی از اضطراب به وجود میآید که یک سر آن ادراک آنهاست و سر دیگرش تشدید اضطرابشان اما اگر برعکس با نوعی تفکر انتخابی به خود اطمینان ببخشند، اضطراب بجای آنها ممکن است تخفیف یابد و دیگر نتوانند احتیاطهای لازم را در پیش بگیرند (سادوک و سادوک، به نقل از رفیعی و سبحانیان، ۱۳۸۲).
اضطراب (اعم از کودکان، نوجوانان و بزرگسالان) سه مؤلفه را در بر میگیرد. واکنشهای فیزیولوژیک، آشفتگی ذهنی (که اخیراً بیشتر به عنوان محور شناختی مطرح میشود) و واکنشهای رفتاری، هر یک از سه بعد را در ذیل مرور میکنیم.
توجه به این نکته اهمیت دارد که هر کودک مضطربی تمام نشانه های جسمانی یا حتی شکایتهای جسمانی را ندارد. همانند بزرگسالان، در میان کودکان نیز هر اختلال اضطرابی خاص، نشانه های معینی دارد، برای نمونه، کودکان با اختلال وحشتزدگی یا اختلال اضطراب جدایی بیشتر از کودکان با اختلالهای هراس شکایتهای جسمانی را گزارش میدهند (لت، ۱۹۹۱،به نقل ازفریادیان،۱۳۹۰).
همچنین کودکان بزرگتر بیشتر از خردسالان شکایتهای جسمانی دارند. افزون بر این حتی کودکان با یک نوع اختلال اضطرابی مشابه، الزاماً نشانه های جسمانی یکسانی ندارند. سردرد و معده درد از شایعترین شکایتهای جسمانی در اختلالهای اضطرابی کودکان است. سایر نشانه های جسمانی شامل تعریق، دشواری در تنفس، سرگیجه، کرختی یا گزگز کردن دستها یا پاها، دردهای قفسه سینه یا تهوع، دردهای عضلانی و شکایات جسمانی مبهم مانند گلو درد میشود. به طور کلی مطالعات نشان میدهد الگوی بنیادین واکنش فیزیولوژیک در نوزادان و کودکان مشابه الگوهای بزرگسالان است.
در نشانگان بالینی اختلالهای اضطرابی بزرگسالی، آشفتگیهای شناختی جزء پایدار آن محسوب میشود. در حالیکه شناختهای منفی و غیرانطباقی جزء اختلال اضطرابی کودکی تلقی نمیشود. آشفتگیهای شناختی در کودکان با اختلالهای اضطرابی به سن آنها بستگی دارد. به نظر میرسد شناختهای منفی تا پیش از دوره نوجوانی بروز نمیکند زیرا در دوره نوجوانی است که آنها میتوانند افکارشان را گزارش دهند و بازبینی کنند. کودکان تا پیش از ۷، ۶ سالگی نمیتوانند شناختهای منفی خودشان را شناسایی کنند، بنابراین به دلیل عدم توان شناختی در خردسالان، جنبههای شناختی اضطراب در آنها یا وجود ندارد یا دستکم به صورتیکه در کودکان بزرگتر، نوجوانان و بزرگسالان دیده میشود بروز نمیکند.
وقتی توانهای شناختی پایه رشد میکند برخی کودکان با اختلالهای اضطرابی، نگرانیهای اغراقآمیز و افکار فاجعهآمیزی را ابراز میکنند. برخی از این افکار منفی عبارتند از نگرانیهای در مورد وقوع حوادثی برای والدینشان از جمله اینکه آنها ممکن است در یک آزمون خیلی ضعیف عمل کنند. بنابراین در اغلب موارد شناختها و افکار کودکان مضطرب به رویدادهای خاصی مربوط است. این در حالی است که افکار منفی و نگرانیهای برخی کودکان مضطرب به موضوع یا موقعیت خاصی مربوط میشود. البته صدها نگرانی درباره رویدادهای آینده، رفتارهای گذشته، تواناییهای تحصیلی و اجتماعی، سلامتی خودشان یا فرزندانشان دارند مانند کجا باید کار کنم؟ آیا ازدواج خواهم کرد؟ آیا بهترین دوستم را عصبانی کردم؟ آیا سرطان میگیریم؟ … این نوع نگرانیها به طور معمول شامل رویدادهای متداول و غیرمتداول میشود. هر چند که نگرانی از ویژگیهای مشترک همه کودکان با اختلال اضطرابی است، اما اغلب در کودکان با اختلال اضطراب فراگیر و اختلال اضطراب جدایی مشاهده میشود.
با وجود اینکه نگرانیهای کودکان حتی در کودکان بدون اختلالهای اضطرابی مشترک است، تاکنون در خصوص نگرانیهای دوره کودکی پژوهش کمی انجام شده است (لتس و پرین، ۱۹۹۷،به نقل از رفیعی و سبحانیان،۱۳۸۲)۰
با مقایسه سازه نگرانی، در کودکان با اختلالهای اضطرابی، اختلال نارسایی توجه/ بیشفعالی و کودکان بدون اختلال نشان داده شد که در محتوای نگرانیهای کودکان در سه گروه تفاوتی وجود ندارد. اگرچه کودکان با اختلالهای اضطرابی نگرانی بیشتری را نسبت به دو گروه دیگر ابراز کرده بودند، در واقع در کودکان با اختلالهای اضطرابی فراوانی نگرانیهایشان، و نه محتوای نگرانیهای آنها وجه مشخصه اختلال میباشد. البته کودکان و نوجوانان با اختلال وسواس افکار مزاحم اجباری دارند که اغلب ماهیت غیرواقعی دارد. بنابراین برخلاف محتوای نگرانیها، محتوای وسواسها بسیار غیرمعمول است، هر چند که وسواسها نیز همانند نگرانیها قابل استدلال نیستند و هر دو گروه با اختلال اضطراب فراگیر و وسواس اجباری احساس میکنند که هیچ کنترلی بر افکارشان ندارند. به طور کلی شناختهای کودکان مضطرب ممکن است از نظر محتوا، شدت فراوانی و کنترلپذیری متفاوت باشد. به نظر میرسد که عامل سن و رشد شناختی بیش از نشانه شناختی جسمانی در جنبههای شناختی اختلالهای اضطرابی نقش دارد. در برخی کودکان این شناختها حضور ندارند، در برخی نگرانیهای مبهمی گزارش میشود و برخی نیز افکاری مشابه افکار بزرگسالان مضطرب دارند.

انواع اضطراب

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  ۷۷u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

انستیل برگر دو نوع اضطراب را بیان میکند: اضطراب حالتی و اضطراب صفتی یا خصیصه ای
اضطراب به نوعی هیجانی آنی که به وسیله تنش و بیم مشخص میشود اطلاق میگردد. این اضطراب به وسیله احساسات ذهنی و آگاهانه، تنش و بیم که با فعالسازی یا برانگیختگی سیستم عصبی خودکار توأم است، مشخص میشود.
اضطراب عبارت است از پیش آمادگی نسبت به برخی موقعیتهای معین به عنوان موقعیتی تهدیدآمیز و پاسخ دادن در اینگونه موقعیتها همراه با سطوح مختلف اضطراب حالتی، این اضطراب یک انگیزه یا پیشآمادگی رفتاری اکتسابی است، که فرد را جهت ادراک موقعیتهایی که از نظر عینی بیخطر هستند به عنوان موقعیتی تهدید کننده و پاسخ به این موقعیتها همراه با واکنش بر اضطراب حالتی که تناسبی با میزان خطر عینی ندارد، بر میانگیزد (ماکینبام، به نقل از مبینی، ۱۳۸۶).
نقش والدین در ایجاد و تداوم اختلالات اضطرابی
والدین ضمن اینکه میتوانند وارث یک آمادگی زیستی برای ابتلا به این اختلال باشند به شیوه های دیگر مثل سبکهای والدینی سبکهای ارتباطی و الگوسازی نیز در ایجاد و تداوم اختلال مؤثرند. رفتارهای والدینی شامل طرد والدینی (مثل انتقاد، فقدان ارتباط و فقدان عاطفه) و کنترل والدینی (مثل فزون حمایتگری و فزونکنترلی و فقدان خودمختاری به فرزند) با انواع اضطراب و خصوصاً اضطراب اجتماعی مرتبط میباشند، (ویکس و همکاران، ۲۰۰۹،به نقل از رشیدی بور،۱۳۹۰). پژوهشهای گریلس (۲۰۱۱) و ویکس و همکاران (۲۰۰۹) از تأثیرگذاری سبکهای والدینی بر اختلال اضطرابی حمایت کردند. در نمونه های ایرانی هم پژوهش بیطرف و همکاران (۱۳۹۰) نشان داد هراس اجتماعی با سبک والدگری مستبدانه همبستگی مثبت دارد، در حالیکه با سبک والدگری مقتدارنه همبستگی منفی معنادار دارد.
هر چند تاکنون به خوبی درک نشده که چهطور شیوه های مراقبتی والدین با خلقوخوی فرزندان تعامل میکنند و چه چیزی بین سبک فرزندپروری و اختلالات اضطرابی میانجیگری دارد اما به نظر میرسد باورهای اصلی که تحقیقات تجربی زیادی درباره آنها نشده میتوانند به عنوان یک میانجی عمل کنند. سبک فرزندپروری والدین که از طریق انتقاد، شرمساری و یا مراقبت افراطی به وجود میآید این پیام را به کودک منتقل میکند که در روابط اجتماعی ناتوان، فاقد صلاحیت و ناکارآمد است و دیگران را منتقد کارهای خود و دلیل انزوای رفتارش بداند (خورشیدزاده، ۱۳۹۰).
والدین فاقد گرمی و حمایت منجر به ایجاد سبک دلبستگی ناایمن در فرزند خود میشوند که با اضطراب اجتماعی رابطه مستقیم و معنادار دارد (فیدن، ۲۰۰۱). داده ها از ارتباط بین دلبستگی والد فرزند با SAD حمایت میکنند. (به نقل از رشیدی بور،۱۳۹۰ )
تعریف دلبستگی
دلبستگی پیوندی عاطفی است که افراد با یک موضوع دلبستگی که فراهم کنندهی احساس امنیت و راحتی اوست، برقرار میکنند. این یک مسئلهی اساسی در سازگاری اجتماعی و روانشناختی در سرتاسر طول عمر است۰ دلبستگی اشاره دارد به فراهم بودن یک منبع مطمئن برای کودک، زمانیکه پریشان و ناراحت است و همچنین یک پایگاه امن، برای کاوشگری (گراسمن و واترز، ۲۰۰۵).
دلبستگی دارای مبنای تکاملی است که در خدمت حفظ بقای کودک است و رابطه است دوسویه بین مراقب و کودک که منجر میشود کودک به شیوهای رفتار کند تا نزدیکی با مراقب خود را حفظ کند. چیزی که تأمین کنندهی امنیت در این رابطه است، میزان حساس بودن مراقب نسبت به نیازهای کودک است (بوگلز و برچمن، ۲۰۰۶).
دلبستگی متشکل است از مجموعهای از رفتارها که منتج به دستیابی و حفظ مجاورت مطلوب با یک فرد معین (موضوع دلبستگی) میگردد. فردی که شخص او را در کنار آمدن با جهان تواناتر میبیند. وقتی که شخص در یک موقعیت آسیبزا قرار دارد، گرسنه یا بیمار است، زمانی است که بیشترین رفتارهای دلبستگی از وی سر میزند و زمانیکه موضوع دلبستگی حمایت لازم را فراهم میکند، این رفتارها غیرفعال میشوند (اردمن وکافری، ۲۰۰۳).
اهمیت دلبستگی
نوزاد انسان بسیار آسیبپذیر و موجودی وابسته است و مجهز به مکانسیم عصبی پیشرفتهی لازم برای مدیریت چالشهای جسمانی، هیجانی و محیطی نیست. برای بقا، نیاز به حمایت دارد. فراسوی بقای فیزیکی، نوزاد به موضوعات دلبستگی نیازمند است تا به او در شکل دادن و حفظ خصیصهای پایدار تحت عنوان خود کمک کنند. وابستگی مطلق نوزاد بدان معناست که انطباق با موضوعات دلبستگی، با وجود آسیبپذیری خود، الزامی است. انطباقپذیرهای خودکار نوزاد با موضوعات دلبستگیاش به طور وضوح ریشه در غرایز و ملزومات تکاملی دارد. به عنوان مثال نوزاد در بدو تولد مجهز به بازتابهایی است که مربوط به ساقهی مغز است و منجر به شروع سریع فرآیندهای دلبستگی میگردد. از آنجائیکه نوزاد قادر به مدیریت و دستکاری احساس ایمنی خود نیست، به موضوعات دلبستگی نیاز دارد تا به او در مدیریت مشکلات هیجانی کمک کند (والین، ۲۰۰۷). بر طبق این نظریه، تجارب اولیهی ارتباطی بین مراقب و کودک، تأثیرات عمیق در توانایی فرد در پیمودن شرایط و موقعیتهای اجتماعی در طول زندگی دارد (گروبنام و همکاران، ۲۰۱۰).
کنش متقابل و رابطه عاطفی میان مادر و نوزاد، به روابط اجتماعی کودک در آینده شکل میدهد و نحوهی برخورد مادر با کودک، در چگونگی اجتماعی شدن و کسب مهارتهای اجتماعی فرزند، تأثیر بسزایی دارد. در واقع دلبستگی بیانگر شیوهی ارتباطات اولیهای است که میتواند بر سبکهای ارتباطی فرد در آینده اثرگذار باشد. تجربیات اولیهی آسیب دیده میتواند منجر به پیدایش این دیدگاه در فرد گردد.
در ادبیات علمی معاصر اصطلاح دلبستگی دارای چهار معنی متمایز است : نوعی از رفتار که هدف آن حفظ مجاورت با یک شخص دیگر است ؛ پیوندهای دلبستگی که با پیوند والدین و فرزندان مرتبط است ؛ نظام دلبستگی که هدف آن حفظ مجاورت با چهره دلبستگی و دستیابی به احساس ایمنی درونی است و بالاخره ارتباط هایی که در برگیرنده ابراز توجه ،‌در دسترس بودن هیجانی و جستجوی آرامش در رابطه با والدین و کودک اند ، هر چند تعاریف متفاوتی از دلبستگی ارائه شده است اما همه آنها یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که دلبستگی عنصر اساسی تحول طبیعی انسان به شمار می رود ( جهان بخشی و همکاران ،۱۳۸۹)
دیدگاه دلبستگی
نظریهی دلبستگی از فعالیتهای محققان مشهور و در ابتدا توسط جان بالبی و مری اینثورث و بعداً توسط مری مین شکل گرفت. مطابق با نظر اینثورث (۱۹۶۳)، یک بنیاد ایمن آن است که کودک بتواند در پناه آن دنیا را کاوش کند و این عقیده هنوز به عنوان اصل اساسی نظریه دلبستگی باقی مانده است. بالبی در پی آن، دلبستگی را به عنوان یک رابطه منحصر به فرد بین کودک و مراقبش توصیف کرد که پایه و بنیانی است برای تحول سالم در مراحل بعدی. بالبی نظریه دلبستگی را به صورت پاسخی زیستی (وراثتی) و سیستم رفتاری مناسب، به منظور فراهم کردن رضایتمندی برای نیازهای اولیه انسان، توصیف کرد (فلاهرتی و سدلر، ۲۰۱۰). در حقیقت، دلبستگی یک پیوند عاطفی قوی است که بین نوزاد و مراقبش به وجود میآید و تأمین کنندهی نیاز نوزاد به امنیت است. در طول نیمهی دوم سال اول زندگی، نوزاد به افراد آشنا دلبسته میشود، افرادی که به نیازهایش برای تحریک و مراقبت جسمانی، پاسخ دادهاند (ترزی و آلتین،

مطلب مشابه :  منابع پایان نامه درباره حمایت اجتماعی

دیدگاهتان را بنویسید