دانلود پایان نامه

دانسته مياندسته رواز جاده جانفشاني گردانيده باشند و پا از تباعت حسن اطاعت کشيده حقد ورزيدن دشمني است عنود که از اثر خطر و شر ضرر آن ايمن نشايد بود. چنان در نهاد حقود آتشي بي همود از حطب غضب افروزد که از کشت زار آرام و قرار هر سنبلي که نمودار شود بي زنهار سوزد و مع ذالک تبعات بسي از ذمائم و مهالک ذخيره نمايد و اندوزد. از قبيل غيبت و شماتت واهانت و تفويت حقوق لازم الادا مانند نصيحت و دعاو رذايل ديگر و لهذا در بعضي اخبار آمده که الحقود معذب النفس متضاعف الهم۳۸۱ و در بعضي الحقد من طبائع الاشرار۳۸۲ و در بعضي الحقد نار کامنة لا يطفئها الاموت او ظفر۳۸۳٫
فصل: و از آن جمله با مسلمانان در مقام مکر و خديعه و غدر بودن. و همچنين در معاملات مردمان تدليس و تلبيس کردن و سبيل غش پيمودن که اين خصال متقارب الشنار با وجود اينکه افظع فنون ننگ و اشنع شعب عارست افروزنده آتش بي زنهارست. چنانکه از روايت لَوْ لَا أَنَّ الْمَكْرَ وَ الْخَدِيعَةَ فِي النَّارِ لَكُنْتُ أَمْكَرَ النَّاسِ۳۸۴ و از حديث أَلَا وَ إِنَّ الْغَدْرَ وَ الْفُجُورَ وَ الْخِيَانَةَ فِي النَّارِ۳۸۵ نمودار است و از حضرت صادق عليه السلام منقولست که هرکس در قضاي حاجت برادري از برادر ديني سعي نمايد پس رعايت خيرخواهي او را بنظر نيارد و در آن کار کوشش نکند چنان که بايد مانند کسي باشدکه با خدا و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خيانت ورزد. خداي سبحانه و تعالي خصم او گردد. و از آن جمله ترک اعانت و مددگاري اهل ايمان و باک نداشتن از سلوک سبيل بي پروايي و خذلان. در خبرست که هرکس در مددکاري مسلماني بخل ورزد و معونت ازو دريغ دارد و در قيام بحاجت او چنانکه بايد لوازم اهتمام بجا نيارد، هر آينه بمددکاري کسي شتابدکه سبب آن گناه کار گردد و هيچ گونه مزدي از آن نيابد. و از آن جمله انديشه ظلم و ستمکاري که مخرب بينان صلاح و سدادست و مؤسس اساس فتنه و فساد و هم چنين جفا انديشي و دل آزاري که مذکر ارم ذات العماد است و مجدد شميم فرعون ذي الاوتاد. حديث اتقوا الظلم فانه ظلمات يوم القيامة۳۸۶ از رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم مشهورست و در تفسير کريمه إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ۳۸۷ از حضرت صادق عليه السلام قَنْطَرَةٌ عَلَى الصِّرَاطِ لَا يَجُوزُهَا عَبْدٌ بِمَظْلِمَةٍ۳۸۸ ماثور است و هم از آن حضرت روايت شده که مَنْ رَوَّعَ مُؤْمِناً بِسُلْطَانٍ لِيُصِيبَهُ مِنْهُ مَكْرُوهٌ فَأَصَابَهُ فَهُوَ مَعَ فِرْعَوْنَ وَ آلِ فِرْعَوْنَ فِي النَّارِ۳۸۹ و از آن جمله تحقير دوستان خداي تعالي و اهانت ايشان و جرات نمودن بر آزار بيچارگان و دل ريشان. در حديث قدسي دارد مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِي وَ أَنَا أَسْرَعُ شَيْ‏ءٍ إِلَى نُصْرَةِ أَوْلِيَائِي.۳۹۰ و از حضرت صادق عليه السلام منقولست مَنْ حَقَّرَ مُؤْمِناً مِسْكِيناً أَوْ غَيْرَ مِسْكِينٍ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ حَاقِراً لَهُ مَاقِتاً حَتَّى يَرْجِعَ عَنْ مَحْقَرَتِهِ إِيَّاهُ۳۹۱٫
فصل: و از جمله رذايل خصال اسراف و تبذير در تصارف مصارف وجوب انفاق مال و همچنين بخل و تقتير بيرون از حصون حراست کرامت اعتدال. که اين دو خصلت از خصال ذوات النکال دست شراد سوايت بخيل و سداد سخاوت جواد را از سراوت بست و گشايد بسته و بايراد مهالک فساد و افساد در کمين عداوت اقتصاد نشسته‌اند از يمين و شمال. اسفار صباح وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً۳۹۲ زداينده حنادس حوجس تفريط وافراط است از ضمائر پوياي مسالک استفسار و ارتياد. و اشراق انوار وَ الَّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً۳۹۳ نماينده مهالک ارتفاع و انحطاط از حواق اوساط است براي جوايي اتکاي ارائک اقتصاد از وادي شبائک انقياد. آورده‌اند که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چنان بود که هيچ کس چيزي ازو طلب نمي نمود مگر اينکه دست نوازش به دادن مي‌گشود. پس زني پسر خود را باسترفاد به خدمت آن حضرت فرستاد و گفت که اگر گويد که چيزي نزد من نيست پيراهني را که در برداشته باشد طلب بايد نمود، پس صاحب مقام محمود پيراهني را که در بر داشته به آن پسر داد چون چيزي ديگر از متاع دنيا در آن سرکار باقي نمانده بود. اين است آنچه که در سبب نزول آيت نخستين از ائمه دين صلوات الله عليهم اجمعين ماثور است و در بعضي از روايات معتبر سبب نزول بکيفيات ديگر مذکورست و کيف کان دارنده و نادار را در فراز و نشيب ايسار و اعسار اختيار ميانه روي در اقتار و ادرار ناگزير و ناچارست. چه بخل ورزيدن و راحت وارث بر نصاحت خود برگزيدن مورث حيازت انبار عار و پيرامون اسراف گرديدن مثمر ايناع اثمار تحسر و خسارت است.
چنانکه روايت اياک و البخل فان البخيل يمقته الغريب و ينفر منه القريب۳۹۴ نفار عشاير و مقت اغيار آشکارست. وارايت وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ۳۹۵ دوري از ديار خشنودي پروردگار نمودار است. و از اصناف اسراف آن است که چشم از صيانت جامه صيانت پوشيده بي هنگام استعمال نمايند. و در آن هنگام به هر چه رسد آلايند. و تخم خرما و مانند آن را گاه و بيگاه بکار کسان آيد بر سر راه اندازند تباه نمايند خوشه چينان را بهنگام اخراج حق حصاد و جراد زياد اندازه مقرر دهند و به هر دو دست نوازش کنند. بلکه طريق اعتدال و اقتصار مسلوک درشته د
سته دسته و قبضه قبضه بر وفق قانون معتاد جدا کنند و بيکدست دهند. و پيش از آنکه به همه کس داده باشند دست از دادن نکشند. في رواية البز نطي عن ابي الحسن عليه السلام قال سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا قَالَ كَانَ أَبِي ع يَقُولُ مِنَ الْإِسْرَافِ فِي الْحَصَادِ وَ الْجَدَادِ أَنْ يَصَّدَّقَ الرَّجُلُ بِكَفَّيْهِ جَمِيعاً وَ كَانَ أَبِي إِذَا حَضَرَ شَيْئاً مِنْ هَذَا فَرَأَى أَحَداً مِنْ غِلْمَانِهِ يَتَصَدَّقُ بِكَفَّيْهِ صَاحَ بِهِ أَعْطِ بِيَدٍ وَاحِدَةٍ الْقَبْضَةَ بَعْدَ الْقَبْضَةِ وَ الضِّغْثَ بَعْدَ الضِّغْثِ مِنَ السُّنْبُلِ۳۹۶٫
فصل: و از آن جمله طمع احسان وادرار از گرفتار آن سلاسل مسکنت و افتقار در تطور اطوار جنبش و قرار. و اميد به سواي نوازش مقلب قلوب و ابصار درتفنن اوطار ايرادو اصدار روزگار از روي غفلت و اغترار رنجي است بي نديد باميد راحتي ناپديد. ذلي موبد و رقي مخلد بيرون از حصار شمار گفت و شنيد. غني و فقير را نه چنان ذليل و اسير گرداند که به کوشش دليل انديشه و تدبير راه رهايي از تخسير آن تسخير توانند ديد. بلي رهاننده روشناسان نادي و سپاس است از تکاپوي بوادي وسواس اين خناس. روايت رَأَيْتُ الْخَيْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِي قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ۳۹۷ که هم زداينده ادناس اين ابلاس سات از ساحت راحت خردپروران حق شناس و هم کشاينده انجباس عيون اياس از اناس است در درون اذکياء و اکياس. از حضرت صادق عليه السلام پرسيدندکه چيست که ايمان را در دل بنده ثابت و استوار دارد؟ گفت: ورع. چيست که ايمان را از دل بنده بيرون آرد و برقرار نگذارد و گفت: طمع حقيقت گزينان خجسته شمائل و باريک بينان برکات اعالي و حرکات اسافل نشايد که در تشبث اسباب و توسل وسائل ديده اميد جز بعنايت لطف عميم و عدل شامل گشايند. پا در کشايش اغلال شدايد و سلاسل زلال دست خواهش آرايش عاجل و آسايش آجل جز بافزايش نياش بارگاه عظمت و جلال دارنده جان و نگارنده دل فرسايند. اسير طمع چندان که سراسيمه پاي هلع در بوادي جزع فرسايد. به هيچ وسيله و تدبيري روي آزادي نتواند ديد. و ذليل اين خار خار هر چند کرداکرد نشيب و فراز ارام و فرار برآيد از گلشن ابادي گل شادي نتواند چيد. لهذا تشنه لبان مناهل فيض اقدس که از جداول رعايت هر چيز و حمايت هر کس برخاسته در آرام گاه أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ۳۹۸ نشسته‌اند بسقايت عنايت وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ پيوسته‌اند و تيره دلان کج مرس که باميد وصول مبتغي و نيل ملتمس از عروه وثقاي توکل رشته تبتل گسسته خبل ارادت کفايت مهمات هوي در هر نفس بتوسل حشيشي نارس و تفضّل خسيسي ناکسي بسته‌اند با آلايش چندين دنس از اراحت ملمات يک هوس نرسته اند. چندانکه پاي تکاپو در راه تحصيل نصيب او کس و تکميل حظ ابخس جسته اند. گاه قبائح کردار بداغاري را از متوسدان و ساده تحکم و متقلدان قلاده ستمکاري که کسوت مردم آزاري پوشيده و از حليه حق گذاري و استواري عاري است ستايند که بدون تحريک مفتاح سوال قفلي از اقفال بيت المال گشوده کاسه دريوزه اماني و امال را مالامال اذلال اقبال نمايند. و گاه از راه تعصب عصابه نزاري و سوگواري با کمال توغل در اضمار ثروت و اظهار وام داري بمعاند عاکفان حظائر عزلت و بختياري و مشاهد واقفان سرائر خير انديشي و مددکاري شتابند که بعوائد اکرام پيغام اينان از موائد انعام مستدام آنان بهره مند بوده بسودي از مکاسب شبهه و حرام رسند و به مرور ايام کام يابند. أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ۳۹۹ و از آن جمله از تقديس و تمجيد عظمت پروردگار غافل بودن در مراصد جنبش و موارد قرار و نقوش نوازش مقلب قلوب و ابصار از لوح ستايش و نيايش زدودن در تطور اطوار اقبال و ادبار از آن جمله تغافل و تجاهل نمودن از تدبر در مظاهر و مجالي متناوب الورود تفکر که بسياري از عوالي لالي ان بر سبيل نمودار پديدار شد در سوابق فصول گفتار بتاليفي کشاينده ابواب هدايت و استبصار بر رخسار ارباب درايت و استغور و تضيفي زداينده غبار اغترار از ضمائر بصائر حارسان گوهر آبدار واعتبار و از ان جمله مغرور مصائد و مکائد خطرات ذوات الغرور و همزات ذوات الشرور بودن چه در تجاويف عقايد ناهنجار و چه در تصاريف وساوس فتنه و باز چه در تضاعيف دواعي گفتار و کردار که اغترار بزخاريف تمويهات سوانح روزگار عمده صوارف سلوک طريق سعادت پايدارست در انظار مستحفظان شوارع امتحان و اختبار. روي عن النبي صلي الله عليه و آله انه قال: حبذا نوم الاکياس و افطارهم کيف يغبنون سهر الحقي و اجتهادهم و لمثقال ذرة من صاحب تقوي و يقين افضل من ملاء الارض من المغترين۴۰۰ سفينه انتظام احوال تهذيب اخلاق و تصويب اعمال کما هي از التطام امواج نکال اين خصلت ذات الوبال در درياي وساوس فواسد اماني و لجج هواجس کواذب امال نگون سار محنت انقلاب وگرفتار نقمت تباهي توسيع و تقتير تخسلات گوناگون و تهويلات متشعبة الفنون اين رذيله نکوهيده تاثير بتعسير يسير اوامر و تيسير عسيرنواهي کاسر جناح فلاح فرمان برداري و آگاهي است و ناشر رياح جناح زيان کاري و گمراهي. تغيير محال طرازي تخويفاتش حامي اصار نگراني و پريشاني است بانجاح مقاصد خيره سري و عواني و
تصوير نقش پردازي تحقيقاتش ماحي آثار تميز سفيد و سياهي از الواح فکرت خداداد و اشباح فطرت الهي.
فصل: حقيقت اغترار ان است که بتدليس نفس و تلبيس شيطاني باطلي از اباطيل ذوات الافنان را بدون حجت و برهان حق پندارند. پس روي اطمئنان و استقرار بناي عقيده و کردار را در تقلب اطوار و تجدد اوطار بر استقامت ان پندار نااستوار گذارند اما مثال اغترار بفواسد اعتقاد پندار ابليس لعين که بگفتار خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ۴۰۱ از اطاعت فرمان جهان آفرين سرکشي و امتناع نمود. و گمان يکي از آن دو برادر که در محاوره برادر ديگر بفريب وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً۴۰۲ سبيل انکار و جحود پيمود. وهمچنين فساد اعتقاد ساير بدگهران کفر نژاد و خيره سران تيره نهاد در انکار حقيقت حشر خلائق و تحقيق معاد که سستي بنياد اجتهاد وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ۴۰۳ و گاه نادرستي قياس آراد أَ

پاسخی بگذارید