تعلق خاطر مسعود ده نمکی به «مجید سوزوکی» همه نداره و اون گاه و بیگاه به سراغ این شخصیت رفته و با اون حدیث نفس میگه. این حدیث نفسه ها که از راه وبلاگ ده نمکی انتشار پیدا میکنن این مزیت رو دارن که مخاطب رو با شخصیت واقعی خودِ ده نمکی هم آشنا کنن. ده نمکی که تازگیا فیلمبرداری «رسوایی» رو پشت سر گذاشته دوباره در وبلاگش به بازخوانی خاطراتش با «مجید سوزوکی» پرداخته. متن کامل این خاطره نگاری جدید رو در ادامه می خونین:

بعد از معارفه مسئول دسته جدید و اخراج دو نفر از براداران متمرد خبر اعزام دو باره گردان سلمان به سمت منطقه عملیاتی والفجر ده اعلام شد. دفعه اول سه ماه قبل تو منطقه شاخ شمیران بودیم و درگیر پاتک دشمن شدیم حالا هم دو باره به همین منطقه راهی میشیم. گروهان قبلی ما زودتر به سمت خط راهی شد من هم که حالا دیگه نیرو آزاد گردان بودم با حاج فرزانه خو و حکیم و ناصر آبله کوبها شوندی به سمت شاخ شمیران به راه افتادیم. دو سه روزی تو شیخ صالح بودیم که اخبار مشکوک جنگ رو دنبال می کردیم. دشمن در تموم مناطق عملیاتی جنوب دست به پاتکای سنگینی می زد. تو این منطقه هم جز گردان ما و توپخانه لشگر نه بدر توابین عراقی کسی نبود .یعنی هیچ گردان پشتیبانی کننده ای نبود. فرمانده تیپ دو لشگر حضرت رسول حاج امینی شده بود.حاج امینی رو از کربلای پنج می شناختم قبلا نیروش بودم .حالا چهار تا گردان سلمان به فرماندهی حکیم سری گردان حمزه به فرماندهی سید مجتهدی و گردان مسلم به فرماندهی قاسم کارگر گردان صیف هم به فرماندهی طاهر موذن و گردان مقداد به فرماندهی سراج جزو این تیپ بودن.تموم کادر این تیپ به یه یه جور تو گردان سلمان یا حمزه با هم کار کرده بودن.

عکسی که در دست کامبیز زمان های قدیم می بینین منسوبه به «مجید خدمت» یا همون «مجید سوزوکی»

مقر عقبه ما درست کنار توپخانه لشگر نه بدر بود. لشگری که با توبه سربازان اسیر عراقی تشکیل شده بود و بعضی هاشون واقعا از بسیجیامون بسیجی تر بودن. با آتیش جفت و جور شون امان بعثیا رو گرفته بودن. اگه اسیر دست بعثیا می شدن اونها رو می سوزوندند.جنازه شهداشون هم غریبانه تو ایران خاک می شد.

یه روز نزدیک غروب بود که دیدم مجید لک لک کنان با همون کفشای همیشگی اش و با کلی اخم تو عقبه می چرخه.رفتم سراغش و پرسیدم اینجا چیکار می کنی؟ مگه دسته شما تو خط نیس؟

مجید گفت به چه دلیل اما من اخراج شدم. پرسیدم به چه دلیل؟ گفت با فرمانده گروهان درگیر شدم و مجبور شدم دست روش بلند کنم.اونم منو اخراج کرد و گفت برو خودتو به گردان معرفی کن.

 

انگار درگیری این دوتا با هم تمومی نداشت. یه جور غم تو چهره اش بود . گفت دارم بر می گردم تهران انگار قسمت ما اینجا نیس. آب ما با این جور برادرها تو یه جوب نمی ره.

گفتم انگشتهای دست مثل ام نیستن. رزمندها هم همشون یه جور نیستن . خوب بد اخلاق و خشک هم توشون هست. شهید رجایی یه تابلو تو دفترش بود که روش نوشته بود اشتباه منو به پای مکتبم نذارین .حالا توئم هممون رو یه جور نبین..

مجید از گذشته اش برام گفت و از ژاپن رفتن و پول در آوردنش و داداش شهیدش گفت. تازه فهمیدم داداش شهید هم هست. اما گفت همه تو محل اون حسابی که رو داداشم دارن رو من ندارن به خاطر همین اومدم جبهه . داشتیم حرف می زدیم که یه هو صدای غرش توپخانه بلند شد این صدا یعنی شروع حمله دشمن .صدای ته قبضها اینقدر زیاد بود که وحشت به جون آدم مینداخت …..

مشرق نیوز

Categories:آموزشی
Published on :Posted on

Post your comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *