روش‌ شناسی ملاصدرا در مسئله علم الهی- قسمت ۷

0 Comments

کانت که خود را پایبند و مروج روش فلسفی لایب نیتزی می‌دانست، بعد از آشنایی با اندیشه‌های ضد متافیزیکی هیوم، بر این باور دست‌یافت که فلسفه سنتی دارای نقص و بحران معرفتی بنیادین است. از همین روی او خود را کسی می‌داند که در خواب جزمیت به سر می‌برده که هیوم او را بیدار کرده است. او به‌طور جدی به‌ نقد اصول و مبانی متافیزیک پرداخت و در نهایت آن را بی‌اعتبار خواند و درصدد تدوین فلسفه جایگزین برآمد که همان «فلسفه انتقادی»[۹] است. (همان،۱۹۲) بر این اساس اصول روش‌شناختی فلسفی کانت را می‌توان واجد تحولی از روش معرفتی عقل مداری دکارتی به روش معرفتی حسی و تجربی هیوم دانست. که این چرخش بینش فلسفی را می‌توان گذار کانت از جدایی روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی به اتحاد روش‌شناختی این علوم دانست.
کانت وجود اشیاء را که محور اصلی مباحث متافیزیکی با روش عقلی محض بود غیرقابل شناخت و معرفت دانست و بر این اصل تأکید ورزید که معرفت ضروری و کلی صرفاً در قلمرو علوم تجربی قابل حصول است. تبیین سازوکار دستیابی به معرفت کلی و ضروری در قلمرو علوم تجربی و ریاضی، کاری است که فلسفه به آن می‌پردازد. پس متافیزیک با روش عقلانی خود از هستی‌شناسی به تحلیل مبانی معرفتی علوم تجربی و ریاضی تبدیل می‌شود. روش متافیزیک سنتی، روش تعلیلی بود که با هستی‌شناسی تناسب دارد ولی روش متافیزیک کانت که متافیزیک علوم تجربی و ریاضی است روش تحلیلی– معرفتی است؛ یعنی او چگونگی معرفت و شناخت آدمی را مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهد. (کانت، ۱۳۷۰، ۹۵-۱۱۰).
همان‌طور که در مکاتب فکری فوق می‌توان ملاحظه نمود تا عصر کانت از منظر روش‌شناختی مدل فکری مکاتب فکری فلسفه غرب را ذیل روش معرفتی می‌توان تعریف نمود در این نحو از کاربرد اصطلاح روش، نوع بینش اندیشمند در چهار حوزه روش معرفتی حسی(تجربی)، عقلی(برهانی)، شهودی(عرفانی) و در نهایت نقلی(وحی) قابل دسته‌بندی می‌باشد. اما پس از عصر کانت شاهد نوعی تحول روش‌شناختی در زمینه کاربرد اصطلاح روش هستیم، گذر از روش معرفتی به کاربرد واژه روش از منظر نوع نگاه به موضوع، لذا در این بخش سعی می‌کنیم با این رویکرد مکاتب فکری را مورد تدقیق و بررسی قرار دهیم.
بر این اساس مکاتب فکری مختلف را می‌توان در سه بینش در خصوص ارتباط روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی دسته‌بندی نمود.
الف- مکاتب فکری با رویکرد یکسان انگاری روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی
ب- آنان که بر افتراق مطلق دانش‌های طبیعی و انسانی از روزنه‌ روش تأکید می‌کنند؛
پ- آنان که دیدی تلفیقی و کلی‌نگر دارند. (ساروخانی،‌۱۳۸۸،ج۱،‌ ۲۷-۶۰)
الف- مکاتب فکری با رویکرد یکسان انگاری روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی
بینشی آنان که همه دانش‌ها را یکی می‌دانند، که شامل کسانی است که بر روش‌های متکی بر حس و تجربه و ادراک تأکید می‌کنند. به‌عبارت‌دیگر گروهی که همانندی روش‌شناختی را اختیار نموده‌اند.

 

 

  1. رفتارگرایان[۱۰]

 

نظریه رفتارگرایی روان‌شناختی اولین بار توسط جی. بی. واتسون در سال ۱۹۱۳ در واکنش به درون‌گرایی در روانشناسی مطرح گردید؛ و زمینه را برای طرح نظریه رفتارگرایی فلسفی توسط برخی از اعضاء حلقه وین مانند کارنپ و هپل فراهم ساخت. آن‌ ها معتقد بودند که اگر نفس و حالات نفسانی جایی در تبیین‌های علمی ندارد، پس نمی‌توانند وجود داشته باشند.
به‌طورکلی با مدنظر قرار دادن تفاوت رفتارگرایی روان‌شناختی با رفتارگرایی فلسفی می‌توان ادعا نمود که رفتارگرایی به‌عنوان پارادایم غالب قرن بیستم با تکیه بر اصول اثبات‌گرایی به وجود آمد.(حقیقت، ۱۳۸۷، ۱۹۰) و اندیشه و بینش کسانی را شامل می‌شود که به وقایع عینی تأکید داشته و درصدد شناخت پدیده‌های انسانی همانند پدیده‌های جهان طبیعت برآمدند.
واتسون در اثر معروف خود «رفتارگرایی» چنین می‌نویسد:
«بگذارید خود را مجبور به اموری سازیم که قابل‌مشاهده‌اند، قوانینی نیز وضع کنیم که با همین پدیده‌ها مرتبط‌اند،‌ حال اگر سؤال شود، ‌رفتار چیست؟ می‌گوییم، ‌رفتار را می‌توان مشاهده کرد. رفتار آن چیزی است که می‌توانیم بگوییم یا انجام دهیم. بگذارید تأکید کنم که گفتار نیز نوعی رفتار است. بنابراین گفتار آشکار و گفتار ‌با خود (اندیشه) همان‌قدر عینی هستند که رفتاری نظیر بازی کردن.» (ساروخانی،۱۳۸۸،‌۲۸)

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

 

 

 

  1. طبیعت‌گرایان[۱۱]

 

اندیشه اصحاب این مکتب بر این است که علوم طبیعی الگوی هر نوع علمیّت است. بدین‌سان اگر هر رشته که مدّعی عنوان علم شد، باید از فنون و روش‌های این علوم تقلید کند بنابراین علوم انسانی نیز قواعد و معیارهای خود را از بیرون اخذ می‌کنند.(فروند، ۱۳۶۲، ۸۵)

 

 

  1. مکانیک گرایان[۱۲]

 

از دیدگاه روش‌شناسی در علوم انسانی ویژگی‌های این اندیشه به شرح زیر می‌باشد:
سعی در کمیت گرایی و نفی کیفیت در پدیده‌های انسانی و اجتماعی؛
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
کوشش در تبیین واقعیت انسانی با قوانین مکانیکی؛
ساده گرایی و اجتناب از بررسی‌های عمقی و تحلیلی.
تمامی این گرایش‌ها موجبات نفی ابعاد ذهنی،‌ ارزشی و کیفی پدیده‌های انسانی – اجتماعی را فراهم آورد. (ساروخانی،‌۱۳۸۸ ،‌۳۰)

 

 

  1. اثبات‌گرایان[۱۳]

 

اثبات‌گرایی یکی از مکاتب فلسفه علم است که اصول آن در رفتارگرایی به‌عنوان یکی از مکاتب موجود در علوم اجتماعی مورد قبول واقع شده است. (حقیقت‌،۱۳۸۷،‌۱۵۳) یک نظریه یا نظامی مبتنی بر این دیدگاه ‌بر آن تأکید دارد که هم در دانش‌های طبیعی و هم در دانش‌های انسانی،‌ تجربیات و پردازش منطقی و ریاضی آن‌ ها سرچشمه ‌اطلاعات درست به‌حساب می‌آیند. پس در برابر مکتب‌هایی همچون‌ پدیدارشناسی، تأویل گرایی، تفهی و به‌طور کلی هر مکتب یا آیینی قرار می‌گیرد که بر ابعاد کیفی،‌ ذهنی و نسبی پدیده‌های اجتماعی تکیه کنند.( ساروخانی،‌۱۳۸۸ ،۳۱)
بر اساس مکتب اثبات‌گرایی، استقرا می‌تواند قضایای کلی به دست دهد. در قرن نوزدهم اثبات‌گرایی رقیب ایدئالیسم آلمانی بود. حلقۀ وین دایره المعارف علم یگانه را نوشتند و بر اساس آن مبنای علوم را به شکل منطق، ریاضی، فیزیک، شیمی، بیولوژی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ دسته‌بندی کردند. از دیدگاه مارش و فورلانگ، اثبات‌گرای بر هستی‌شناسی بنیادگرایانه استوار است به‌طور نسبی اثبات‌گرایی ادعا دارد که هیچ دوگانگی بین ظاهر و واقع وجود ندارد. ازاین‌رو، مشاهده مستقیم می‌تواند به‌عنوان آزمون مستقلی برای روایت یک نظریه خدمت کند. بر اساس اثبات‌گرایی، ذهن منفعل است، و همه‌چیز از خارج می‌آید. شناخت بازتاب خارج است و نیاز به تفهم و تفسیر ندارد. (حقیقت ،۱۳۸۷ ، ۱۵۴)
این مکتب، ‌از خوش‌بینی اندیشمندان قرون ۱۸ و ۱۹ در اثر پیروزی‌های شگرف علوم طبیعی در شناخت طبیعت منبعث گردیده و بانیان بسیاری داشت. ولی قبل از آن و به‌ویژه در قرن ۱۶ به بعد اندیشمندانی چون فرانسیس بیکن و به دنبال او ‌لاک، ‌برکلی و هیوم با تأکید بر مشاهده و تجربه، ‌اصول اولیه‌ فلسفی این نگرش را پی‌ریزی کرده بودند. (ساروخانی،ج۱، ۱۳۸۸‌،۳۱)
برای اثبات‌گرایی می‌توان شاخه‌های زیر را در نظر گرفت.
اثبات‌گرایی اجتماعی(اگوست کنت، سن سیمون، ریکارو، مالتوس، نبتام و میل)، اثبات‌گرایی تکاملی (داروین، ارنست ماخ و پیرسون) اثبات‌گرایی منطقی (بعد از جنگ جهانی اول در حلقۀ وین) اثبات‌گرایی تجربی– انتقادی و اثبات‌گرایی حقوقی.

 

 

  1. اثبات‌گرایی منطقی[۱۴]

 

در نیم قرن اخیر ‌جریان‌های فکری تازه‌ای منبعث از مکتب اثباتی رواج یافته‌اند یکی از آن‌ ها پوزیتیویسم منطقی است که بلوبرگ و هربرت فایگل در سال ۱۹۳۱ به مجموعه‌ای از افکار حلقه وین ‌متشکل از دانشمندانی چون برگمن،‌ فرانک و فایگل پیشنهاد داده بودند، واینبرگ، ‌هدف از این کوشش‌های جدید را در چارچوب این مکتب چنین اعلام می‌دارد:
‌«هدف، تبیین بنیانی مطمئن برای دانش بود، ‌با اتخاذ روشی مبتنی بر تحلیل منطقی تمامی مفاهیم و گزاره‌ها با در نظر گرفتن آئین‌های اساسی این مکتب که بر پایه ‌آن‌ ها گزاره‌های اساسی تنها از استنتاج تجربی منبعث می‌شوند و این استنتاج با ‌تحلیل منطقی نشان داده می‌شود. تنظیم می گردند.» (همان، ۳۳)
بر این اساس پوزیتیویستهای منطقی معتقدند که فقط دو نوع دانش و معرفت مثبت و معتبر داریم.
۱- منطق (و از باب توسعه معنایی، ریاضیات).
۲- حس/ ادراک/ معرفت/ علوم تجربی/ تجربه پذیر. (حقیقت، ۱۳۸۷، ۱۵۵)
توجه به این نکته ضروری است که مدل متافیزیکی کانت به‌عنوان متافیزیک و روش معرفتی علوم تجربی در فلسفه علم برای خود جا باز کرد و در چهره‌های مختلف چون علم‌شناسی با مدل پوزیتیویسم منطقی اعضای حلقه وین همچون کارناب و ایر و نظریه‌های علم شناختی خاص دیگر چون نظریه توماس کوهن، آرتوربرت، پویر و لاکاتوش آشکار گردید. با این تفاوت که پوزیتیویست های منطقی گزاره‌های غیرتجربی و حسی را بی‌معنا و پوچ تلقی کردند ولی کانت گزاره‌های متافیزیکی هستی شناختی را غیرقابل شناخت قلمداد می‌کرد و بر آن‌ ها در مقام ساماندهی معرفت تجربی ارزش قائل بود و برای دوازده مقوله و اصول تحلیلی آن‌ ها به‌عنوان قالب‌های ذاتی ذهن در مقام شکل‌گیری معرفت تجربی در سطح فاهمه یا تفکر اهمیت می‌داد.(حقی،۱۳۸۱، ۲۴- ۶۰)
پوزیتیویستهای منطقی خود را دنبال گیران یک سنت اصالت بخش تجربۀ قرن نوزدهم که پیوند نزدیکی با اصالت تجربه بریتانیایی داشته و اوجش را در تعالیم ضد متافیزیک و علم گرایانه ارنست ماخ پیموده است می‌داند. ماخ خود را فیلسوف نمی‌شمرد سعی او به گفته خودش معطوف به یگانه کردن علوم، و در طی این روند، پیراستن آن از عناصر متافیزیک بود، نه تأسیس یک مکتب فلسفی. پوزیتیویستهای منطقی با اتکا و استناد به رساله منطقی– فلسفی (تراکتاتوس) ویتگنشتاین، متافیزیک را مهمل و فاقد معنا می‌شمردند؛ و بر آن بودند که گزاره‌های متافیزیک نه صادق است و نه کاذب بلکه یکسره تهی از دلالت‌اند. (خرمشاهی، ۱۳۷۸ ، ۴).

 

 

  1. ابطال‌گرایی[۱۵]

 

ابطال‌گرایی کارل پوپر(۱۹۰۲-۱۹۹۴) در نقد مکتب اثبات‌گرایی ارائه شد. پوپر اصل ابطال‌پذیری را برای فرمول‌بندی گزاره‌ها، برهان‌ها و قضایای علمی پیشنهاد کرد. به عقیده این مکتب راهی که معرفت و شناخت و مخصوصاً شناخت علمی ما از آن راه می‌تواند پیشرفت کند، پیشنهادی ثابت نشده و اثبات‌ناپذیر و حدس‌ها و راه ‌حل ‌های آزمایشی برای مسائل و حدس‌ها است. که با ردها و ابطال‌های عمدی که ازجملۀ آن‌ ها پرداختن به آزمون‌های نقد جدی است و آن حدس‌ها ممکن است در برابر این ردها و ابطال‌ها مقاومت نشان دهند و باقی بمانند ولی هرگز نه می‌توانند به‌صورت مثبت ثابت و مدلل شوند و نه به‌صورت قطعی می‌توانند با عنوان صحیح و حق استقرار پیدا کند و نه حتی به‌صورت محتمل. (پوپر،۱۳۶۳، ۱۱)

 

 

  1. تجربه‌گرایی[۱۶]

 

این مکتب اصول اولیه عقلی را حاصل تجربه و نتیجه قوای حسی می‏داند؛ به‌بیان‌دیگر، تجربه‏گرایی به معنای کلی و وسیع به نظریه‏ای اطلاق می‌شود که کل معرفت ما نسبت به جهان خارج را مأخوذ از تجربه می‏داند. بر این اساس، علم ما به این اصول عقلی به نحو اولی و ماتقدم نیست بلکه به نحو ماتأخر است. بر اساس این مکتب، پس از اینکه حواسی برای ذهن، احساسات یا تصورات را فراهم کرد، ذهن شروع به فعالیت می‌کند، قبل از آن مثل کاغذ سفیدی است که هیچ‌چیز بر روی آن نوشته نیست، تمام مصالح را تجربه فراهم می‏نماید، عقل روی این مصالح کار می‌کند.
روش‌شناسی که بر مبنای این مکتب توسط دانشمندانی چون بیکن،‌ لاک و هیوم بنیان یافت اهمیت به سزایی در تاریخ علم دارد، بر اساس این مکتب ادراک انسانی سرچشمه و معیار نهایی تمامی دانش است. از طریق ادراک به‌وسیله حواس پنج‌گانه می‌توان به دانش دست‌یافت. بر اساس اندیشه فرانسیس بیکن شناخت واقعی شناخت ناب است بدون پیش‌داوری‌ها و تفکراتی که ما مایلیم آن‌ ها را با تجربه خالص مخلوط کنیم. تجربه‌گرایان هیچ واقعیت فراحسی را نمی‌پذیرند. (ساروخانی،۱۳۸۸،‌‌۳۴)

 

 

  1. فلسفه پویشی[۱۷]

 

فلسفی پویشی در معنای عام و وسیع به تمام این جریان و به معنای خاص به مکتبی گفته می‌شود که با وایتهد(۱۸۶۱- ۱۹۴۷) شروع و با کسانی چون هارتشورن دنبال شد، اطلاق می‌شود. محور اصلی این مکتب این دیدگاه است که جهان عبارت است از فرایندی خلاق که هرلحظه در حال نو شدن است و به شکلی کاملاً تازه در می‌آید. خلاق بودن این فرایند به معنای خودجوشی و علیت درونی است؛ یعنی فرایند تحول را عاملی خارجی ایجاد نکرده است بلکه جهان ذاتاً این فرایند را دنبال می‌کند. از پیشگامان این تفکر می‌توان ساموئل الکساندر، هنری برگسون، جان دیوئی، ویلیام جیمز و لوئید مورگان را نام برد.
می‌توان ویژگی‌ها یا نظریات محوری فلسفه پویشی را به‌طور ذیل خلاصه نمود:
وظیفه فلسفه عبارت است از ارائه جهان‌بینی همه‌شمول که تمام طرق کسب معرفت را در خود بگنجاند؛
اعتقاد به وحدت و تعامل نفس و بدن؛
دخالت دادن شهود در معرفت به‌عنوان مطمئن‌ترین روش کسب معرف؛
تلاش برای سازگاری مجدد میان علم و دین یا به‌عبارت‌دیگر پر کردن شکافی که در طی دوران مدرن میان علم و دین به وجود آمده بود.
در عرصه متافیزیک او متافیزیک را با جهان فیزیک متحد می‌داند که از لوازم آن پیوستگی عمیق میان فلسفه وجودشناختی با علوم تجربی است از همین روی وایتهد، تحقیق در علوم تجربی را بدون شناخت مبانی متافیزیکی آن‌ ها عقیم می‌داند.
ب- مکاتب فکری با رویکرد افتراق کامل روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی

 

 

  1. هرمنوتیک[۱۸]

 

لفظ هرمنوتیک در اصل یونانی است، این لفظ از فعل «هرمنوئین» به معنا تفسیر کردن می‌باشد. (تفسیر در معنای عام خود) این لفظ از هرمس خدای ابنا در اساطیر یونان اخذ شده است.
این اندیشه در قرن نوزدهم در برابر بن بستهای اثبات‌گرایان، مکانیک گرایان، ‌اصحاب مکتب تجربی و… شکوفا شد. بزرگان این بینش را باید در وهله اول ویلهلم دیلتای (۱۸۳۳ – ۱۹۱۱) و سپس شلایر ماخر (۱۷۶۸-۱۸۳۴) دانست. خطوط اصلی این اندیشه بر ابعاد کیفی و ذهنی پدیده‌های انسانی و درون فهمی و در نظر گرفتن بعد زمان توجه می کند. بر این اساس در شناخت و استفاده از پدیده‌های فیزیکی چندان نیازی به شناخت گذشت آنان نیست؛ و حال‌آنکه شناخت در دانش انسان، بدون توجه به زمان میسّر نیست. (همان،۴۷)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *