Site Loader

محور نظریه اریکسون اینه که تغییر هر فرد یه رشته مراحل مشخص جهان‎عمومیت داره که در تموم افراد بشر هست. از نظر ایشون، شخصیت آدم براساس مراحل از پیش‎تعیین‎شده و استعدادهای اون رشد می‎کنه (لطف‎آبادی، ۱۳۷۵).

کوت و لوین (۲۰۰۲) در مورد نظریه شخصیت اریکسون (شکل ۲ـ۲) می گن:

“بن” ساختاری از شخصیته که در نظریه اریکسون کمترین تأکید بر اون شده. اون بر نقش لیبیدو در تغییر بوجود‎آیی فردی[۱]، خصوصاً پس از دوره کودکی و در دوره کودکی، تأکیدی

 

                من فاعل
آرزو من
فرامن
خود (خودها)
من
شکل ۲ـ۲ ساختارهای روان و سازمان شخصیت از دیدگاه اریکسون ( اقتباس از کوت و لوین، ۲۰۰۲ ، ص.۱۰۱)
                                   بن

نداشت و از طرح عقده‎های۱[۲]جهانی (مثلا، عقده اودیپ) بر اساس نظریه لیبیدو دوری می‎کرد. عوضش، بر این باور بود که این عقده‎ها فقط تحت موقعیت‎های اجتماعی ـ فرهنگی خاصی به‎وجود می‎آیند. در روان‎شناسی اریکسون، بن منبع انرژی روانی۲ رو تشکیل می‎دهد که به وسیله من در خدمت عاملیت۳ می‎تونه کنترل شه.

فرامن ساختاریه که اریکسون از همه بیشتر به اون پرداخته. در حالی که فروید بر این باور بود که فرامن به‎طور کامل تغییر نمی‎یابد مگه این که عقده ادیپ انحلال یابد، از نظر اریکسون تغییر هدف دار۴ فرامن خیلی زود‎تر در عکس العمل به روش‎های انضباطی شروع می‎شه و هیچوقت واقعاً نمی‎توان ‎گفت که واسه همیشه”تغییر‎یافته” است. اریکسون بر این باور بود که فرامن تحت تغییر و تحولاتی۵ اون طرف دوره کودکی، بخشی از اختیارش رو فقط پس از مقابله۶ قابل توجه با من، به من واگذار می‎کنه. اختیاری که به وسیله فرامن واگذار می‎شه، به شکل آرزو من۷، به وسیله من به تصرف درمی‎آید. آرزو من، قلمروی از شخصیته که رهنمودهای واقعیت محور۸ بیشتری رو دربر می‎گیرد. این رهنمودها، بر تغییر ممنوع بودن‎های ابتدایی فرامن که در بافت‎های اولیه جامعه‎پذیری بوجود اومده‎ان، مبتنی هستن.

عامل بسیار مهمی که وجود مقابله من ـ فرامن رو تعیین می‎کنه، اندازه نیرومندی۹ فرامنه که طیّ اوایل کودکی رشد می‎کنه؛ نیرومندی‎ای که از نظر اریکسون به سختگیرانه بودن روش‎های انضباطی طیّ روند جامعه‎پذیری اولیه مربوط می‎شه. بازم که فرد در بین چرخه زندگی به پیش می‎رود، هر چی نیرومندی فرامن بیشتر باشه، سازگاری واقعیت محور واسه”من”سخت تره.

اریکسون هم اینکه در مقایسه با فروید دیدگاه متمایزتری در مورد”من”داشته. اریکسون دلیلیّت فعّال اما بسیار ناهشیار شخصیت رو به”من”، اختصاص می‎دهد. از نظر اریکسون،”من”دو عمل داره: عمل‎های ترکیبی۱۰، یعنی، اداره مؤثر اطلاعات در مورد خود و محیط، و عمل‎‎های اجرایی۱۱، یعنی، تنظیم رفتار بر مبنای این اطلاعات. اینجوری، به‎نظر می‎رسد معنی”من”از نظر اریکسون خیلی از رگه‎ها و ظرفیت‎هایی رو که در نظریه شخصیت و روان‎شناسی اجتماعی مورد بررسی قرار می‎گیرد، دربردارد.

اریکسون بر این باور بود که آدم‎ها آمادگی زیست‎شناختی دارن که واسه تسلط و کنترل بر محیطشان تلاش کنن و این کشاننده صلاحیت۱[۳]، مبیّن پایه تحوّل منه. از نظر اون، من به وسیله تنش۲ بین تکانه‎های۳، بن و مشکلات محیطی ایجاد می‎شه و از تنش و رقابت به مقداری که با نیرومندی من متناسب باشه، لذت می‎برد. بدون چالشی واسه تسلط پیدا کردن، من فعل‎پذیر و ضعیف می‎شه و بن یا فرامن خود رو واسه شکست دادن شخصیت، تحمیل می‎کنن. ضمن اینکه من، معنی تنش‎هایی رو که تجربه می‎‎کنه، تعیین می‎کنه (تجربه رو ترکیب می‎کنه)، در توانایی‎اش واسه تسلط بر تنش‎ها قویتر می‎شه (رفتارها رو اجرا می‎کنه). به‎نوبه‎خود، افزایش نیرومندی در عمل‎های ترکیب و اجرای”من”که از این صلاحیت حاصل می‎شه، حرکت منو به یه سطح پیشرفته‎تر تسلط، آسون کردن می‎کنه. اریکسون وقتی که از هشت مرحله تغییر روان‎اجتماعی سخن به میان می‎آورد، به حرکت از خلال سطوحی که از نظر صلاحیت در حال پیشرفتِ افزایشی هستن اشاره می‎کنه.

مشکلات

از نظر اریکسون اگه من از تلاش واسه تسلط فعّالانه بر محیط خود بازداشته شه یا تلاش کنه که بر سطحی بسیار پیشرفته تسلط یابد، شکست خورده می‎شه و این شکست می‎تونه به اون آسیب رساند. مخصوصا اگه شکست یه مدت طولانی ادامه یابد یا بدون معنایی واسه”من” باشه. ضعف من طیّ این دوره‎ها به بن یا فرامن امکان می‎دهد که خلأ ایجاد شده رو پر کنن و به‎تدریج بر شخصیت غلبه پیدا کنن.

چیزی که در نظریه اریکسون بنیادیه، اینه که روانِ آدم در برابر شکلی از تغییر بوجود‎آیی جنبی۱۴[۴]قرار می‎گیرد. پس، مانند خیلی از اشکال زندگی، آدم‎ها توانش‎ها۵ و محدودیت‎های خاصی دارن که طی عمرشون ظاهر می‎شه و می‎تونه در زمان‎های خاصی در تغییر شکوفا شه اما فقط اگه شرایط محیط اونا رو آسون کنه. اگه شرایط اجتماعی پرورش‎دهنده نباشن، این توانش‎ها ظاهر نمی‎شن یا به شکلی دستکاری‎شده ظاهر می‎گردند. علاوه بر این، واسه شکوفایی توانش‎ها، توانش‎های کمتر پیشرفته باید قبلاً شکوفا شده و تا حدّی رشد‎یافته باشن. پس، تغییر پدیدآیی جنبی لازمه یه محیط آسون کردن‎کننده متداوم و هم رشد قبلی توانش‎های خاصه. متغیر بسیار مهم در شکوفایی توانش‎های من طیّ چرخه زندگی اینه که چقدر نبود ظرفیت۱ و چقدر ظرفیت اصلی۲ رشد پیدا کرده. نسبت این ویژگی‎ها در یکتایی۳ شخصیت فرد و پیش آگهی۴ تغییر بوجود‎آیی جنبی بیشتر نقش داره.

بر مبنای دیدگاه اریکسون، یه بزرگسال”سالم۵“، توانایی تسلط فعال۶ بر محیطش رو داره، دارای وحدت شخصیت۷ خاصیه، می‎تونه جهان و خودشو به درستی درک۸ کنه، و در آخر، من سالم بهطور معقولی۹ در سبک سنگین کردن محیطش و اثر بر اون، درست و دقیقه. از نظر اریکسون هر چی من در اداره موثر اطلاعات در مورد محیطش (عمل تلفیقش) و تنظیم رفتار بر مبنای این اطلاعات (عمل اجرایی‎اش) تواناتر باشه، قوی‎تر می‎شه و قوی‎تر می‎موند. پس، منِ ناسالم، منیه که کناره‎گیری۱۰ می‎کنه و فعل‎پذیر می‎شه، یعنی، نمی‎تونه رفتار رو به شکلی هماهنگ، متحد و هدایت‎شده۱۱ اداره کنه. هم اینکه ساز و کارای دفاعی۱۲ افراطی رو که اطلاعات وارد شده در مورد محیط اجتماعی رو شدیدا دستکاری می‎کنن، به کار می‎گیرد.

در پروراندن معنی هویت من، اریک اریکسون دید که چیجوری افراد می‎تونن احساس موندگاری وقتی ـ مکانی۱۳ خود‎ رو طیّ زمان و در موقعیت‎های اجتماعی حفظ کنن یا از دست بدن. یعنی، اون این مسئله رو بررسی کرد که چیجوری افراد احساس موندگاری منو در مورد عمل‎های ترکیبی و اجرایی در رابطه با رفتار خود شخص، روابط با بقیه و احساس معنی زندگی، حفظ می‎کنن یا از دست میدن. به خاطر درک معنی موندگاری وقتی ـ مکانی‎ای که من تجربه می‎کنه، لازمه دو زیرساختاری رو که از نظر اریکسون، منو با دنیای اجتماعی پیوند میدن، مدّ نظر بذاریم، یعنی،”منِ فاعل[۵]۱۴” و “خود۱۵“. شناخت این زیرساختارها  به روشن شدن این نکته کمک می‎کنه که به چه دلیل اریکسون بحران هویت و اغتشاشات۱۶ در هویت منو “بهنجار۱۷” تلقّی می‎کنه، اگه اینا واکنشی به”بی نظمی‎های۱۸” سازمان اجتماعی باشن. وقتی” من فاعل” و “خود” یه مدت طولانی در برابر تعاملات مشکل‎آفرین اجتماعی قرار می‎گیرند، مانند موقعی که فرهنگ دارای نبود سازمان اجتماعیه، اگه من “موقعیتش۱“رو از دست بده و در نتیجه از نظر احساس خود و رابطه‎اش با دنیای شئ۲ آسیب ببینه، هویت من می‎تونه دچار مشکل شه.

از نظر اریکسون، منِ فاعل مانند یه جور پریسکوپ[۶]۳ عمل می‎کنه که به منِ ناهشیار امکان می‎دهد به هشیاری دسترسی پیدا کنه و از این روش واسه من اطلاعاتی در مورد محیط فیزیکی و اجتماعی جفت و جور می‎آورد. وجود پریسکوپی”منِ فاعل”، دلیل محدودیت عمل‎وری آدم، یعنی، بیشترً نبود توانایی اون در مدیریت مقدار زیاد اطلاعات، هیجان یا تجربه تو ذهنِ هشیار، است. اریکسون عقیده داره که من عاملیتیه که به‎طور طبیعی دارای بیشترین کنترل بر شخصیته اما به‎طورگسترده در سطح ناهشیار عمل می‎کنه و پس، باید واسه دسترسی به تجربه هشیار بر منِ فاعل تکیه کنه. نبود توانایی منِ فاعل واسه اداره تجربه زیاد، احساس موندگاری وقتی ـ مکانی منِ فاعل و پس، موندگاری وقتی ـ مکانی منو محدود می‎سازه و به خاطر این، حفظ احساس هویت مخصوصا در موقعیت‎های ناآشنا یا پیچیدگی‎زا می‎تونه مشکل‎آفرین باشه که هر دو در جوامع پیچیده و سازمان‎نایافته تقریباً متداوله. به خاطر همین اریکسون فکر می‎کرد که لازمه تأکید شدیدی بر معنی هویت من داشته باشه؛ چون هویت من مفهومیه که توانایی”من”رو واسه حفظ احساس موندگاری وقتی ـ مکانی خصوصاً، در برخورد با بی‎ثباتی و تغییر توصیف می‎کنه. در این معنا هویت من، ریختی۴ از نیرومندی منه.

از نظر اریکسون، خود”کلی۵“از تعدادی خودهای”خاص۶” تشکیل شده که هر یک کم و بیش با نقش‎های اجتماعی که فرد بازی می‎کنه، در یکی بودن‎ان. این خودهایِ دارایِ نقش‎هایِ خاص، بر مبنای یادگیری و تجربه مکّرر در موقعیت‎های مشابه رشد می‎کنن. در ابتدای ورود به یه موقعیت که منِ فاعل در اون به‎طور طبیعی عمل‎وری داره و بر مبنای اینکه چیجوری موقعیت، به وسیله من ناهشیار تعریف می‎شه، سطح مناسبی از خودِ دارایِ نقشِ خاص واسه عکس العمل نسبت به موقعیت بوجود می‎‎آید و اثرهای مناسب رو ایجاد می‎کنه. در موقعیت‎های معمولی، تعامل واسه فرد تقریباً بدون مشکله. در موقعیتای غیرمعمول و ناآشناست که هویت من در مدیریت رفتار مهم می‎شه. در این موقعیت‎ها، چون منِ فاعل قادر به عمل‎وری جداگونه نیس و چون هیچ خودی که دارای نقشِ خاص باشه، ایجاد نشده که امکان عمل‎وری خودکار و ارتجالی۷ رو بده، اضطراب قابل توجه‎ای به‎وجود می‎آید. منی که قویتره و احساس هویت بیشتر و در نتیجه خودِکلی کامل‎تری داره، در دخالت یا به‎طور مقطعی۱ (مانند به کارگرفتن خود تقلبی۲) یا از راه ایجاد خودِ دارایِ نقشِ خاص جدید که می‎تونه در موقعیت عمل‎وری داشته باشه، در زمان حال و آینده تواناتره. (صص.۱۰۱ـ۱۰۷(

اضطراب

 

۲ـ۱ مراحل تغییر

اریکسون در کتاب کودکی و جامعه[۷]۳(۱۹۶۳) به ترسیم ویژگی‎های هشت مرحله از تغییر آدم می‎پردازه؛ یعنی، مراحل ۱) اعتماد در برابر نبود اعتماد، ۲) استقلال عمل در برابر شرم و دودلی، ۳) ابتکار۴ در برابر احساس خطا و تقصیر، ۴) تسلط در برابر احساس کهتری، ۵) هویت در برابر پریشونی و گیجی نقش،۶) صمیمیت در برابر تنهایی، ۷) بوجود‎آورندگی در مقابل راکدماندگی و در آخر ۸) تمامیت من در مقابل ناامیدی.

در نظریه اریکسون، هر بحران روان‎اجتماعی سن یا مرحله‎ای از وسعت زندگی رو تعیین می‎کنه. هر بحران، یه جور چالشه که فرد باید اون رو حل کنه. بحران‎ها، هنجاری۵ هستن به این معنا که جزء دوری‎‎ناپذیر زنده‎ بودن و رشد کردن حساب می‎شن. اریکسون هر بحران رو به معنی یه پیوستار۶ با قطب‎های مثبت و منفی توصیف می‎کنه. مثلا، بحران دوره شیرخوارگی”اعتماد در برابر نبود اعتماد” نام می‎گیرد. از نظر اریکسون این بحران بدین معناست که کودک در این دوره باید بتونه با مراقب خود احساس اعتماد یا ایمنی برقرار کنه. حل بحران نه به این معناست که بحران به طور کاملً به‎طور منفی یا مثبت پشت سر گذاشته شده و نه به معنی حل قطعی موضوعه بلکه به معنی کج شدن تعادل بیشتر به یه جهت (یعنی به سمت یه انتهای پیوستار) تا در جهتی دیگه س. یعنی، مهم اینه که شیرخوار اولین مرحله تغییر رو با احساس ایمنی بیشترـ تا ناایمنی ـ بگذرونه. براساس نظر اریکسون، هر بحران براساس بحران‎های قبلی بنا می‎شه. حل موفقیت‎آمیز هر رقابت به حل موفقیت‎آمیز رقابت‎هایی که قبل از اون بوده‎ان، بستگی داره. اینجوری، اریکسون عقیده داره که حل موفقیت‎آمیز بحران مرحله پنجم، یعنی، هویت در برابر پراکندگی هویت، بسته به اینه که فرد بحران‎های قبلی دوره کودکی رو چیجوری حل کرده باشه. بدون احساس اعتماد، استقلال عمل، ابتکار و تسلط، قرار گرفتن یه احساس منظم هویت سخته (استاینبرگ، ۲۰۰۵).

در مرحله پنجم، نوجوون همه اکتسابات قبلی، یعنی، تموم دلبستگی‎های هیجانی، استقلال، ابتکارات و تحقق‎های خود رو دوباره به میدون می‎آورد. در آستانه زندگی بزرگسالانه، اون خود رو یهو تو یه انقلاب هورمونی واقعی غوطه‎ور می‎بیند؛ انقلابی که بر اثر رشد و نمو بدنی شدید و رشد و رسیدگی بلوغ به‎وجود آمده. بر اساس گفته اریکسون، نوجوون در جستجوی من یا هویت خویشه و تلاش می‎کنه که عناصر پراکنده و متفرق شخصیت خود رو با همدیگه در رابطه سازه، اختلاف‎های قبلی رو از نو تجربه کنه و در این راه بیشتر با والدین خود درگیر می‎شه. اون پشت سر هم نقش‎های جور واجور و رفتارای متفاوت رو تجربه می‎کنه و بعد اونا رو به یه سو می‎نهد. اون وقت دوباره اونا رو تدارک می‎بیند تا از نو تجربه کنه. بیشتر اتفاق می‎افتد که نوجوون به یه ساخت‎دهی پایدار شخصیت نائل نمی‎شه و در نتیجه با فکر پراکندگی وجود خود به‎‎سر می‎برد. پاره‎ای از نوجوانان به دریافت این فکر که موجودی تنها و از دید جنسی متمایزند و بزودی باید مسئولیتهای حرفه‎ای و خانوادگی رو برعهده بگیرن، نائل نمی‎آیند. اگه اینجور مشکلی پا برجا بمونه، نوجوون سازش صحیحی نخواد داشت و شاید قادر به انتخاب و طرح فعالیت‎های خود هم نباشه (منصور و دادستان، ۱۳۶۹).

مشکلی

۳ـ۱ بحران هویت

اریکسون، اصطلاح بحران هویت رو واسه توصیف شرایط قربانیان جنگی که شدیدا آسیب دیده بودن و اون اونا رو در جریان جنگ جهانی دوم درمان کرد، نام‎گذاری کرده. مشکل این بیماران این بود که  احساس خود رو از دست داده بودن، یعنی،”من”احساس خودشو به عنوان یه موجود متداوم از نظر وقتی از دست داده بود. اینجوری، احساس”هویت منِ”اونا شدیدا آسیب دیده بود. (این ملاک هویت من، آزمونی واسه جدا کردن”هویت من” از “هویت شخصی” و “هویت اجتماعی”است). من”عاملیت روان” است که عمل اون کنترل رفتاره؛ اگر دو شکل دیگه هویت”محتوا”هستن. از این نظر که اونا علم داخلی‎شده۱[۸]در مورد معنی خودها، رفتار اجتماعی و نقش‎هایی حساب می‎شن که من با فرایندهایش  کنترل می‎کنه. پس از جنگ، اریکسون به عنوان یه روان‎تحلیل‎گر همون نشونه‎های پریشونی و گیجی هویتِ مربوط به آسیب هویت منو در افراد جوونِ شدیدا متعارضی که احساس پریشونی و گیجی‎شون به جنگی در درون خودشون مربوط بود و هم اینکه در افراد یاغی۲ و بزهکاران داغون کننده سردرگم، که با جامعه‎شون جنگ داشتن، دید. اریکسون واسه اینکه بین این دو موقعیت پیوندی برقرار کنه، اصطلاح بحران هویت رو مشخص ساخت که طیّ اون هویت قبلی فرد (هویت دوره کودکی) دیگه مناسب نیس و هویت جدیدی هم هنوز قرار گرفتن نیافته. این بحران معمولاً طی مرحله هویت به‎وقوع می‎پیوندد که به‎طور هنجاری در جوامع غربی معاصر طیّ بلوغ یا به دنبال بلوغ شروع می‎شه و در اواخر سال‎های نوجوونی تا اواخر بیست سالگی پایان می‎پذیرد. البته در بعضی افراد، بحران هویت ممکنه هیچوقت پایان قبول نکنه؛ واسه این افراد بحران هویت، بخش”بهنجار”زندگی‎شون می‎شه (کوت و لوین، ۲۰۰۲).

طیّ بحران هویت، افراد برزخ یا خلأ روان‎شناختی رو همراه با یکم نوسان بین احساس هویت من و پریشونی و گیجی هویت، تجربه می‎کنن. تا وقتی که هویت به‎طور کامل قرار گرفتن نیافته، بحرانی هست که در جنبه‎های هشیار و ناهشیارش با پریشونی و گیجی هویت یه جوره. اریکسون بر این باور بود که بحران‎های هویت طبق شدت۱، تطویل۲و وخامت۳ شون متفاوت‎ان. شدت بحران هویت متناسبه با میزانی که احساس پریشونی و گیجی هویت از احساس هویت من بیشتر باشه. بحران هویت طولانی وقتی متظاهر می‎شه که خزانه‎های نقش۴[۹]طیِّ مدت طولانی، دچار اختلال شده باشن. در آخر، بحران هویت خیلی بد به تلاش‎های تکراری ولی ناموفق فرد واسه قرار گرفتن خزانه نقش شخصی و اجتماعی باثبات و موثر، گفته می‎شه. از نظر اریکسون، شدت بحران هویت به عوامل فرهنگی و نه عوامل زیست‎شناختی، بسیار وابسته. اریکسون عقیده داره که عوامل زیست‎شناختی، یعنی، کشاننده‎های جدید، نیرومندی‎های جسمی و توانایی‎های شناختی در شدت بحران زیاد هویت نقش دارن ولی این عوامل موجب بحران نمی‎شن؛ مگه اینکه فرهنگ نتونه”من”رو در تسلط بر این کشاننده‎ها و ظرفیت‎های جدید راهنمایی کنه (همون منبع).

اریکسون (۱۹۶۸، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵) عقیده داره که کلید حل۵ بحران هویت در برابر پراکندگی هویت، در تعامل‎های نوجوون با بقیه قرار داره. نوجوون از خلال جواب‎دهی به عکس العمل‎های آدمایی که واسه اون اهمیت دارن، از بین عناصر زیادی که می تونن به گونه ای امکان پذیر بخشی از هویت بزرگسالی اون شن، دست به انتخاب می زند. دیگه آدمایی که نوجوون با اونا تعامل داره، مثل آینه اطلاعات نوجوون رو در مورد این که”کیست و کی باید باشه”، به اون مشخص می کنن. اینطوری، جواب‎های این افرادِ مهم احساس هویتِ در حال تغییرِ نوجوون رو شکل می بخشه و زیر اثر قرار می دهد. پس، ساختن هویت فرایندی اجتماعی و هم روانیه. اریکسون در شکل دهی احساس”خود”نوجوون، واسه نقش جامعه اون (و به‎خاص، آدمایی که بر نوجوون اثر دارن) اهمیت زیادی قائله. هویت نوجوون حاصل بازشناسی دوجانبه میان نوجوون و جامعه س: نوجوون هویت رو می سازه اما همزمان، جامعه نوجوون رو شناسایی می کنه. بافت اجتماعی ای که نوجوون می‎کوشد که احساس هویت رو در اون بنا کنه، بر وجود و نتیجه این روند اثر بزرگی داره. مسلمه که اگه هویت نوجوانان براساس بازشناسی از طرف جامعه ساخته شه، جامعه در تعیین این مسئله که چه نوع هویت‎هایی انتخاب‎های ممکن به حساب می روند، نقش مهمی داره. جامعه تعیین می کنه که از هویت‎هایی که انتخاب‎های اصیل به‎ شمار می روند، کدوم خواستنی هستن و کدوم خواستنی نیستن. به باور اریکسون، قرار گرفتن احساس منظمِ هویت، پیشرفتیه که با آگاهی احساس می شه، و فرایندی طولانیه: احساس هویت هیچوقت به‎طور قطعی به‎ دست نمی آید و حفظ نمی شه. با اینحال، در آخر، بحران هویت نوجوونی، وقتی که با موفقیت انحلال یابد، به مجموعه‎ای از تعهدات بنیادی زندگی، یعنی، تعهدات حرفه ای، ایدئولوژیکی، اجتماعی، مذهبی، قومی، و جنسی منتهی می‎شه (استاینبرگ، ۲۰۰۵).

  1. ontogenetic development

۱٫ complexes۵٫ transformations۹٫ strength
۲٫ psychic energy۶٫ struggle۱۰٫ synthetic functions
۳٫ agency۷٫ ego ideal۱۱٫ executive functions
۴٫ meaningful۸٫ reality-oriented

 

  1. drive for competence 3. Impulse 5. potentials

۲٫ tension۴٫ epigenetic development

 

۱٫ incapacitation۷٫ unity of personality۱۳٫ temporal-spatial continuity
۲٫ original capacity۸٫ perceive۱۴٫ I
۳٫ uniqness۹٫ reasonably۱۵٫ self
۴٫ prognosis۱۰٫ withdraw۱۶٫ disturbances
۱۱٫ directed۱۷٫ normal
۶٫ actively mastering۱۲٫ defense mechanism۱۸٫ abnormalities

 

۱٫ bearings۴٫ type۷٫ spontaneous
۲٫ object world۵٫ global self
۳٫ periscope۶٫ specific selves

 

۱٫ temporarily۳٫ Childhood & Society۵٫ normative
۲٫ ersatz self۴٫ inititiative۶٫ continuum

 

۱٫ internalized knowledge
۲٫ rebels

 

 

 

۱٫ severity۳٫ aggravation۵٫ resolution
۲٫ prolongation۴٫ role repertoire

 

99