پایان نامه ها

پایان نامه ارشد رایگان درباره انسانساخت، کالبدهای، “حیات”

خداوند(یا آثاری از صفات وجودی او) در یک هندسه انتزاعی و مینیمال حضور دارد؟ یا اینکه خداوند(یا آثاری از صفات وجودی او) درجایی است که نشانه هایی از حیات هم موجود باشد. کدامیک از این دو به وسیله مذاهب عمدهی جهان تأیید میشوند، شاید از این دیدگاه بتوان چنین گفت که خداوند بیانیهی موجود درون یک هندسهی طبیعی یا ساختار زنده است (alexander, the nature of order, 2002, p. 35).

3-4- سرشت نظم
در ابتدا باید توجه داشت که طبیعت سرمنشأ حیات و غنیترین منبع دارنده عناصر بیانکننده حیات است. در نتیجه به نوعی میتوان گفت که آقای کریستوفر الکساندر نیز همانند نظریهپردازان تئوری بیوفیلیک برای دستیابی به حیات و روح در کالبد محیطهای انسانساخت در پی استخراج مفاهیم و قوانینی از دل طبیعت است با این تفاوت که رویکرد ایشان از سمت دیگر بحث یعنی بررسی کالبدهای سرزنده در معماری بوده و در نتیجه پژوهشها و بررسیهایش بر کالبدهای سرزنده انسانساخت توانسته قوانین مطرحشدهی خود را در ذات پدیدههای طبیعت بیابد و این مسیر نیز منجر به شکلگیری یک جهانبینی واحد و منسجم در مورد تمام پدیدههای عالم گشته که بسیار به مفاهیم بیوفیلیک نزدیک است و حتی میتوان گفت/ که از ژرفای بیشتری نیز برخوردار است. در واقع پدیده حیات از منظر کریستوفر الکساندر را میتوان متناظر با مفهوم طبیعت در مباحث بیوفیلیک دانست. همانگونه که بیوفیلیک ذات طبیعت را صرف نظر از تلاش در تبیین و شناخت ماهیت آن به مثابه یک عنصر ناب در همه جنبهها و حتی در ویژگیهای عناصر غیر ارگانیک موجود در طبیعت ارج مینهد کریستوفر الکساندر نیز ذات طبیعت را سرشار از عنصری با عنوان حیات میداند که این ویژگی به واسطهی ادراک غیرصحیح انسان قرن بیستم از طبیعت در کالبد فضاهای انسانساخت به شدت کاهش یافته. وی مراتب حیات را وابسته به نوعی نظم در همنشینی اجزاء یک پدیده میداند.
3-4-1- پدیده حیات:
تلاشهای انسان قرن بیستم در هماهنگ ساختن فضاهای مصنوع با اصول محافظت از زمین به مثابه یک نظام زنده متعادل در مواجهه با مشکل علمی عمیقی قرار گرفت که در واقع همان نداشتن تعریف سودمند، مناسب و دقیقی از حیات است. بر اساس تعریف سنتی علمی قرن بیستمی، حیات –یا به تعبیر بهتر، یک نظام زنده- به عنوان نوع خاصی از سازوکار(مکانیزم) تعریف شده است. واژهی حیات تنها برای نظامی مشخص و محدود از پدیدهها به کار رفته است. شاید نظم به عنوان رایجترین ساختار در سازوکارهای ریاضیاتی، که به سبب طبیعت و سرشت فضا به وجود میآیند، ادراک و شناخته شود. “حیات” نیز به همین ترتیب مفهومی رایج و همهجا گستر است. در واقع در طرح اشیاء میباید اینگونه بیان کنم که هر شکل از “نظم” از مرتبهای از “حیات” برخوردار است. از این رو حیات مفهومی مکانیکی و محدود که تنها برای دستگاههای تولید مثل کنندهی زیستمحیطی به کار میرود نیست.
حیات کیفیتی است که در ذات فضا نهفته است و برای هر آجر، هر سنگ، هر فرد و هر نوع ساختار فیزیکی که در فضا ظاهر میشود به کار میرود. هر چیز حیات خود را دارد. نیاز به دیدگاه جامعتر در مورد حیات، به طور ساده، از نگرش بومشناسی(اکولوژی) ناشی میشود. امروزه بسیاری از مردم اهمیت وجود جانوران، گیاهان و نظامهای زنده را برای زمین به خوبی دریافتهاند و نگرشی نوین به معماری و برنامهریزی شهری را خواستارند که با محافظت از حیات زیست کرهی زمین سازگار باشد. در واقع معماران میخواهند علاوه برساختمانها نظامی از درختان و گیاهان را بیافرینند تا از خود آنها محافظت کنند. نظامی از ساختمانها که ضمن سودمندی با احترام به طبیعت هماهنگ با فرایندهای طبیعی باشند.
برای ادامه بحث پیرامون ایدهی مبتنی بر بومشناختی ارائهی مفهومی از حیات که فراتر از نگرش مکانیکی زیستمحیطی باشد و همه چیز را در بر بگیرد مورد نیاز است. الکساندر در پی دستیابی به نگرشی است که پیرامون حوزهی تخصص خود در معماری و شهرسازی به آفرینش حیات در محیطهای مصنوع و انسانساخت دست یابد. این آفرینش حیات اشیاء دستساخت بشر و اشیاء طبیعی را با هم در بر میگیرد. در واقع الکساندر در سراسر کتاب سرشت نظم در جست و جوی تعریفی جامع از حیات است که در آن هر چیز فارغ از اینکه چیست واجد مرتبهای از حیات باشد. (الکساندر، کریستوفر، 2002، 30) از منظر کریستوفر الکساندر عمدهترین عنصر حیات در جهان، وابسته به موجودیتهای قطعی بسیار مهمی است که با عنوان مراکز از آنها یاد میکند. این مراکز به مثابه بلوکهای ساختمانی سازنده کلیت جهان بیان میشود که عنصر اصلی نظم مورد بحث وی است.
3-4-2- نظریه ی مراکز:
هر کلیت یکپارچهای از اجزای مختلف شکل گرفته است که اجزای درون کلیت نیز توسط خود کلیت شکل گرفتهاند. در واقع میبایست که تمامی موجودیتها را شامل اجزاء، کلیتهای موضعی و حتی موجودیتهای به هم چسبیده که به سختی قابل رویتاند را مرکز نامید. به این معنی که در هر یک از این موجودیتها این واقعیت نهفته است که هر یک به مثابه مرکزیتی موضعی درون کلیتی بزرگتر ظاهر شده و حیات مییابد، این پدیدهی مرکزیت در فضا است. وی واژهی مرکز را برای تعیین و توصیف حوزهای ساختارمند در فضا به کار برده و آن را اینگونه تعریف میکند: مجموعهای مجزا از نقاط در فضا که به دلیل نحوهی ساختارمندیاش که ناشی از به هم پیوستگی درونی و رابطهاش با بستری است که در آن حضور یافته نوعی مرکزیتیافتگی را به نمایش میگذارد و نسبت به سایر بخشهای فضا محدودهای از مرکزیت نسبی را شکل میدهد. بنا بر این
تعریف یک نظام زنده مرکز موجودیتی متمرکز است. برای درک عمیقتر این ایده لازم است که هر مرکز را به مثابه یک بستر در نظر بگیریم. در واقع هر مرکز ساختاری از مرکزیتها دارد که به طور تمرکز یافته با بستر خود ارتباط برقرار میکند و احساسی از فضای متمرکز را ایجاد میکند. آقای کریستوفر الکساندر چهارده خصلت بنیادی را که تماما مطابق با نظامهای طبیعی است و همچنین به همان روش دستیابی به مفهوم مراکز از بررسی ویژگیهای کالبدهای زندهی معماری استخراج شده، در جهت تقویت مراکز که خود مهمترین خصلت بنیادی حیات است را عنوان میکند.
3-4-3- پانزده خصلت بنیادی:
1. مقیاسهای مختلف
2. مراکز نیرومند
3. مرزها
4. تکرار متناوب
5. فضای معین
6. شکل خوب
7. تقارن موضعی
8. انسجام و ابهام عمیق
9. تضاد
10. درجهبندی(سلسلهمراتب)
11. ناهمگونی
12. پژواک
13. فضای خالی
14. سادگی و آرامش درونی
15. جدایی ناپذیری
مراکز نیرومند همانند سایر چهارده خصلت بیانشده احتمال زنده بودن یک نظام را بیشتر میکند. در واقع همه خصلت های یاد شده در اثربخشی، پانزده شیوهاند که از طریق آنها مراکز میتوانند برای حیاتشان همدیگر را یاری کنند.
3-4-3-1- مقیاسهای مختلف:
هر گاه که دو چیز را یکی با حیات بیشتر و دیگری با حیات کمتر با یکدیگر مقایسه کنیم، آنچه که حیات بیشتری دارد از تنوع مقیاس بیشتری برخوردار است. خصلت مقیاسهای مختلف یک امر مکانیکی نیست که فقط به دامنهی گستردهای از تنوع ابعاد نیازمند باشد، این امر چنان که شایسته است زمانی رخ میدهد که هر یک از مراکز به مرکز مجاورش حیات بخشد و آن را در حیاتش یاری کند.

3-4-3-2- مراکز نیرومند:
هر مرکز نیرومند از تعداد بسیاری مراکز قدرتمند دیگر ساخته میشود. همانند خصلت مقیاسهای مختلف، مفهوم مرکز نیرومند نیز بازگشتی است. این مفهوم به تنوعی عظیم در ابعاد و اندازهها در یک موجود زنده اشاره دارد.
3-4-3-3- مرزها:
مراکز زنده اغلب به وسیلهی مرزها شکل میگیرند و تقویت میشوند. مرز همزمان باید هم از مرکزی که محدود شده متمایز باشد تا بتواند آن مرکز را از جهان آن سویش مجزا و تفکیک کند و هم در همان حال باید توانایی وصل آن مرکز را به جهان آن سویش داشته باشد از این رو مرزها هم تفکیک کنندهاند و هم پیوند زننده، در هر دو حالت مرکزی که مرزبندی و محدود شده است بیشتر تشدید و تقویت میشود. نکته دیگری که وجود دارد این است که قاعده به خودی خود بسیار ساده به نظر میرسد اما این قائده تنها به کرانهی بیرونی موضوعها محدود نمیشود بلکه مرزها خود نیز دارای مرز هستند.

3-4-3-4- تکرار متناوب:
یکی از راههایی که از طریق آن مراکز به طور بسیار موثری به یکدیگر در حیاتشان یاری میرسانند تکرار است. مراکز دیگر مراکز را به وسیلهی تکرار تشدید میکنند. ضربآهنگ آرام تکرار مراکز همانند ضربآهنگ کوبیدن یک طبل میدان اثر آن مراکز را تقویت میکند. اما این ضربآهنگ تنها نوعی تکرار ساده نیست. به هر طریق احساس نظم در هر موضوع ناشی از این واقعیت است که عناصر و اجزای آن بارها و بارها تکرار میشوند. حیات زمانی به وجود میآید که کلیتهای متناوب و به هم پیوسته به زیبایی و ظرافتی شایسته و مناسب از یکدیگر متمایز شده باشند.
3-4-3-5- فضای معین:
فضای معین زمانی رخ میدهد که هر ذره از فضا به سمت بیرون برجسته میشود. فضای معین به طور ذاتی در درون خود وجود دارد، قائم به ذات خود است و پسماندهای از شکل و اندام مجاور نیست. هر ذره از فضا که تعیین یافته باشد مرکزی نسبتا نیرومند است. هر بخش مجرد و منفرد از فضا شکلی تعین یافته به مثابه یک مرکز دارد. هیچ فضایی بیشکل، بیقواره، بیمعنا و رها شده وجود ندارد. هر شکل یک مرکز نیرومند است و هر فضا تنها از طریق وجود مراکز نیرومند در آن ساخته میشود و نه از هیچ طریق دیگری.
3-4-3-6- شکل خوب:
خصلت شکل خوب نیز به مراکز مربوط و وابسته است. شکلی که ما آن را شکل خوب میپنداریم شکلی است که خود از مراکز منسجم متعددی ساخته شده است. قائده بازگشتی بیان میدارد که عناصر تشکیلدهنده هر شکل خوب به خودی خود اشکال خوب هستند، به علاوه سادهترین و ابتداییترین اشکال خوب از شکلهای ساده و اصیل ساخته شدهاند. در ادامه لیست پارهای از مشخصات لازم برای ساخت یک شکل خوب و ضروری برای عناصری که شکل خوب از آنها ساخته میشود ارائه گردیده است. یک شکل خوب 1. دارای درجهای متعالی از تقارنهای درونی است. 2. شکل خوب تقریبا همیشه تقارن دوسویه دارد. 3. شکل خوب همواره برخودار از یک مرکز متمایز نه لزوما مرکزیت هندسی است. 4. فضاهایی که آن شی در مجاورت خود پدید میآورد معین میباشند. 5. به سختی میتوان آن را از آنچه که احاطهاش کرده است جدا نمود. 6. نسبتا به هم پیوسته، و منسجم و به هم فشرده است. 7. حسی از محصوریت و کمالیافتگی دارد.

3-4-3-7- تقارن موضعی:
حضور یک مرکز نیرومند در هر بسترتا حد بسیار زیادی به تقارن موضعی متنوع و گوناگون اما پیوسته و در هم تنیده بستگی دارد. در هر کلیت مرکب انسجامیافته در سراسر جهان تقریبا همیشه نیروهای نامتقارن تأثیرگذار در ساختمانها به طور مثال در موضوعهای مهمی چون محل قرارگیری بستر و عملکردها لازمند تا آن تقارن خشک شکسته شود، از این رو نیروی پیونددهندهی واقعی که تقارن برای شکلگیری حیات فراهم میکند از راه تقارن سراسری حاصل نمیشود اما تقارن موضعی مراکز کوچکتر درون یک کلیت در پیوند با یکدیگر اینچنین نیرویی را میآفریند. بههم پیوستهترین الگوها آن
هایی هستند که بیشترین تعداد تقارن موضعی را دارند. تقارن موضعی به مثابه نوعی چسب عمل میکند، چسبی که فضاها را در کنار یکدیگر نگه میدارد. هر چه این چسب بیشتر و بهتر باشد فضای واحد منسجم یکپارچه و متحدتری ایجاد خواهد شد.
3-4-3-8- انسجام و ابهام عمیق:
در بسیاری از موارد ساختارهای زنده شامل بعضی از فرمهای بههم تنیدهاند. موقعیتهایی که در آن مراکز به گونهای با اطرافشان به هم گره خوردهاند که موجب دشوار شدن جدایی این مراکز از اطرافشان شده است.

3-4-3-9- تضاد:
در کارهای هنری که دارای حیات عالی هستند خصلت دیگری وجود دارد به نام تضاد. هر چه این تضاد بیشتر از آنچه که به ذهن کسی خطور کند باشد سودمندتر و یا حتی پایدارتر خواهد بود. حیات نمیتواند بدون تفاوت، تنوع و گوناگونی رخ دهد. یگانگی تنها از طریق تمایز شکل میگیرد. این بدین معنی است که هر مرکز از متضادهای قابل تشخیص شکل گرفته است. تضاد همان چیزی است که تفاوت را

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *