منابع پایان نامه ارشد با موضوع حمایت اجتماعی

416 دانش آموز دوره راهنمایی اجرا شد که میانگین سن آنها 3/11 سال بود. نتایج نشان داد که هوش هیجانی بالا عاملی حمایتی برای عوامل خطرپذیری سیگار کشیدن در نوجوانان است. همچنین هوش هیجانی بالا با ادراکات بیشتری از پیامدهای اجتماعی منفی سیگار کشیدن و با کارآمدی و بازدهی بیشتری در امتناع و خودداری از قول پیشنهاد برای کشیدن سیگار رابطه دارد. همچنین تحلیل نتایج آشکار کرد که هوش هیجانی بالا یا احتمال گرایش پیدا کردن به سیگار کشیدن در سنین اولیه رابطه دارد. نوجوانانی که هوش هیجانی بالاتری دارند احتمالاً می توانند سود و منفعت بیشتری از برنامه های پیشگیری موثر اجتماعی ببرند و هوش هیجانی بالا با افزایش درک پیامدهای اجتماعی سیگار کشیدن رابطه دارد. این افراد به این آگاهی می رسند که با دوستانی که سیگار می‌کشند نبایستی رابطه داشته باشند.
در پژوهش که توسط بار– ان (2000) انجام شد. تحلیل نمرات هوش هیجانی بیش از 7700 نفر از مردم آشکار کرد، در حالی که مردان و زنان تفاوتی در هوش هیجانی کلی ندارند، مردان نمرات بالاتری در تحمل استرس، تکانش و سازگاری، مثبت بودن و خودشکوفایی و زنان نمرات بالاتری در همدلی، ارتباطات میان فردی و مسئولیت اجتماعی به دست آوردند. آنان دریافتند که هوش هیجانی یک مجموعه‌ی دارای عوامل چندگانه و مرتبطی، متشکل از توانایی های عاطفی، شخصی و اجتماعی می باشد که به ما کمک می کند با ضرورت‌های روزمره مقابله نماییم. او این توانایی ها را که ساختار عاملی این مفهوم نظری را تشکیل می دهند، به این قرار دانست: عزت نفس، خودآگاهی عاطفی، ابراز وجود، تحمل فشار روانی، کنترل واکنش‌های نهایی، انعطاف پذیری، حل مسأله، همدلی، رابطه‌ی میان فردی، خوش بینی، خودشکوفایی، استدلال و مسئولیت اجتماعی.
کوب و مایر (2000)، در پژوهشی تحت عنوان «هوش هیجانی» گزارش کرده اند که نمرات و مقیاس هوش هیجانی چند عامل میان 200 دانش آموزان دبیرستانی با پذیرش کمتر سیگار کشیدن، قصد سیگار کشیدن و مشروب خواری مرتبط بوده است.
کارسون و همکاران (2000)، در دو پژوهش بر روی نمونه هایی از دانشجویان، هوش هیجانی و رابطه آن با کنترل فردی و خشونت کلامی را مورد ارزیابی قرار دادند. در این مطالعات، پاسخ همدلانه، تنظیم خلق، مهارتهای بین فردی، انگیزش درونی و خودآگاهی به عنوان زیر مقیاس های هوش هیجانی در نظر گرفته شده است. بر اساس یافته‌های دو پژوهش مذکور، هوش هیجانی دارای رابطه‌ی مثبت با کنترل فردی و دارای رابطه‌ی منفی با خشونت کلامی بود.
موریاتی و همکاران (2001)، در پژوهشی این مسأله را بررسی کردند که آیا آزمونهای سنجش سطوح متفاوت هوش هیجانی می توانند بین نوجوانان مختلف جنسی و گروه کنترل تمایز ایجاد کنند. نتایج پژوهش آنها که بر 15 مرد متخلف جنسب با دامنه‌ی سنی 14 تا 17 سال و49 مرد غیر متخلف که از لحاظ سن با گروه مختلف همگن بودند نشان داد که، متخلفان در مقایسه با گروه غیرمتخلف دقت کمتری در برچسب زنی حالات هیجانی دیگران داشتند. این افراد وقتی با دیگر نوجوانان مقایسه می شوند در تکانش وری و ناتوانی در درک و شناسایی هیجانهای خود و دیگران با آنها متفاوت هستند، این افراد مشکلاتی را در کنترل خشم و پایه ریزی روابط معنادار با همسالان دارند.
در پژوهش کارن و سندی (2001) یک برنامه‌ی آموزش را بر روی 65 کودک دوره مهدکودک به منظور افزایش مهارتهای اجتماعی جهت افزایش رفتار هوش هیجانی انجام دادند، یافته ها نشان داد که کمبود هوش هیجانی از رشد مهارتهای اجتماعی جلوگیری می کند. کودکانی که دارای هوش هیجانی پایینی بودند در مقابله با تضاد با دیگران ناتوانی دارند، همچنین کمبود همکاری و ضعف ارتباط و ناتوانی در بیان هیجانات موقعیتی در آنها بیشتر است. مداخلاتی نظیر آموزش همکاری، انجام فعالیت های گروهی، آموزش هوش هیجانی و یکسان سازی انواع ورمهای هوش چندگانه انجام گردید. آنان نشان دادند که این کودکان بعداً در دوره‌ی پیش دبستانی و دوران تحصیل آینده توانستند رفتارهای جامعه طلبانه و هوش هیجانی بیشتری را نشان دهند.
سیاروچی و همکاران (2002) در مطالعه‌ی این فرض را مورد آزمون قرار دارند که هوش هیجانی در فهم رابطه‌ی میان استرس و متغیرهای سه گانه سلامت روانی یعنی افسردگی، ناامیدی و اشتغال ذهنی در مورد خودکشی سهم مهمی دارد. نتایج تحلیل رگرسیون نشان داد که استرس:
1- افسردگی گزارش شده‌ی بیشتر، ناامیدی و اشتغال ذهنی در مورد خودکشی در میان افرادی که ادراک هیجانی بالایی دارند، مرتبط است (در مقایسه با افرادی که هوش هیجانی پایینی دارند).
2- اشتغال ذهنی در مورد خودکشی بیشتر در افرادی که مدیریت هیجانهای دیگران در آنها پایین است، مرتبط می باشد. هم ادراک هیجان و هم مدیریت هیجانهای دیگران از لحاظ آماری از سایر شاخص های اندازه گیری شده در این مطالعه، متفاوت بودند. این پژوهش مطرح می کند که هوش هیجانی علاوه بر اهمیتی که در فهم رابطه‌ی میان استرس و سلامت روان دارد خود نیز سازه‌ای مجزا می‌باشد که باید مورد مطالعه قرار گیرد.
شوت و همکاران (2002)، نتایج حاصل از دو مطالعه در مورد رابطه‌ی هوش هیجانی با خلق و عزت نفس را ارائه دادند. آنان در مطالعات خود دریافتند که هوش هیجانی بالاتر با خلق مثبت و عزت نفس بالا مرتبط است. مطالعه دیگر نیز نشان داد که هوش هیجانی بالا با حالت خلقی مثبت بالاتر و عزت نفس بیشتر در ارتباط می باشد. آنان همچنین نقش هوش هیجانی را در تنظیم خلق بررسی کرده و به این نتیجه رسیدند که افراد دارای هوش هیجانی بالا کاهش کمتری در خلق مثبت و عزت نفس را پس از یک حالت منفی و بعد از افزایش حالت مثبت افزایش در خلق مثبت را نشان می دهند، اما در عزت نفس تغییری نمی کنند.
در مطالعه ای که سالکوفسکی و همکاران (2003) انجام دادند. تحلیل‌های عوامل اکتشافی و تأییدی پرسشنامه‌ی ویژگی های هوش هیجانی یک ساخت عاملی مرتبه ای با یک عامل هوش عاطفی سطح بالا و چهار عامل سطح پایین تر (خوش بینی/تنظیم خلق، ارزیابی عواطف، بهره مندی از عواطف و مهارتهای اجتماعی) پیشنهاد کرد. بررسی تفاوتهای جنسیتی در این چهار عامل نشان داد که تفاوت نمرات بین زنان و مردان در عامل خوش بینی / تنظیم خلق معنادار نبود. نمره‌ی زنان در عامل ارزیابی عواطف و مهارتهای اجتماعی بیشتر از مردان و نمره‌ی مردان در عامل بهره مندی از عواطف بیشتر از زنان بود. بخشی از فرم بلند پرسشنامه‌ی ویژگی های هوش عاطفی به طور منفی و معنادار با روان رنجوری و اشکال در شناسایی و بیان هیجانات (الکسی تایمی) و به طور مثبت و معنادار با برونگرایی، انعطاف پذیری، توافق کاری و با وجدان بودن همبستگی داشت و با رضایت از زندگی همبستگی مثبت و با آمادگی برای افسردگی همبستگی منفی داشت.
انجل برگ و اسجوبرگ (2004)، در پژوهشی تحت عنوان «هوش هیجانی، شدت عاطفه و سازش یافتگی اجتماعی» به بررسی این ادعا که هوش هیجانی ادراک اجتماعی را در بر می گیرد، پرداختند. ادراک هیجان در این مطالعه به منظور دقت قضاوت در مورد بیان احساسات عادی و حاد دیگران تعریف شده است. استدلال آنها این بود که ادراک دقیق از هیجانات دیگران از یک سو باید با واکنش شدت یافته به محرکهای محیطی و از سوی دیگر با سازش یافتگی اجتماعی ارتباط داشته باشد. پس از وارسی هوش هیجانی در رابطه با این دو مفهوم نتایج نشان داد که ادراک هیجان با یک دقت بالا به ارزیابی خلق همان گونه که توسط دیگران تجربه می شود، ارتباط دارد. نتایج پژوهش آنها نشان می دهد که هوش هیجانی ممکن است از قسمت هایی ترکیب شده باشد که واکنش هیجانی را در برگیرد. یافته‌ی دیگر آنها این بود که سازش یافتگی اجتماعی موفقیت آمیز با ادراک دقیق تر خلق دیگران ارتباط دارد که فرضیه‌ی ضروری بودن ادراک هیجان در سازش یافتگی با یک سطح اجتماعی را قوت می بخشد.
وارویک و نتل بک (2004) در پژوهشی، هوش هیجانی، شخصیت، پیوندجویی، توانایی استدلال انتزاعی، دانش عاطفی جهت گیری وظیفه را مورد مطالعه قرار دادند. در میان متغیرهای شخصیت، برون گرایی و توافق کاری با مقیاس فراخلق صفت (TMMS) همبستگی و رابطه‌ی تعدیل گرانه، و با انعطاف پذیری، وظیفه شناسی و روان رنجور خویی همبستگی ضعیف داشتند. مقیاس فراخلق صفت کلی نیز با دانش و مهارت هیجانی همبستگی داشت، اما با استدلال انتزاعی و علاقه به پیوندجویی رابطه نداشت و نتایج حاصل از همان گروه نمونه با آزمون هوش هیجانی)ناهماهنگی ها و ناهمسویی هایی را در بین دو مقیاس هوش هیجانی آشکار نمود. گشودگی، برونگرایی، وظیفه شناسی، روان آزرده خویی و علاقه به پیوندجویی با آزمون هوش هیجانی مایر، سالوی و کارسو همبستگی معناداری نداشتند، اما با توافق و دانش و مهارت هیجانی و توانایی انتزاعی همبستگی معناداری داشتند. نتایج همچنین نشان داد که هوش هیجانی در صورتی که با TMMS برآورده شود، با جهت گیری وظیفه همبستگی دارد، اما در صورتی که با MSCEIT برآورده شود، این همبستگی وجود ندارد. به طور کلی عملکرد متفاوت TMMS و MSCEIT از این دیدگاه حکایت می کند که شخص از دوریخت (نوع) هوش هیجانی برخوردار است.
پترایدز و همکاران (2004) نقش ویژگی های هوش هیجانی در عملکرد تحصیلی و رفتار منحرف در مدرسه را در یک نمونه‌ی 650 نفری با میانگین سنی 51/6 بررسی کرده و دریافتند که ویژگی های هوش هیجانی ارتباط بین توانایی شناختی و عملکرد تحصیلی را تعدیل می کند و دانش آموزانی که نمرات هوش هیجانی آنان بالا بود غیبت موجه کمتری داشتند و احتمال اخراج آنها از مدرسه کمتر بود.
آستین و همکاران (2005) در پژوهشی، هوش هیجانی، شخصیت، الکسی تایمی، رضایت مندی از زندگی، حمایت اجتماعی و سلامتی را در گروه های کانادایی و اسکاتلندی مورد بررسی قرار دادند. آنان به این نتیجه رسیدند که هوش هیجانی با الکسی تایمی و مصرف الکل رابطه منفی و با رضایت مندی از زندگی و گستردگی روابط اجتماعی و کیفیت آن رابطه‌ی مثبت دارد. آنان نیرومندی نسبی هوش هیجانی و شخصیت را به منزله‌ی پیش بینی کننده های پیامدهای مرتبط با سلامت در یک گروه فرعی از اسکاتلندی‌ها مورد بررسی قرار دادند. نتایج نشان داد که هوش هیجانی در مقایسه با شخصیت با گستردگی رابطه‌ی اجتماعی ارتباط قوی تری دارد، اما کیفیت روابط اجتماعی، رضایت مندی از زندگی، مصرف الکل، مشاوره با پزشک و وضعیت سلامت با شخصیت ارتباط قوی تری داشته‌اند.
بندورا (1997) در پژوهشی که به بررسی رابطه حمایت اجتماعی و سلامت روان به این نتیجه دست یافت که رابطه بین این دو متغیر مثبت و معنادار است که این رابطه معنادار در هر دو جنس قابل مشاهده میباشد.
سیوکاچنگ و استفان (2000) پژوهشی را با هدف بررسی رابطه بین حمایت اجتماعی و سلامت روان انجام دادند. نتایج به دست آمده از پزوهش آنان حاکی از این مطلب بود که رابطه مثبت و معناداری بین سلامت روان و حمایت اجتماعی وجود دارد.
2-2-2 پیشینهی داخلی
نتایج حاصل از پژوهش احمدی رقآبادی (1383)،با عنوان بررسی ارتباط هوش هیجانی و بهداشت روانی در دانش آموزان مراکز پیش دانشگاهی رشت نشان داد که هوش هیجانی پیش بینی کننده ای برای بهداشت روانی است.در پژوهشی که توسط دکتر فرح نادری وهمکاران با عنوان “رابطه هوش معنوی وهوش هیجانی با رضایت از زندگی سالمندان” با نمونه ای 150 نفری وروش نمونه گیری مرحله ای انجام شد نتایج نشان داد که بین هوش معنوی و رضایت از زندگی وهمچنین بین هوش هیجانی و رضایت از زندگی رابطه معنی داری وجود دارد.
در تحقیقی که توسط علی پور و همکاران (1387) در رابطه با “نقش حمایت های اجتماعی در کیفیت زندگی سالمندان” صورت گرفت با بهره گرفتن از آزمون همبستگی مشخص شد که بین انواع حمایت اجتماعی‌ (عاطفی،ساختاری،کارکردی،مادی)و کیفیت زندگی رابطه مستقیم و معناداری وجود دارد (p0/05) .با انجام تحلیل رگرسیون چندگانه و وارد شدن انواع حمایت‌های اجتماعی به مدل، مشخص شد که حمایتهای عاطفی و ساختاری پیش‌بینی‌کننده‌های معنادار کیفیت زندگی‌ سالمندان می‌باشند.
در تحقیقی دیگر که توسط بختیاری و همکاران (1383) در زمینه افسردگی در سالمندان مرد و زن ساکن سرای سالمندان شهر اهواز شد،این نتایج به دست آمد که بین زنان ومردان از نظر افسردگی تفاوت وجود دارد.
تیرهگری (1384)، در پژوهش به آموزش هوش هیجانی به منظور بررسی اثرات آن بر سازگاری زناشویی پرداخت. هدف این تحقیق تصریح نقش هوش هیجانی در حوزه روابط بین فردی و زناشویی در قالب رویکردها، راهبردهای و برنامه های آموزش روانی، به منظور مداخله در رفع یا تخفیف مسائل همسران ناسازگار بود. تحلیل نتایج و یافته ها نشان داد که نمره کلی هوش هیجانی و مولفه های آن بین گروه های همسران ناسازگار و سازگار تفاوت معنادار به نفع همسران سازگار دیده می شود. در مورد اثربخشی برنامه آموزشی هوش هیجانی این یافته به دست آمد که در ارزیابی پس آزمودن نمرات گروه ها در مورد نمره کلی EQ_i تفاوت معنادار وجود دارد (این پژوهش به این منظور آورده شده است که یکی از مسائل پیش روی نوجوانان و جوانان مبحث ازدواج و آینده خانوادگی آنان می باشد و این پژوهش نشان می‌دهد که آموزش هوش هیجانی می تواند در سلامت روانی خانوادگی افراد مهم باشد.
محرابیان (2000) طی پژوهش خصوصیات افراد دارای هوش هیجانی بالا را چنین عنوان می کند: عزت نفس بالاتر، خوش بینی بیشتر، اضطراب و افسردگی پایین تر، افکار هیجانی کمتر، اهداف بزرگتر و موفق تر، جهت گیری منظم تر اهداف، توانایی مقبولیت، معاشرت و دوستی بیشتر، صلاحیت اجتماعی بالاتر، خودشکوفایی و هوش عمومی بالاتر، او همچنین موارد زیر را از اجرای هوش هیجانی می داند: همدلی عاطفی، توجه به هیجان و تشخیص آن، شناسایی درست خلق خود و دیگران، کنترل خلق یا هیجانات شدید، پاسخگویی مطابق با هیجانات، رفتار کردن مطابق با موقعیت های گوناگون زندگی مخصوصاً در مواقع استرس، تأمل کردن در کسب مهارتهای خوب اجتماعی و ارتباطی.
جوادی و اژهای (1383)، در پژوهشی تحت عنوان بررسی رابطه‌ی کیفیت دلبستگی و هوش هیجانی در دانش آموزان تیزهوش و عادی با بهره گرفتن از پرسشنامه‌ی هوش هیجانی بار – ان، علاوه بر ارتباط کیفیت دلبستگی و هوش هیجانی، معنادار بودن نقش جنسیت در هوش هیجانی را گزارش کرده اند. به این صورت که بنا بر یافته های آن، دختران دارای هوش هیجانی بیشتری از پسران بودند.
فرزانه (1388) پژوهشی با عنوان روابط ساختاری بین بهزیستی روانشناختی با هوش هیجانی ادراک شده، توانایی کنترل تفکر منفی و افسردگی مادران کودکان کم توان ذهنی و مقایسه آن با مادران کودکان عادی انجام داده است. نتایج نشان داده است که متغیرهای درون مدل نشان دهنده وجود تفاوت معنی دار بین بیشتر متغیرهاست. در متغیر افسردگی نتایج نشان می دهد که بین سطح افسردگی دو گروه تفاوت معنی داری وجود دارد. میانگین افسردگی مادران دارای کودک کم توان ذهنی در سطح متوسط تا شدید قرار دارد ولی میانگین افسردگی گروه دارای فرزند عادی، در سطح خفیف و متوسط است. در متغیر راهبردهای منفی کنترل تفکر و راهکار منفی هوش هیجانی، گروه مادران کم توان نمرات بالاتری دریافت داشته اند در حالی که در راهبردهای اجتماعی و حواس پرتی که از شیو ه های مثبت کن تر تفکر به شمار می روند و راهبردهای مثبت هوش هیجانی و مؤلفه های پذیرش خود، خودمختاری، هدفمندی در زندگی و تسلط بر محیط بهزیستی روانشناختی مادران کودکان عادی، بر دیگر گروه برتری معنی داری داشتند. در دیگر مؤلفه ها، تفاوت معنی دار نبود. در مرحله اول نتایج تحلیل عاملی تاییدی (مدل اندازه گیری معادلات ساختاری) که برای تعیین بسندگی سنجه ها به کار برده شده، در دو گروه آمده است نتایج حاصل از آزمون مدل اندازه گیری در گروه مادران کودکان عادی و کم توان ذهنی نشان دهنده معنی داری بارهای عاملی است. بر این اساس می توان نتیجه گرفت ابزارهای به کار گرفته شده برای سنجش متغیرهای مورد نظر در گروه مذکور، مناسب بوده اند.
آریندل و همکاران (1999) در بررسی رابطه بین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *